ار حس است و به يك معناى ديگر بايد حسابش را جدا كرد ـ عمل است.تا وقتى كه ما سر و كارمان فقط با حس محض باشد و پاى عمل در كار نباشد اسمش «استقراء» است (از نظر منطقى «استقراء» مى‏گويند)، وقتى پاى عمل نيز در ميان بيايد كه پاى عقل هم بيشتر در كار مى‏آيد اسمش «آزمون» يا «تجربه» و يا «آزمايش» است . 

يكى از اشتباهات بسيار بزرگ كه در ميان فيلسوفان اروپايى وجود دارد، تفكيك نكردن ميان استقراء و تجربه است، در صورتى كه فيلسوفان ما ايندو را از يكديگر تفكيك مى‏كنند و بايد هم تفكيك شود.استقراء اعتبار ظنى و گمانى دارد ولى تجربه اعتبار يقينى و برهانى دارد .اين است كه عرض مى‏كنيم از نظر ديگر، عمل را بايد جدا از حواس بگيريم، چون فرق است ميان احساس ساده (كه استقراء است) با احساسى كه توأم با يك نوع عمل باشد (كه تجربه است) و آن عمل ما چيزى نظير عمل عقلى است، چنانكه در عقل تجزيه و تركيب مى‏كنيم، در خارج تجزيه و تركيب مى‏كنيم، جدول بندى‏ها مى‏كنيم، كم و زياد مى‏كنيم، كه اينها هم براى ما مفيد است. 

ابزار دل (تزكيه نفس) 

يكى ديگر از آن ابزارها ابزار دل است (16) ، دل به اصطلاح عرفانى نه اصطلاح قرآنى.قرآن هم گاهى به اين معنا اطلاق مى‏كند، ولى اين اصطلاح خاص، اصطلاح عرفاست.آيا دل يك ابزار شناخت است؟ آيا مى‏شود انسان نه از راه حس و عقل، بلكه از راه دل بشناسد؟ راه دل يعنى راه تزكيه نفس، راه تزكيه قلب.آيا از اين راه مى‏شود شناخت؟ عده‏اى از علماى جديد مانند پاسكال (17) رياضى دان معروف، ويليام جيمز (18) روان شناس و فيلسوف معروف آمريكايى، الكسيس كارل (19) و برگسون (20) [دل را ابزار شناخت مى‏دانند] .برگسون بيش از همه اينها معتقد است كه انسان فقط يك ابزار شناخت دارد و آن دل است، براى حواس و براى عقل نقشى قائل نيست.دكارت مثل افلاطون عقل را ابزار شناخت مى‏داند، حس را ابزار شناخت نمى‏داند، مى‏گويد حس به درد عمل مى‏خورد، به درد زندگى مى‏خورد، مثل اتومبيل است براى انسان، به درد كار مى‏خورد، ولى با حسن هيچ چيز را نمى‏شود شناخت.شناخت فقط و فقط با عقل است.برگسون هر چه را دكارت در باب حواس گفته است در باب عقل هم به كار مى‏برد، مى‏گويد اشتباه كردى كه مى‏گويى عقل ابزار شناختن است، نه، خدا همين طور كه حس را ابزار زندگى قرار داده نه براى شناختن، عقل را هم وسيله ديگرى براى زندگى روزمره قرار داده است، عقل هم وسيله شناخت نيست، آنچه كه وسيله شناخت است احساس عرفانى است، آنچه كه عرفا آن را «دل» مى‏نامند. 

تمثيل مولوى مى‏دانيد كه چنين نظريه‏اى در ميان عرفا بسيار رايج بوده است.جنگ ميان فلاسفه و عرفا (پاى استدلاليان چوبين بود ـ پاى چوبين سخت بى‏تمكين بود، كه ملا مى‏گويد) همين است.ملاى رومى مثلهاى خيلى شيرين و زيبايى براى اين مطلب آورده است، از جمله مى‏گويد : يك وقتى يك مسابقه بين المللى نقاشى در دنيا برقرار بود.چينى‏ها مدعى بودند كه نقاشى و تمدن ما بالاتر است و رومى‏ها معتقد بودند كه نقاشى و تمدن ما بالاتر است.قرار شد در يك سالن بزرگى چينى‏ها در يك طرف و رومى‏ها در طرف ديگر، هر دو يك صحنه را نقاشى كنند، بعد داورها نقاشيها را با يكديگر تطبيق دهند و قضاوت كنند.پرده‏اى هم ميان آنها كشيدند كه كار يكديگر را نبينند.مدتها طول كشيد، چينى‏ها به نقاشى مشغول بودند، اما رومى‏ها به جاى اينكه نقاشى كنند رفتند يك آينه بسيار صاف عالى را در ديوار مقابل تعبيه كردند و اين آينه را تا توانستند صاف كردند و صيقل دادند به طورى كه كوچك‏ترين اثر غبار و لكه‏اى در آن نبود.بالأخره روز مسابقه فرا رسيد.در يك لحظه معين قرار شد پرده عقب برود و دو نقاشى را با هم مقايسه كنند.داورها هر دو را ديدند و گفتند نقاشى رومى‏ها بهتر است (اين مثلى است كه آورده‏اند، تاريخ نيست، افسانه است) . 

عارف به فيلسوف مى‏گويد: آقاى فيلسوف! من با پاك كردن قلب خودم، با صاف كردن قلب خودم، با پاكيزه كردن نفس خودم، جهان را بهتر از تو منعكس مى‏كنم.تو مى‏گويى فلسفه «صيرورة الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينى» (21) ، تو مى‏گويى «هو العلم بحقائق الأشياء على ما هى عليه» (22) ، تو برو جان بكن، هر چه مى‏خواهى از اين تلاشها بكن، من خودم را در مقابل عالم صاف مى‏كنم، آئينه‏اى مى‏شوم در مقابل عالم، هيچ نقشى در خودم رسم نمى‏كنم، تو برو اين ضابطه و آن قاعده را بخوان و در خودت نقش ببند، من در خودم هيچ نقشى نمى‏بندم ولى خود را پاك مى‏كنم، آنوقت جهان در من نقش مى‏بندد و جهان را مى‏بينم. 

بوعلى كه يك فيلسوف است و پرى به اين حرفهاى عرفانى اهميت نمى‏دهد، وقتى به يك حرفى مى‏رسد كه نمى‏شود يك برهان نظير برهانهاى رياضى و فلسفى خيلى خشك بر آن اقامه كرد، مى‏گويد رهايش كن، اين حرف مثل حرفهاى عارفهاست، مثل حرفهاى صوفيهاست.عارف وقتى به حرف فيلسوف مى‏رسد مى‏گويد رهايش كن، او در عالم خيال خودش سردرگم است، او مثل كرم ابريشمى است كه دائم دور خودش تنيده و در خانه خيال خودش خفه شده و خودش خبر ندارد.اين مى‏گويد آن را رها كن، و آن مى‏گويد اين را رها كن، گو اينكه بوعلى در آخر عمر تمايلاتى به عرفان پيدا كرد و «مقامات العارفين» را كه جزء آخرين آثارش مى‏باشد نوشت و به يك مقدار مسائل عرفانى اعتراف كرد. 

قرآن چه مى‏گويد؟ قرآن نه اين را مى‏گويد و نه آن را.قرآن نمى‏گويد فقط حس و عقل، دل هيچ، و همچنين نمى‏گويد كه همه‏اش دل، و عقل هيچ، چون قلمروهاى اينها را از يكديگر جدا مى‏داند.قلمروها و موضوعات فرق مى‏كند.براى اينكه خودت را بشناسى، مى‏گويد تزكيه نفس كن.هيچ روان شناس و روانكاوى نمى‏تواند به اعماق ضمير انسان آن مقدار [آشنا شود] كه تزكيه و تصفيه نفس، انسان را به خودش آشنا مى‏كند.با تزكيه و تصفيه نفس، يك سلسله حكمتهاى الهى، راه را و سلوك را به انسان نشان مى‏دهد و غبارها را از جلوى چشم انسان بر مى‏گيرد : 

حقيقت، سرايى است آراسته‏ 
هوى و هوس گرد برخاسته‏ 
نبينى كه هر جا كه برخاست گرد 
نبيند نظر گرچه بيناست مرد 

قرآن نمى‏گويد اگر مى‏خواهى طب ياد بگيرى تزكيه نفس كن طب در دلت نقش مى‏بندد.اين، حرف مفت است.درس طب را بايد خواند، بايد رفت روى بيماريها مطالعه كرد، بايد آزمايش كرد.اگر رياضيات مى‏خواهى ياد بگيرى بايد درسش را بخوانى، طبيعت را مى‏خواهى بشناسى، همين طور : «قل انظروا ماذا فى السموات و الارض (23) .ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب (اولى الالباب، در اينجا يعنى صاحبان فكرها) الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا (24) . 

قلمروى هر كدام از ديگرى جداست.حسابها را با هم مخلوط نكنيد، نه تو منكر او باش و نه او منكر تو باشد، قلمروى حس و عقل محدود است، قلمروى دل هم محدود است، اين يك حساب دارد و آن حساب ديگرى.همين قرآنى كه اينجا مى‏گويد: «و الله اخرجكم من بطون امهاتكم