و سواد داشتن، «علم‏» به معنى‏واقعى نيست، اما مفتاح و كليد علم هست.علم اين است كه انسان به يك حقيقت و يك قانون كه در متن هستى واقعيت‏دارد آگاه گردد.علوم طبيعى، منطق، رياضيات علم است، زيرا بشر در اين علوم يك رابطه واقعى و تكوينى و على و معلولى را ميان‏اشياء خارجى يا ذهنى كشف مى‏كند، اما دانستن لغت، قواعد زبان و امثال اينها علم نيست، زيرا ما را به يك رابطه واقعى ميان‏اشياء آگاه نمى‏كند، بلكه بر يك سلسله امور قراردادى و اعتبارى كه از حد فرض و قرارداد تجاوز نمى‏كندآگاه مى‏سازد.دانستن اين امور مفتاح و كليد علم است نه خود علم.

آرى، در زمينه همين‏امور قراردادى يك جريانات واقعى پيش مى‏آيد از قبيل تطورات لغتهاو تركيبات كه نماينده تكامل افكار است و طبق يك قانون طبيعى صورت مى‏گيرد،و البته اطلاع بر آن قوانين طبيعى جزء فلسفه و علم است، پس

صفحه : 239
ارزش سواد داشتن، از نظر اين است كه انسان كليددانش ديگران را در دست مى‏گيرد.

اكنون ببينيم آيا راه كسب دانش منحصر به‏اين است كه انسان كليد دانش ديگران را در دست داشته باشد و از دانش آنها استفاده كند؟آيا پيغمبر بايد از دانش افراد بشراستفاده كند؟اگر اينچنين است پس نبوغ و ابتكار كجا رفت؟اشراق و الهام كجا رفت؟دانش مستقيم از طبيعت كجا رفت؟ از قضا پست‏ترين انواع دانش آموزى همان‏است كه از نوشته‏ها و گفته‏هاى ديگران به دست آيد، چه، گذشته از آنكه خصيت‏خود دانش آموزدر آن دخالت ندارد، در نوشته‏هاى بشرى اوهام و حقايق به هم آميخته است.

دكارت حكيم معروف فرانسوى پس از آنكه‏يك سلسله مقالات منتشر كرد، صيت‏شهرتش همه جا پيچيد و سخنان تازه‏اش مورد تحسين و اعجاب همگان قرار گرفت.يكى‏از كسانى كه مقالات وى را خوانده بود و بدانها اعجاب داشت و مانند دكتر سيد عبد اللطيف فكر مى‏كرد، خيال كرد كه دكارت‏بر گنجينه‏اى از نسخه‏ها و كتابها دست‏يافته و معلومات خويش را از آنجا به دست آورده است.به ملاقات وى رفت و از وى تقاضاكرد كتابخانه‏اش را به او ارائه دهد.دكارت او را به محوطه‏اى كه در آنجا جسد گوساله‏اى را تشريح كرده بود راهنمايى كرد و آن‏گوساله را به او نشان داد و گفت اين است كتابخانه من!من معلومات خود را از اين كتابها به دست مى‏آورم.

مرحوم سيد جمال‏الدين اسد آبادى مى‏گفته است: «عجب است كه بعضى افراد عمرى را پاى چراغ به خواندن‏كتابها و نوشته‏هاى انسانهايى مانند خود صرف مى‏كنند، اما يك شب خود همان چراغ را مطالعه نمى‏كنند.اگر يك‏شب كتاب را ببندند و چراغ را مطالعه كنند، معلومات بيشتر و وسيعترى پيدا مى‏كنند» .

هيچ كس عالم به دنيا نمى‏آيد.همه مردم اول‏جاهل و بعد كم و بيش عالم مى‏گردند.و به تعبير صحيح‏تر، هر كسى جز خدا در ذات خود جاهل است و به موجب نيروها وعلل و اسباب ديگرى عالم مى‏شود.پس هر كسى نيازمند به معلم، يعنى نيازمند يك قوه ونيرويى است كه الهام بخش او باشد.خداوند درباره رسول اكرم مى‏فرمايد:

صفحه : 240
الم يجدك يتيما فاوى و وجدك ضالا فهدى و وجدك‏عائلا فاغنى (1) .

آيا تو يتيمى نبودى كه خدا به تو پناه داد؟گمراه‏و بى‏خبر نبودى كه خدا تو را راهنمايى كرد و با خبرت ساخت؟تهيدست نبودى كه خداوند تو را بى‏نياز ساخت؟ اما سخن در معلم است كه لزوما چى و كى بايدباشد؟آيا انسان حتما بايد از بشر ديگر علم بياموزد، پس حتما لازم است كليد دانش بشرهاى ديگر را كه نامش «سواد داشتن‏»است در اختيار داشته باشد؟آيا انسان را آن پايه نيست كه مبتكر باشد؟آيا انسان نمى‏تواند بى‏نياز از انسانهاى ديگر، كتاب طبيعت‏و خلقت را مطالعه كند؟آيا انسان را آن مقام و درجه نيست كه با غيب و ملكوت اتصال پيدا كند و خداوندمستقيما معلم و هادى او باشد؟قرآن كريم درباره پيغمبر مى‏فرمايد: و ما ينطق‏عن الهوى، ان هو الا وحى يوحى، علمه شديد القوى (2) .

او از هواى نفس سخن نمى‏گويد،آنچه مى‏گويد جز وحى كه به او مى‏رسد نيست، آنكه داراى نيروهاى‏زيادى است او را تعليم داده است.

على(عليه السلام)درباره‏رسول اكرم مى‏فرمايد: و لقد قرن الله به منذ كان فطيما اعظم ملك من‏ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم (3) .

از آن زمان كه كودك بود و تازه از شير گرفته شده‏بود، خداوند بزرگترين فرشته خويش را مامور و مراقب او قرار داده، آن فرشته‏او را در راههاى مكرمت مى‏برد و به نيكوترين اخلاق جهان سوق مى‏داد.

آن طرف كه عشق مى‏افزود درد بو حنيفه و شافعى درسى نكرد عاشقان راشد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سبقشان روى اوست خامش‏اند و نعره تكرارشان مى‏رود تا عرش و تخت‏يارشان

.............................................................. 1.ضحى/6 - 8. 2.نجم/3 - 5. 3.نهج البلاغه، خطبه 190.

صفحه : 241
درسشان آشوب و چرخ و لوله نى زيادات است و باب و سلسله(1) سلسله اين قوم جعد مشكبار مساله دور است اما دور يار هر كه در خلوت به بينش يافت راه او ز دانشها نجويد دستگاه(2) عارف از پرتو مى راز معانى دانست گوهر هر كس از اين لعل توانى دانست شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى ترسم اين نكته به تحقيق نتانى دانست ابن خلدون در مقدمه معروف خويش فصل «فى ان الخط‏و الكتابة من عداد الصنائع الانسانية‏» بحثى مى‏كند در اطراف اينكه خط از آن نظر كمال است كه زندگى بشر اجتماعى‏است و افراد به كسب معلومات يكديگر نيازمندند.بعد سير تكاملى خط را در تمدنها ذكرمى‏كند، آنگاه به پيدايش خط در محيط حجاز اشاره مى‏كند و سپس مى‏گويد: «در صدر اسلام، خط از جنبه فنى مراحل ابتدايى‏را طى مى‏كرد و خطوط صحابه از لحاظ رسم الخط، خالى از نقص نبوده است، ولى بعدها تابعين و اخلاف آنها همان رسم‏الخط را به عنوان تيمن و تبرك در كتابت قرآن حفظ كردند و از آن تجاوز نكردند با اينكه بعضى از آن رسم الخطها خلاف قاعده‏بود، لهذا بعضى كلمات قرآن با رسم الخط خاصى باقى ماند.» آنگاه مى‏گويد: «كمالات فنى و عملى از قبيل رسم الخط را كه‏بستگى دارد به اسباب و وسائل زندگى و جنبه نسبى دارد، با كمالات مطلق كه فقدان‏آنها نقص در انسانيت انسان است و نقص واقعى است نبايد اشتباه كرد.»

.............................................................. 1. «زيادات‏» و «باب‏» و «سلسله‏» نام سه كتاب معروف آن عصر است. 2.مثنوى، دفتر سوم.

صفحه : 242
ابن خلدون آنگاه موضوع امى بودن رسول خدا را طرح‏مى‏كند و خلاصه سخنش اين است: «پيغمبر امى بود.امى بودن براى او كمال بود، زيرا اوعلم خويش را از بالا فرا گرفته بود.اما امى بودن براى ما نقص است، زيرا مساوى است با جاهل بودن ما» (1) .

آيه ديگرى از طرف مشاراليه به آن استناد شده آيه 2 و 3 ازسوره «لم يكن‏» است.مى‏گويد.

«بسيار شگفت انگيز است كه‏مترجمان و مفسران قرآن به اين آيه كه توصيف حضرت محمد(ص)مى‏باشدتوجه نكرده‏اند كه در آن گفته شده: «رسول من الله يتلوا صحفا مطهرة‏»(2) يعنى محمد پيغمبر خدا كه صحيفه‏هاى مق