دس و مطهر را قرائت مى‏كند.بايد توجه كرد كه در اين آيات گفته نشده‏است كه پيغمبر صحيفه‏هاى مقدس را از خاطر خود نقل مى‏كند، بلكه تصريح شده است كه اين صحيفه‏ها را قرائت مى‏كند و از رو مى‏خواند» .

پاسخ اين استدلال آنگاه روشن مى‏شود كه مفهوم دو كلمه ازكلمات آيه فوق الذكر روشن شود: كلمه «صحيفه‏» و كلمه «يتلوا» . 

«صحيفه‏» به معنى ورق(برگ)است‏و «صحف‏» جمع صحيفه است.معنى آيه با جمله بعد كه مى‏فرمايد:«فيها كتب قيمة‏» اين است: «پيغمبر برگهاى پاك و منزهى‏را كه در آنها نوشته‏هايى راست و پايدار هست براى مردم مى‏خواند» .

مقصود از اين برگها همان‏چيزها بوده كه آيات قرآن مجيد را بر روى آنها مى‏نوشته‏اند.پس مقصوداين است كه پيغمبر قرآن را بر مردم مى‏خواند.

كلمه «يتلوا» از ماده‏تلاوت است.به هيچ مدركى بر نخورده‏ايم كه تلاوت به معنى خواندن ازرو باشد.آنچه مجموعا از كلمات اهل لغت و از موارد استعمال كلمه «قرائت‏» وكلمه «تلاوت‏» فهميده مى‏شود اين است كه هر سخن گفتن، قرائت‏يا تلاوت نيست.قرائت و تلاوت در موردى است كه سخنى كه خوانده مى‏شود مربوط به

.............................................................. 1.مقدمه ابن خلدون(چاپ ابراهيم حلمى)، ص 494 و 495. 2.بينة/2 و 3.

صفحه : 243
يك متن باشد، خواه آنكه آن متن از رو خوانده‏شود يا از بر، مثلا خواندن قرآن، قرائت و تلاوت است، خواه از روى مصحف خوانده شود و يا از حفظ، با يك تفاوت ميان خوداين دو كلمه: تلاوت اختصاص دارد به خواندن متنى كه مقدس باشد، ولى قرائت اعم است از قرائت آيات مقدس و چيزديگر.مثلا صحيح است گفته شود «گلستان سعدى را قرائت كردم‏» ، اما صحيح نيست گفته شود «گلستان سعدى را تلاوت كردم‏» .

و در هر حال، اينكه آن متن ازبر خوانده شود يا از رو، نه در مفهوم قرائت دخالت دارد و نه در مفهوم‏تلاوت.عليهذا آيه فوق الذكر جز اين نمى‏گويد كه پيغمبرآيات قرآن را كه بر صفحاتى نوشته شده است براى مردم تلاوت مى‏كند.

اساسا چه احتياجى هست كه پيغمبر هنگام‏تلاوت آيات قرآن، از رو بخواند؟ قرآن را صدها نفر از مسلمانان حفظ بودند، آياخود پيغمبر از حفظ نبود و نيازمند بود از رو بخواند؟خداوند حفظ او را خصوصا تضمين كرده بود(سنقرئك فلا تنسى) (1) .

مجموعا معلوم شد كه از آيات قرآن به هيچ وجه‏استفاده نمى‏شود كه رسول خدا مى‏خوانده و يا مى‏نوشته است، عكس آن استفاده مى‏شود، و فرضا استفاده شود كه‏آن حضرت مى‏خوانده و مى‏نوشته است، تازه مربوط به دوره رسالت است و حال آنكه مدعاى‏مشاراليه اين است كه رسول خدا قبل از رسالت مى‏خوانده و مى‏نوشته است.

.............................................................. 1.اعلى/6.


آگاهى پيامبر از غيب 
كتاب: منشور جاويد، ج 7، ص 227

نويسنده: آيت الله جعفر سبحانى 

قرآن پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم را انسان آگاه از غيب معرفى مى‏كند.به طور مسلم اين آگاهى از درون ذات او نجوشيده بلكه مانند ديگر علوم و آگاهيهاى او، از برون به او القا شده و از پس پرده غيب ـ به اذن الهى ـ گزارش مى‏دهد. 

از آنجا كه گروهى از بى‏خبران از مقام اوليا، آگاهى پيامبر را از غيب، يك نوع الوهيت تصور كرده‏اند و چنين وانمود مى‏كنند كه آگاهى از غيب از آن خدا است و كسى در اين وصف شريك و همتاى او نيست.لازم است قدرى در اين مورد به صورت موجز سخن بگوييم تا حقيقت روشن گردد ولى اجمالا يادآور مى‏شويم: آنچه كه از آن خدا بوده و نشانه الوهيت است علم نامحدود و بى‏پايان است، نه علم محدود و مكتسب از ديگرى! و علوم اولياى الهى از مقوله دوم است نه از مقوله اولى. 

به طور مسلم زندگى هر بشرى از ناآگاهى شروع شده و كم كم به محيط آگاهى وارد مى‏گردد و به تدريج روزنه‏هايى به دنياى خارج از ذهن، پيدا مى‏كند. 

نخست از طريق حواس ظاهرى به حقايقى دست مى‏يابد، سپس بر اثر تكامل دستگاه تعقل و تفكر، كم كم با حقايقى كه از قلمرو حس و لمس بيرون مى‏باشد آشنا مى‏گردد و در نتيجه يك فرد عقلانى و استدلالى گشته و از يك رشته حقايق كلى و قوانين علمى آگاه مى‏شود. 

گاهى در ميان افراد بشر «ابر آگاهانى» پيدا مى‏شوند كه از طريق الهام، از مطالبى آگاه مى‏گردند كه هرگز از طريق استدلال راهى به كشف آنها وجود ندارد از اين جهت دانشمندان، ادراك بشر را به سه نوع ادراك تقسيم كرده‏اند: «ادراك توده مردم» ، «ادراك استدلال گران و متفكران» و «ادراك عارفان و روشن بينان» . 

تو گويى ظاهر بينان به كمك حس، متفكران به مدد استدلال و روشن بينان‏به يارى الهام و اشراق از جهان بالا، به كشف حقايق مى‏پردازند. 

نوابغ جهان، فيلسوفان و دانشمندان تأييد مى‏كنند كه يافته‏ها و ساخته‏ها و پرداخته‏هاى بى‏سابقه آنان، بيشتر بر اثر جرقه‏هاى روشنى بخش و الهام آميز، به ذهن آنان خطور كرده و سپس آنها به يارى شيوه‏هاى تجربى و يا روش استدلالى به پرورش و تكميل و تحقيق آنها مبادرت جسته‏اند. 

شاهراه‏هاى سه گانه معرفت 
از اين بيان استفاده مى‏شود كه بشر براى نيل به مقصود، سه شاهراه در اختيار دارد، توده مردم غالبا از طريق نخست و گروهى از راه دوم و افراد انگشت شمارى بر اثر تكامل روحى از راه سوم استفاده مى‏كنند: 

1 ـ راه تجربى و حسى: مقصود از اين قسم، آن رشته ادراكاتى است كه از طريق حواس برونى وارد قلمرو ذهن مى‏گردند مثلا هر يك از ديدنيها و چشيدنيها و بوييدنيها و...از طريق ابزار ويژه خود، در محل ادراكات ما قرار مى‏گيرند و امروز اختراع تلسكوپ و ميكروسكوپ و راديو و تلويزيون و...كمك‏هاى شايان تقديرى به ادراكات بشر نموده و او را بر دور و نزديك مسلط ساخته است. 

2 ـ راه استدلالى و تعقلى: متفكران جهان با به كار انداختن دستگاه تعقل و انديشه، از يك رشته مقدمات بديهى و روشن و ثابت در علوم، يك سرى قوانين كلى خارج از حس را كشف مى‏كنند و قله‏هايى از معرفت و كمال را تسخير مى‏نمايند. 

قوانين كلى علوم به قيد كليت، مسائل فلسفى و آگاهى‏هاى مربوط به خدا و صفات و افعال او و مسائلى كه در علم عقايد و مذاهب مطرح مى‏گردد، همگى مولود دستگاه تفكر و نتيجه به كار افتادن نيروى عقل انسانى است. 

3 ـ راه الهام و اشراق: اين راه، واقعيت شناسى سومى است كه در وراى دستگاه حس و تعقل قرار دارد.يك نوع واقعيت شناسى خاصى است كه امكان آن ازنظر علم و دانش قابل انكار نيست البته نظام جهان‏بينى محدود مادى، نمى‏تواند يك چنين ادراك غير حسى و تعقلى را بپذيرد .اما از نظر اصول علمى راهى براى انكار آن وجود ندارد. 

به گفته يكى از روان شناسان، «جنبه‏هاى تجربى به وسيله حواس شناخته مى‏شود، و جنبه‏هاى عقلانى به واسطه انديشه منطقى و رياضى به مرحله ادراك مى‏رسد و سرانجام بر اثر اشراق و الهام، جلوه‏هايى از جنبه‏هاى ما وراى حس و استدلال ـ روشن بينى‏هاى برق آسا و جرقه‏هاى روشنگر كه ذهن حساس نوابغ از آنها برخوردار است به مقام رؤيت مى‏رسند» . 

پرفسور «سوروكين» روان شناس معروف يكى از آن افرادى است كه وج