نده مى‏باشند قرار بگيرد مفهوم آن تغيير نكرده، باز به همان معناى درس نخوانده خواهد بود، نه خصوص ناآشنا با متون سوئيسى و سوئدى. 

از اين بيان، مفاد آيه دوم نيز روشن مى‏گردد، زيرا در آن آيه اهل كتاب را به دو گروه تقسيم مى‏كند: امى و غير امى، ناآشنا به كتاب و آشنا به آن، چنانكه مى‏فرمايد: (و منهم أميون لا يعلمون الكتاب إلا أماني) . (بقره/78) : «برخى ازآنان امى هستند كه از كتاب جز يك مشت آرزو چيزى نمى‏دانند» . 

درست است كه مقصود از «امى» در آيه، فرد ناآشنا به متون سامى است، ولى اين نه به خاطر اين است كه اين قيد در مفهوم «امى» نهفته و جزء معنى آن مى‏باشد، بلكه از قرينه تقابل، چنين قيدى مفهوم مى‏گردد، در موارد ديگر كه چنين قرينه‏اى وجود ندارد، نمى‏توان اين مفهوم را به معناى لفظ تحميل كرد. 

خلاصه اين كه: «امى» به معناى درس نخوانده مطلق است و اگر در موردى به گروهى گفته شده كه از خواندن متون خاصى مانند «عهدين» ناتوان باشند به خاطر يكى از دو جهت است: 

1 ـ ناآشنايى با اين متون در آن زمان، ملازم با ناآشنايى با مطلق خواندن و نوشتن بود . 

2 ـ اين خصوصيت از زمينه تقابل استفاده مى‏شود، در اين صورت نمى‏توان آن را در معنى «امى» داخل دانست بنابراين «امى» كسى است كه در محيط اهل كتاب با زبان عهدين نخواند و ننويسد و در ميان عرب جاهلى با زبان عربى از نظر خواندن و نوشتن، ناآشنا باشد و همچنين است در محيطهاى ديگر. 

او نمى‏خواند و نمى‏نوشت 
جامعه «امى» و درس نخوانده عرب جاهلى، در برابر معجزه بزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم (قرآن) شگفت زده شده و گيج و مبهوت گشته بود، او هرگز باور نمى‏كرد كه به فردى از آنان از جانب خدا، كتاب با عظمتى وحى گردد كه به مردم بيم و نويد دهد، چنان كه قرآن از آنان نقل مى‏كند. 

(أ كان للناس عجبا أن أوحينا إلى رجل منهم أن أنذر الناس و بشر الذين آمنوا أن لهم قدم صدق عند ربهم) . (يونس/2) 

«آيا براى مردم مايه شگفتى است كه به يكى از آنها وحى فرستاديم كه مردم رابيم و افراد با ايمان را بشارت دهد كه براى آنها نزد پروردگارشان سابقه نيكو و يا منزلت نيك است» . 

تلاش عرب جاهلى اين بود كه معجزه قرون و اعصار (قرآن) را به گونه‏اى توجيه كنند كه ارتباطى به جهان غيب و آموزش الهى نداشته باشد و در اين مورد به تفسيرهايى پرداخته‏اند كه در محل خود خواهد آمد. 

يكى از پندارهاى خام آنان درباره قرآن اين بود كه آيات، ذيل آن را بيان مى‏كند: 

(و قال الذين كفروا إن هذا إلا إفك افتريه و أعانه عليه قوم آخرون فقد جاؤوا ظلما و زورا) . (فرقان/4) 

«گروه كافر گفتند كه اين قرآن دروغى بيش نيست كه به دروغ آن را به خدا بسته است و گروهى او را در اين كار يارى كرده‏اند حقا كه سخن بى‏اساس و ناروايى گفته‏اند» . 

(و قالوا أساطير الأولين اكتتبها فهي تملى عليه بكرة و أصيلا) . (فرقان/5) 

«گفتند: قرآن افسانه‏هاى پيشينيان است كه آنها را نوشته (و يا براى او نوشته‏اند) و اين داستانها صبح و شام بر او القا مى‏گردد» . 

در اين آيات دو نوع تهمت به پيامبر زده شده است: 

1 ـ اين كتاب از آن خدا نبوده و افترايى است كه به او بسته شده و او در تنظيم آن در برخى قسمتها از ديگران كمك گرفته است (إن هذا إلا إفك افتريه و أعانه عليه قوم آخرون) . 

2 ـ اين كتاب را از روى كتابهاى پيشينيان نوشته است و مطالب آن صبح و شام بر او القا مى‏گردد. 

اين آيات و همچنين آيات مشابه، حاكى است كه برخى از مشركان مكه تلاش مى‏نمودند كه قرآن را تراوش فكر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم قلمداد كنند و به ديگران القا كنند كه او به‏كمك گروهى (لابد پريها و كاهنان) دست به تأليف آن زده است و يا آن را مجموعه‏اى بدانند كه از روى عهدين و غيره تنظيم شده است. 

در چنين شرايطى قرآن به تكذيب اين نسبت پرداخته و به طور اجمال مى‏فرمايد: (قل أنزله الذي يعلم السر في السموات و الأرض إنه كان غفورا رحيما) (فرقان/6) : «بگو قرآن را آن كسى فرو فرستاده كه از نهان آسمانها و زمين آگاه است. 

او آمرزنده و مهربان مى‏باشد» . 

قرآن در سوره عنكبوت به طور تفصيل به رد اين انديشه پرداخته و با لحن قاطع مى‏گويد: «تو اى پيامبر تا نزول وحى هرگز نه كتابى مى‏خواندى و نه خطى مى‏نوشتى در اين صورت چگونه مى‏توان گفت كه اين كتاب تراوش فكر تو است، يا آن را از كتابهاى پيشينيان نوشته‏اى» ، چنانكه مى‏فرمايد: 

(و ما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك إذا لارتاب المبطلون) (عنكبوت/48) . 

«تو هرگز (از دوران كودكى تا لحظه نزول وحى) نه كتابى را مى‏خواندى» و نه با دست چيزى را مى‏نوشتى، (زيرا اهل خواندن و نوشتن نبودى) در اين صورت باطل گرايان در كتاب تو به شك مى‏افتادند (و آن را محصول تراوش فكر تو و يا نگارش از كتابهاى پيشينيان مى‏انگاشتند» . 

اگر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مدتى در دوران كودكى گرد كتاب مى‏گشت و همچون كودكان نوآموز و دانش‏آموز، مشق مى‏كرد، آيا مى‏توانست پس از نزول قرآن چنين ندايى را در مكه در ميان گروهى كه از تمام خصوصيات زندگى وى آگاهى داشتند، سر دهد؟ و با نداى رسا بگويد: مردم همه شما مى‏دانيد كه من پيش از بعثت اصلا كتابى نخوانده‏ام و خطى ننوشته‏ام، چگونه مى‏گوييد من مضامين آيات قرآن را از كتابهاى ديگران گرفته‏ام؟ در زبان عربى اگر كسى بگويد: «ما جائني من أحد» و لفظ «من» را كه زائد است بكار ببرد منظور تأكيد شمول نفى است، يعنى هيچ كس نيامد و فرق ميان جمله مزبور و جمله «ما جائني أحد» اين است كه در دومى مى‏توان‏احتمال داد كه يكى دو نفر آمده، ولى متكلم روى مسامحه آمدن آنها را به حساب نياورده است.عرب براى نفى اين احتمال سر لفظ «احد» لفظ «من» مى‏آورد تا نفى، واقعى و حقيقى باشد. 

اتفاقا آيه ياد شده از اين قبيل است، براى رفع هر نوع احتمال لفظ «من» آورده شده تا نفى به صورت استغراق واقعى باشد، يعنى: «هيچ نوع كتابى را نمى‏خواندى و نمى‏نوشتى» . 

خلاصه يكى از قواعد زبان عربى اين است كه نكره در قلمرو نفى موجب عموم و گستردگى است مانند «ما جائني أحد» و «ما كنت تتلوا من كتاب» خصوصا اگر، با «من» همراه باشد. 

قرآن نه تنها در اين مورد به رد اين انديشه پرداخته، بلكه در آيه ديگر به پيامبر دستور مى‏دهد كه زندگى خود را به رخ مردم بكشد و بگويد: «مردم! من عمرى در ميان شما بوده‏ام و كيفيت زندگى من براى شما روشن است، چگونه به من مى‏گوييد اين قرآن را عوض كنم!» چنانكه مى‏فرمايد: 

(قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا أدريكم به فقد لبثت فيكم عمرا من قبله أفلا تعقلون) . (يونس/16) 

«بگو: اگر خدا مى‏خواست من آيات را بر شما نمى‏خواندم و شما را از آن آگاه نمى‏كردم، من مدتها پيش از اين در ميان شما زندگى كرده‏ام، آيا نمى‏انديشيد» . 

يعنى: اگر فكر مى‏كنيد قرآن از تراوشهاى فكر من است و در سايه آشنايى با خواندن و نوشتن و ارتباط با علما و دانشمندان دست به تأليف چنين كتابى زده‏ام و هم اكنون به درخواس