ود به وجود آمده؟آنها هم مى‏گويند هيچ چيزى خود به خود وجود ندارد; آنها هم قائلند به يك سلسله علت و معلولى بسيار بسيار منظم; مى‏گويند هر پديده‏اى كه در دنيا پيدا مى‏شود حتما يك علتى داشته است و آن علت هم خودش باز به نوبه خود پديده‏اى است و علت ديگرى داشته است، آن علت هم علت ديگرى داشته است، آن علت هم علت ديگرى، و نامتناهى است و به جايى هرگز منتهى نمى‏شود و لازم هم نيست منتهى بشود.از اين طرف هم در آينده هر معلولى به نوبه خودش علت براى شى‏ء ديگرى خواهد بود و آن شى‏ء ديگر علت براى شى‏ء ديگرى.از دو طرف بى نهايت، سلسله علت و معلول كشيده شده است.شما يك نفر آدم مادى در 

صفحه : 70 
دنيا پيدا نخواهيد كرد كه منكر علت فاعلى باشد يا به تعبير ديگر منكر نظم فاعلى عالم باشد، كما اينكه هيچ الهى هم در دنيا پيدا نمى‏شود كه منكر اين جهت باشد.اختلاف الهيون و ماديون مربوط به علت فاعلى نيست و اگر نظمى هم در دنيا كسى مى‏گويد، نظم ناشى از علت فاعلى را كسى نمى‏خواهد دليل بر وجود خدا بگيرد; چون علت فاعلى هم نظم مى‏دهد اما چنين نظمى، به همين مقدار نظم كه هر معلولى ناشى از يك علتى است و هر علتى هم به نوبه خود منشا است براى يك معلولى.اين هم خودش نظم مى‏دهد به معناى اينكه حلقه زنجيرى درست مى‏كند، رابطه زنجيرى درست مى‏كند. 

نظم به معنى رابطه زنجيرى حوادث را كه ناشى از علت فاعلى است هيچ كسى منكر نيست، بلكه ماديين بيش از ديگران روى اين قضيه تكيه مى‏كنند.ولى يك نظم ديگرى داريم كه آن نظم ناشى از علت غايى است.اين نظم است كه مورد اختلاف است كه آيا چنين نظمى كه از علت غايى در عالم حكايت كند وجود دارد يا وجود ندارد؟مادى منكر اصل علت غايى است و منكر وجود نظمى است كه آن نظم الزاما ناشى از علت غايى باشد، و الهيون معتقدند كه نه، نظم عالم به شكلى و به نحوى است كه بدون آنكه ما اصل علت غايى را دخالت بدهيم، قابل توجيه نيست. 

پس بحث در اين نظم است، نظم ناشى از علت غايى.نظم ناشى از علت غايى اين جور پيدا مى‏شود: در مواردى تنها فرض علت فاعلى براى آن نظم كافى نيست. 

در مواردى كه فرض وجود داشتن علت فاعلى براى آن نظم كافى نباشد، اينجاست كه چاره‏اى نيست كه ما بايد يك علت غايى را هم فرض كنيم.مثلا همان مثال «نوشته‏» كه مثال ساده خوبى هم هست، اگر شما روى يك صفحه كاغذ ببينيد از اول اين صفحه تا آخر آن يك نامه مفهوم و معنى‏دار نوشته شده است، در اين نامه پنج‏تا مطلب حسابى است: دستور، سفارش، بيان اين جور چيزها، در اينكه اين نامه علت فاعلى داشته است‏يعنى يك نيرويى بوده است كه اين جوهر را بر روى اين صفحه كاغذ كشيده بحثى نيست، ولى اين نيرو مى‏تواند نيروى شاعر باشد، مى‏تواند نيروى غير شاعر باشد، يعنى مى‏شود فرض كرد كه مثلا برق آمده باشد خودنويس را همين جور حركت داده باشد; يا نه، شاعرى كه شعورش به اين حد نرسد، يك بچه پنج‏ساله مدرسه نرفته‏اى كه اساسا با خط آشنا نيست آمده باشد خودنويس را از پدرش دزديده باشد، صفحه كاغذ را هم برداشته باشد، همين جور خط كشى كرده، خودش هم هيچ متوجه نبوده چه كار مى‏كرده است ولى اتفاقا اين خط كشى‏هايى كه او كرده است اين 

صفحه : 71 
صفحه منظم را به وجود آورده، ده تا مطلب از اين صفحه در آمده است.يك بچه با يك آدم تحصيلكرده درس خوانده خط ياد گرفته تفاوتش در علت فاعلى نيست، نيروى دست بچه هم كافى است براى اينكه اين را بنويسد.يك بچه يا يك آدم بى سواد مدرسه نرفته، يك دهاتى بى سواد از لحاظ علت فاعلى هيچ تفاوتى با يك درس خوانده ندارد ولى از يك نظر ديگر تفاوت دارد و آن اين است كه آن آدم درس خوانده مى‏داند كه يك كلمه‏اى را اگر بخواهد بنويسد كه فلان مفهوم از آن فهميده شود، اول بايد حرف اول را مثلا به چه شكل بنويسد، حرف دوم را به چه شكل، حرف سوم، چهارم و پنجم تا يك مطلب معنى‏دار از كار در بيايد، يعنى بايد انتخاب كند.خوب، اين نيرو وقتى كه اين خط را مى‏خواهد بنويسد هزار جور ممكن است بنويسد، ممكن است از اين طرف بكشد، ممكن است بالا ببرد، ممكن است پايين بياورد، باز اولى را كه نوشت در دومى همين جور بايد انتخاب كند، يعنى يك راه را از ميان صدها راه انتخاب كند.از نظر علت فاعلى، هزار شكل مى‏شود اين حرف اول را نوشت و به هزار شكل هم حرف دوم، به صد هزار شكل حرف سوم، ولى او پى درپى انتخاب مى‏كند.پس شعور لازم دارد، يعنى درك لازم دارد، فهم لازم دارد، بايد بفهمد چه رابطه‏اى ميان اين عمل و آن نتيجه وجود دارد تا خوب بتواند انتخاب كند. 

در اين جور موارد ما مى‏گوييم تنها فرض علت فاعلى - يعنى وجود نيرويى كه آن نيرو كافى باشد براى اين كار از نظر مقدار نيرو، انرژى و هر چه بخواهد مصرف بشود - كافى نيست بلكه يك اداره‏اى، يك كنترلى هم براى اين نيرو بايد وجود داشته باشد، يك انتخاب بايد وجود داشته باشد، يك اختيار بايد وجود داشته باشد به طورى كه كلمه «براى‏» در آنجا محقق بشود، يعنى هر چيزى نشان بدهد كه وسيله است براى يك هدفى، اين وسيله براى آن، آن وسيله براى آن.اينجاست كه ما مى‏گوييم تنها فرض علت فاعلى براى به وجود آمدن اين شى‏ء كافى نيست، حتما بايد فرض علت غايى بشود كه عبارة اخرى از اين است: بايد حتما فرض كرد كه فاعل داراى قوه شعور به معنى فهم و درك اين كار و حكمت و تدبير بوده است به طورى كه نيروى خودش را اداره مى‏كرده است. 

- منظور داشته. 

استاد: بله، منظور داشته و انتخاب مى‏كرده است.هميشه در سر دوراهى‏ها، بلكه 

صفحه : 72 
هزار راهى‏ها قرار مى‏گرفته، از ميان آنها يكى را كه مناسب بوده اختيار مى‏كرده، باز در قدم دوم سر دوراهى، سه راهى، ده‏راهى، هزارراهى بلكه يك ميليون راهى قرار مى‏گرفته، باز راه مناسب را انتخاب مى‏كرده، باز همين جور و باز همين جور. اين عبارت است از نوع نظمى كه از وجود علت غايى حكايت مى‏كند.ما به همين دليل است كه به هيچ قيمتى حاضر نيستيم كه بدون علت غايى وجود بسيارى از چيزها را در اين عالم بپذيريم.مثلا مؤلفى كتابى را تاليف مى‏كند، مقاله‏اى مى‏نويسد، آيا شما نمى‏گوييد كه اين نويسنده مقاله - احيانا اگر مقاله خوبى باشد - مرد باسوادى است؟ مى‏گوييد مرد باسوادى است، مرد باذوقى است.از شما مى‏پرسم سواد يا ذوق و معلومات را در اشخاص از كجا اطلاع پيدا مى‏كنيد؟مستقيما مى‏شود انسان معلومات و ذوق يك كسى را احساس كند، مشاهده كند؟نه، ذوق يك امرى است كه با چشم ديده نمى‏شود، با دست هم لمس نمى‏شود، حتى با چشم مسلح و ابزار هم نمى‏شود تشخيص داد و هر كسى هم تشخيص داده از آن راه نبوده.ما سعدى را كه مى‏گوييم شاعر بسيار باذوقى بوده، ذوق سعدى را از كجا ديديم؟ما فقط اين اثر را مى‏بينيم، وقتى اثر را مى‏بينيم، مى‏بينيم اثر يك اثرى است كه اگر سعدى يك آدم كودن مى‏بود، يك آدم بى ذوق مى‏بود، يك آدم بى فهم مى‏بود، خود به خود چنين آثارى از او به وجود نمى‏آمد. 

حالا ما راجع به خلقت عالم، خلقت موجودات بايد 