نى قائل به صدفه و 

.............................................................. 1.راست است، علم روابط علت و معلول را به دست مى‏آورد. 2.درست است، هيچ كسى نيست كه يك حادثه‏اى را مستقل از حوادث ديگر بداند، برايش هيچ علتى قائل نباشد. 3.يعنى هيچ معلولى را هم نيست كه منشا يك اثر ديگر نداند. 4.علم منكر صدفه و اتفاق است كه يك چيزى بدون علت به وجود بيايد. 5.ارتباط قطعى همانى است كه ناشى از علت و معلول است. 6.اصل تعميم، عالم وقتى آزمايش مى‏كند، در مورد يك امر جزئى يك چيزى كشف مى‏كند ولى مى‏داند طبيعت‏يك جريان واحد متحد الشكلى دارد، يعنى اگر روى آب مثلا در اروپا يك آزمايشى كردند و خاصيت آب را به دست آوردند، نمى‏گويند آبهاى داخل آزمايشگاه اين خاصيت را داشت‏يا نمى‏گويند آبهاى اروپا، مى‏گويند آب در دنيا اين جور است. 7.نظمى كه ما تا اينجا خوانديم نظم ناشى از علت فاعلى بود، چيز ديگرى نبود. 

صفحه : 76 
اتفاق نيست. 

تا اينجا كجا حرف خداپرست را تاييد مى‏كند؟مى‏گويد: خداپرست مى‏گويد ناظم.اصلا تا همين جا اگر جلو بياييم[بگوييم] ناظم چيست؟ناظم همان خود علتها هستند، چون اين نظم جز همان نظم زنجيرى چيز ديگرى نيست.معناى نظم اين است كه هر معلولى علتى دارد، آن علت هم علتى دارد، آن علت هم علتى دارد.از مادى هم بپرسيد مى‏گويد يك چنين نظم زنجيرى وجود دارد.خدا چه؟مى‏گويد اصلا به خدا احتياجى نيست، اصلا در اينجا فرض خدا ديگر جا ندارد.ناظم چيست؟ مى‏گويد ناظم خود همين علت و معلول‏هاست.ديگر اينجا اگر خدا را به عنوان يك ناظمى ماوراى اين علتها بخواهيم حساب كنيم جا برايش باقى نمى‏ماند، يعنى تا اين مقدار بيانى كه ما مى‏كنيم ديگر جايى براى خدا به عنوان يك ناظم جدا از اين اشياء يعنى ماوراء اين اشياء نيست، مگر اينكه بگوييم مقصود از خدا خود همين علت و معلول‏هاست‏يعنى بگوييم چون طبيعت و ماوراى طبيعت دروغ است پس خدا[يعنى] طبيعت، طبيعت هم يعنى خدا، ناظم يعنى همين اجزاء طبيعت. چنين چيزى است؟ خداپرست كه چنين حرفى را نمى‏زند.بعد مى‏گويد: «قرآن هم غير از اين چيزى نمى‏گويد (1) ، بلكه خدا را به عنوان كسى معرفى مى‏نمايد كه زمين و آسمانها را سرشته است، شب و روز را در پى يكديگر مى‏آورد (2) ، دانه و درخت را مى‏شكافد، جسم مرده را تبديل به وجود زنده و زنده را منقلب به مرده مى‏كند، باران به زمين مى‏رساند.در واقع تمام حركات و اطوار طبيعت را كه مشركين به خدايان يا به منبعهاى مختلف نسبت مى‏دادند، قرآن مربوط و ناشى از يك جا مى‏گيرد» . 

خوب آنجا كجاست؟آنجا مقصود همان علتهاى فاعلى است؟يا قرآن در اينها مى‏خواهد نظم غايى را بيان كند؟قرآن مى‏خواهد بگويد اگر طبيعت‏رها بود و به خود واگذار مى‏بود، همين نظام علت و معلولى، همين نظام فاعلى اگر به خود واگذار مى‏بود و تحت اراده و تدبير ديگرى نمى‏بود، اين نظام به اين شكلى كه امروز مى‏بينيد وجود نداشت.نه اين است كه قرآن هم فقط مى‏گويد هر چيزى علتى دارد، آن علت هم 

.............................................................. 1.همان نظم علت و معلول را نشان مى‏دهد. 2.[خدا]براى اينها علت است. 

صفحه : 77 
علتى دارد، آن علت هم علتى دارد.بعد مى‏گويند كه: «پس فرق خداپرست موحد و عالم غير خداپرست امروزى در اين شد كه اولى افعال را به صيغه معلوم و با ذكر فاعل بيان مى‏كند، مى‏گويد خدا چنين كرده، و دومى به صيغه مجهول حرف مى‏زند، مى‏گويد چنين شده است‏» . 

نه، غير خداپرست هم مى‏گويد چنين كرده است، منتها علتش را يك امر عادى مى‏داند.بعد مى‏گويند: «اشكالى كه دانشمندان غير خداپرست دارند اين است كه مى‏گويند چگونه كسى را كه نمى‏شناسيم و نمى‏توانيم توصيف كنيم قبول نماييم (1) ؟بعلاوه، وقتى به خدا قائل شديم بايد پى آن برويم كه او از كجا آمده و چگونه درست‏شده است (2) ؟پس چون مساله حل نمى‏شود و نقطه مجهول يك مرحله عقب مى‏رود، بهتر است پاى خود را از وجود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم و از وجود و عدم خدا فعلا صحبت نكنيم.در جواب آقايان بايد گفت: اولا هيچ پيغمبرى و بنابراين خود خدا نخواسته ، بلكه سهل است، منع هم كرده‏اند (4) .و آنچه را ما بتوانيم وصف يا درك كنيم ناچار از نوع خودمان است، پس خدا نيست.بنابراين توقع چنين معرفتى را فعلا نبايد از خود داشته باشيم (5) .ثانيا وقتى عقب و جلو رفتن مجهول تفاوت نمى‏كند (6) ، چرا بر خلاف عادت و معمولى كه در همه چيز و همه جا داشته، براى هر فعلى فاعلى و براى هر نظمى ناظمى را سراغ مى‏دهيم، در مورد فاعل كل و ناظم اصلى اين قدر لجاج به خرج دهيم و تكبر و تجاوز نماييم؟وقتى به قانون احترام مى‏گزاريم، چرا به قانونگذار بى‏اعتنا باشيم؟» اول در واقع تسليم مى‏شود كه اين يك مجهولى است و به هر حال جواب ندارد. 

بعد[مى‏گويد]ما چرا از عادت معمول خارج بشويم؟ما كه براى هر فعلى فاعل قائل 

.............................................................. 1.اشكال مى‏كنند كه خوب، خدا يعنى چه؟خدا را كه ما نمى‏توانيم بشناسيم. 2.خوب، اگر بگوييم خدا، مى‏گوييم خدا چطور درست‏شده؟ 3.اين كه شناختن كما هو نيست.اگر كسى گفت: آقا شما كه مى‏گوييد اينها را خدا به وجود آورده، خدا را كى به وجود آورده؟بگوييم نه، ديگر لازم نيست اين را بفهميم، يا اين حد اقلى است كه انسان بايد خدا را به عنوان مبدا كل بشناسد؟چه ربطى دارد كه كسى بخواهد خدا را كما هو بشناسد؟ 4.چنين منعى هم نيست. 5.درست است، اين اشكال لا ينحل است. 6.[يعنى]به هر حال ما نمى‏توانيم اشكال را حل كنيم. 

صفحه : 78 
هستيم، چرا براى اين نظم كل، فاعل قائل نباشيم؟روى اين حساب ديگر نظم كلى باقى نمى‏ماند.ما وقتى كه بيان خودمان را فقط به اصل علت فاعلى متكى مى‏كنيم، خودمان هر فعلى را نشان مى‏دهيم مى‏گوييم فاعلى دارد، خوب آن فاعل هم خودش فعلى است فاعلى دارد، آن فاعل ديگر هم خودش فعلى است باز فاعلى دارد، ديگر جا براى ناظم كلى باقى نمى‏ماند، ديگر ناظم كل يعنى چه؟ما دست روى «الف‏» مى‏گذاريم مى‏گوييم «الف‏» را «ب‏» به وجود آورده، دست روى «ب‏» مى‏گذاريم مى‏گوييم «ب‏» را «ج‏» به وجود آورده، دست روى «ج‏» مى‏گذاريم مى‏گوييم «ج‏» را «د» به وجود آورده، خوب نظم همين جا درست است.تا بى نهايت هم كه جلو برويم - همين طور كه اساس اين بيان هم همين است - هر معلولى علتى دارد، ديگر جا براى ناظم كل كجا باقى مى‏ماند؟اصلا ناظم كل يعنى چه؟مگر اينكه بگوييم ناظم كل يعنى كل همين طبيعت، آن هم كه خودش خودش است، چيز ديگرى نيست. 

اين را از آن جهت عرض كردم كه اشتباه بسيار بسيار بزرگى است و نبايد از آن غفلت كرد.هر مادى مسلكى كه به اين برسد مى‏گويد: آقا، اين خدايى كه شما گفتيد چه شد؟همين نظام علت و معلول، آنهم نظام علت فاعلى؟هر فعلى فاعلى دارد، باز يكدفعه اسم فاعل كل بياوريد، ديگر فاعل كل يعنى چه؟نه، اين نيست.اگر ما اسمى از نظم و نظام مى‏بريم، اگر اسمى از «اتقان صنع‏» مى‏بريم، تنها اين حرف ساده نيست كه هر كسى، مادى و الهى، هر عالم