ى قبول دارد كه معلول علت فاعلى مى‏خواهد، فعل فاعل مى‏خواهد.عمده يك چيز ديگر است.تنها فرض نظام فاعلى يعنى نيرويى كافى براى به وجود آمدن[جهت توجيه وجود ناظم كل كافى نيست].نيروى يك بى سواد هم براى به وجود آمدن يك نامه كافى است، علمش كافى نيست، آن چيزى كه به او قدرت انتخاب و اختيار بدهد كافى نيست.آنها كه از نظام عالم صحبت مى‏كنند مى‏خواهند بگويند در نظام عالم بوى انتخاب مى‏آيد، بوى اختيار مى‏آيد، بوى اين مى‏آيد كه طبيعت هى سر دو راهى‏ها قرار مى‏گيرد، راه مناسبش را انتخاب مى‏كند، باز مى‏رود سر دوراهى ديگر، باز[راه]مناسب[خود را انتخاب مى‏كند]، بلكه سر هزار راهى واقع مى‏شود و راه مناسب خودش را انتخاب مى‏كند.در كار عالم انتخاب است. 

- به نظر بنده علت غايى نمى‏تواند منفك و مستقل از علت صورى باشد.علت

صفحه : 79 
صورى يعنى ارتباطى كه بين كلمات وجود داشته تا نامه را به وجود آورده و علت غايى هدف نويسنده است.وقتى سلسله كلمات مربوط به هم را در نامه انتخاب كرديم يا يك سلسله اشياء منظم و مربوط به هم را در ساختن يك ميز انتخاب كرديم، ما همانجا علت غايى را در آن متمركز كرده‏ايم. 

اما استدلالى كه آقاى مهندس بازرگان در كتاب راه طى شده كرده، به نظر من كاملا درست است.ايشان مى‏گويند دانشمندان امروز پى به وجود نظمى در دنيا برده‏اند و اعتراف به اين نظم مى‏كنند.نظم غير از رابطه علت و معلول است. علت و معلول را همه قبول دارند.نظم مساله ديگرى است.ممكن است علل مختلف معلولهاى مختلفى به وجود آورند ولى بين آنها نظمى بر قرار نباشد.دانشمندان ماترياليست نظم را در عالم علم مى‏پذيرند اما در استنتاج و استنباط از آن تعلل يا مسامحه يا تعمد مى‏كنند و مى‏گويند لازم نيست ناظمى، هدفى و علت غايى‏اى وجود داشته باشد تا اين نظم به وجود آمده باشد، خود به خود و بر حسب تصادف به وجود آمده. 

سلولهاى بدن بر حسب تصادف اين جور قرار گرفته‏اند: يكى چشم، يكى مو، يكى استخوان و يكى پوست‏شده.اما يك موحد به طريق استدلال امروز كه بخصوص قانون احتمالات را به صورت رياضى درآورده‏اند استدلال مى‏كند كه امكان ندارد اين نظم را در علم بپذيريم اما ناظم مستشعر را نپذيريم.ناچاريم ناظم مستشعر را بپذيريم.قانون احتمالات مى‏گويد شما اگر يك كيسه سربسته‏اى داشته باشيد، در آن سه گلوله سفيد و چهار گلوله سياه بيندازيد، به طورى كه اين گلوله‏ها هم وزن و هم شكل باشند و به طور يكسان لمس شوند(زبرى و نرمى و سردى و گرمى آنها يكسان باشد)، بعد چشم بسته دستمان را وارد اين كيسه كنيم و يكى از اين گلوله‏ها را در بياوريم، احتمال اينكه اين گلوله سفيد باشد 7/3 و احتمال اينكه گلوله سياه بيرون بيايد 7/4 است. 

بنابراين چنين تعريف مى‏كنند: احتمال وقوع هر حادثه يك عدد كسرى است كه صورت آن تعداد موفقيت و مخرج آن تعداد امكان را نشان مى‏دهد.پس احتمال وقوع هر حادثه عددى است كمتر از 1.وقتى صورت و مخرج مساوى باشد، احتمال وقوع هم 1 مى‏شود، يعنى مثلا اگر داخل آن كيسه تمام هفت گلوله سياه باشد، احتمال اينكه گلوله سياه در بياوريم 1 7/7 است كه به آن مى‏گويند حوادث حتمى الوقوع.و در اين كيسه كه گلوله قرمزى وجود ندارد، احتمال اينكه گلوله قرمزى در بياوريم 0 7/0 است.پس عدد احتمالى حوادث ممتنع الوقوع صفر است.بعد مى‏گويند آيا اگر ما هفت بار در كيسه دست كنيم، سه بار گلوله سفيد و چهار بار گلوله قرمز در مى‏آيد؟جواب اين است كه خير.اما اگر تعداد آزمايش را 

صفحه : 80 
زياد كنيد، به اين عدد ميل مى‏كنيد و اگر تعداد آزمايش به بى‏نهايت ميل كند، حتما به اين عدد مى‏رسيد. 

قضيه ديگرى هم در قانون احتمالات است و آن اينكه مى‏گويند: احتمال وقوع دو حادثه متواتر حاصل ضرب عدد احتمالى آنهاست.به عنوان مثال اگر كسى كه سواد ندارد و حروف را نمى‏شناسد پشت‏يك ماشين تحرير بنشيند، احتمال اينكه حرف «ب‏» را ابتدا بزند 32/1 است(يك حرف از 32 حرف الفبا).اما احتمال اينكه «ب‏» در بيايد و پشت‏سرش حتما «ن‏» در بيايد 32/1س‏32/1 يعنى تقريبا 1000/1 است، يعنى احتمال آن خيلى ضعيف است، و احتمال اينكه پشت‏سر آنها «ى‏» در بيايد 32/1ج‏32/1ج‏32/1 يعنى تقريبا 32000/1 است و احتمال اينكه اين آدم بى سواد همان طورى كه روى ماشين تحرير انگشت مى‏زند، شعر «بنى آدم اعضاى يكديگرند، كه در آفرينش ز يك گوهرند» را تايپ كند 32/1 به توان فرضا 70 است كه در عرف مى‏گويند ممتنع و محال است، در حالى كه از لحاظ رياضى اين عمل امكان وقوع دارد، منتها عدد احتمالى به سمت صفر ميل كرده است.در نظم طبيعت كه هر قطعه‏اش را در نظر بگيريم خيلى پيچيده‏تر از يك ماشين تحرير است: چشم، دستگاه تناسلى، طبيعت، افلاك، ميكروب، اتم و...احتمال اينكه بين اينها رابطه‏اى نباشد و يك فرد غير ذى شعورى اينها را به وجود آورده باشد، عددى است كه به سمت صفر ميل كرده‏است.به هر حال مى‏گويند چون صفر نيست، پس احتمال دارد يك چيزى باشد، يعنى احتمال دارد ناظم اين طبيعت‏شاعر نباشد.همين اندازه مى‏پذيريم، شما هيچ چيزى را در طبيعت به اين اندازه يقين نداريد و همين اندازه اعتقاد به وجود خدا براى ما كافى است. 

استاد: صحبت آقاى مهندس...در دو سه قسمت بود.قسمت اول مربوط به اين بود كه رابطه‏اى ميان علت صورى و علت غايى[وجود دارد].البته شكى نيست كه همه اين چهار علت با همديگر ارتباط دارند.اين مثالهايى كه عرض كرديم، اول هم عرض كردم مثال در مصنوعات بشرى است و اين مثالها از جنبه‏هايى درست است، از جنبه‏هايى ضعيف است.همه علتهاى چهارگانه با همديگر ارتباط دارند: علت مادى، علت صورى، علت فاعلى، علت غايى.اگر مقصودتان ارتباط است كه بدون شك اين جور است، ولى اگر مقصود اين است كه علت صورى و علت غايى هر دو يك چيز است، نه، يك چيز نيست، به اين معنا كه آن كه نامش علت صورى است انتخاب شده است و هدفى از انتخاب آن بوده است.هدفى كه از انتخاب آن بوده اثرى است كه بر 

صفحه : 81 
وجود آن مترتب است، يعنى علت فاعلى اول اثر آن علت صورى را ديده و آن را به خاطر اثرش انتخاب كرده است.در همان شعرى كه خودتان مثال زديد كه «ب‏» اول باشد، «ن‏» بعد باشد، «ى‏» بعد باشد، اين حرفها را كه همان شكل خاصى است ديده، بعد اثرى كه بر اين شكل بار است، آن اثر را هم مى‏بيند، چون آن قراردادى كه در ميان مردم است اين است كه از اين كلمه اين بيان را درك كنند، به خاطر اينكه از اين كلمات به اين شكل بالخصوص، آن مفهوم در ذهنها منتج مى‏شود، اين را انتخاب كرده است.و اما آنچه كه راجع به بيان راه طى شده بود، ايشان استنادشان تنها به كلمه نظم بود كه در اينجا آمده بود.اگر همين‏طور كه شما گفتيد و ما گفتيم مقصودشان از نظم آن نظم ناشى از علت غايى باشد كه ما هم حرفى نداريم ولى متاسفانه تمام عبارات از اول تا به آخر نشان مى‏دهد كه اين نظم جز همان نظم فاعلى چيز ديگرى نيست.من به كتاب، به عبارتها حرف دارم.ممكن است مقصود نويسنده يك چيز خاصى باشد 