ا مطلبى را نويسنده اينجا نياورده، آن يك حرف ديگرى است.شما اگر اين عبارتها را از اول تا به آخر بخوانيد مى‏بينيد آن نظمى را كه در عالم بيان كرده است جز نظم ناشى از علت فاعلى - كه ما اسمش را نظم زنجيرى گذاشتيم - چيز ديگرى ذكر نكرده، كوچكترين اشاره‏اى به آن نظمى كه الآن شما خودتان توضيح داديد نشده است. 

و اما مطلب سوم، بسيار حرف حسابى است و بيان رياضى همين مطلبى بود كه ما عرض كرديم.از جمله مسائل خوبى كه امروز كشف شده همين قانون حساب احتمالات بوده و شايد كمتر هست كه انسان در گفته‏هاى علماى امروز - كه راجع به توحيد بحث كرده‏اند - وارد بشود الا اينكه اول همين موضوع را ذكر كرده‏اند.گاهى مثال معروف سكه را ذكر مى‏كنند كه اگر ما دو تا سكه در جيب خود داشته باشيم كه اين سكه‏ها هر كدام شكل مخصوصى داشته باشد...و همان مثالى كه آقاى مهندس گفتند، و بيان ايشان هم از هر جهت تمام و درست است.در حساب احتمالات همين جور است، وقتى كه عمل زياد شد يعنى وقتى كه تركيب زياد شد احتمالات آن قدر زياد مى‏شود و احتمال اينكه روى تصادف به وجود آمده باشد آن قدر ضعيف مى‏شود كه عملا هيچ كس نيست كه يقين نداشته باشد، ولى اگر بگويد شايد تصادف باشد، از نظر فلسفى كسى نمى‏تواند شايدش را جواب بدهد اما خود همان گوينده هم يقين دارد كه مطلب از اين قرار نيست.من يك مثالى از يك جاى ديگرى ذكر كنم.از مواردى 

صفحه : 82 
كه شخص يقين دارد، مساله تواتر (1) است.هيچ در تواتر دقت كرده‏ايد؟هميشه انسان در حرف يك نفر، در خبر يك نفر احتمال دروغ مى‏دهد.حالا يك وقت قرائن خاص بخواهد باشد كار نداريم.به طور عادى[اين طور است].احتمال خطا و اشتباه هم مى‏دهد.اگر يك نفر آدم عادى بيايد بگويد كه من شهرى را در كجاى اروپا رفتم ديدم كه اين جور و اين جور بود، چنين اسمى داشت، طبعا احتمال اينكه دروغ بگويد يا اشتباه بكند هست.حالا اگر يك نفر ديگر درست مثل همان آدم نه موثق‏تر از او پيدا بشود، آن هم عين حرف او را بيايد نقل كند، احتمال خطا كه در اين به تنهايى بود در آن هم هست.يك نفر ديگر هم بيايد، در آن هم به تنهايى احتمال خطا هست.اگر صدها هزار نفر آدم بيايند خبر بدهند، در حرف هر يكى از اينها به تنهايى احتمال دروغ و خطا هست.خوب، چه دليلى دارد كه در حرف همه اينها احتمال خطا يا دروغ نرود كه بگوييم تمام اينها تبانى بر كذب كرده‏اند و حال آنكه ما هميشه يك سلسله اخبارى را از دنيا به طور يقينى كه هيچ شك در آن نداريم، فقط به نقل اقوال قبول مى‏كنيم بدون آنكه او را ديده باشيم.از مثالهاى معروفى كه قديم ذكر مى‏كردند اين بود كه مى‏گفتند مكه در دنيا وجود دارد.حاجى آن وقت كم بود ولى به حد تواتر بود.ديگر همين طور كه آدم در وجود خورشيدى كه خودش مى‏بيند شك نمى‏كند، آدمى هم كه به مكه نرفته است در اينكه مكه‏اى و كعبه‏اى الآن هم وجود دارد شك نمى‏كند.هيچ احتمال نمى‏دهد كه شايد تمام اين آدمهايى كه هى مى‏روند مى‏آيند مى‏گويند، همه‏شان دروغ مى‏گويند، بنا گذاشته‏اند دروغ بگويند.در گفته هر كسى به تنهايى احتمال دروغ مى‏رود، در مجموع احتمال دروغ نمى‏رود.شما هيچ برهان رياضى يا فلسفى نمى‏توانيد بر اين مطلب اقامه كنيد.حالا فلاسفه يك برهانهايى اقامه كرده‏اند، ولى آن كسى كه يقين دارد، در اينجا برهانى ندارد ولى يقين دارد.در اينجا هم كه ايشان مثال زدند همين جور است.اگر كسى بيايد بگويد اين گلستان سعدى را سعدى گفته در حالى كه اين سعدى يك آدم بى سواد مطلقى بوده و اصلا خودش اين معانى و مفاهيم را هيچ درك نمى‏كرده، همين جورى نشسته خط خط كرده اين را از آب درآورده، آدم نمى‏تواند يك برهانى نظير برهان رياضى فلسفى[در رد اين ادعا]اقامه كند ولى احتمال هم نمى‏دهد، يقين دارد[كه چنين نيست].ما هم غير از يقين چيز 

.............................................................. 1.بشر طبعا يقين پيدا مى‏كند ولى اگر كسى بخواهد با دليل احتمالش را رد كند، دليل ندارد. 

صفحه : 83 
ديگرى نمى‏خواهيم.لازم نيست ما يك برهان داشته باشيم.انبيا كه آمدند، براى مردم ايمان مى‏خواستند، براى مردم يقين مى‏خواستند.اينها هم كه در مردم توليد ايمان و يقين مى‏كند، گو اينكه آن گوينده در مقابل آن احتمال فلسفى نتواند برهان اقامه كند. 

به قول ايشان آخر مگر تو ديوانه‏اى؟!مگر من ديوانه‏ام كه قبول نكنم؟!هر آدم عاقلى اين را قبول مى‏كند، مى‏گويد و رد مى‏شود.بيش از اين نيست. 

البته اين بيان، بيان بسيار خوبى است ولى اين، بيان رياضى همين مطلب است كه تنها فرض علت فاعلى به معناى تنها نيروى كافى داشتن، براى به وجود آمدن اين نظام كافى نيست.غير از نيرو(نيروى جمادى به قول قدما و نيروى فيزيكى به قول امروز)يك چيز ديگرى كه آن خاصيت‏شعور است، خاصيت درك است، خاصيت علم است بايد باشد كه آن انتخاب كند، يعنى در ميان همه اين احتمالها يك احتمال را انتخاب كند، آن را با نتيجه‏اى كه در نظر دارد مناسب ببيند و انتخاب كند، باز يكى ديگر بعد از آن انتخاب كند.البته آن بيان، بيان درستى است. 

- در موضوعى كه بنده مى‏خواهم عرض كنم سه مطلب را خيلى مختصر و موجز عرض مى‏كنم.يكى اينكه صحبت راجع به چيزهايى كه خلق شده يا مصنوع است بود.در اين مسائل ما احساس يك نظم، يك سرى چيزهاى منظم مى‏كنيم كه اينها بايد بر طبق يك شعور ابتدايى يا با وجود يك ناظم ترتيب داده شده باشد.آن كسانى كه از نظر علمى مى‏خواهند بحث كنند و فكرشان جنبه مادى دارد، اين مساله را همين جورى طرح نمى‏كنند، مى‏گويند آن چيزى كه ما در عالم خلقت مى‏بينيم، از چيزهاى خيلى ناقص و ابتدايى هست تا چيزهاى خيلى تكميل شده، و اين اشياء در زمانهاى خيلى طولانى طبق قوانين معينى كه در طبيعت وجود دارد با هم برخوردهايى كرده‏اند.آنچه كه قابل بقا بوده مانده، آنچه كه قابل حيات بوده تشكيل شده، آنچه كه نشده از بين رفته.ما خيلى چيزهاى ناقص مثلا يك موجودات زنده ناقص مى‏بينيم كه نسبت به انسان در يك سطح خيلى پايين‏ترى قرار دارند. 

اينها بعضيهاشان اصلا در طبيعت قابل بقا نبوده‏اند، خود به خود از بين رفته‏اند.در طى قرون و اعصار متمادى آنچه كه قابل بقا بوده مانده.ولى مطلب دوم اينكه ما راجع به مصنوع و مخلوق صحبت كرديم ولى راجع به قوانين موجود در طبيعت بحث نشد.مثل اين مى‏ماند كه ما راجع به يك رايى فرضا در يك دادگاه جنايى بحث كنيم كه فلان كس را فلان قاضى محكوم به اعدام كرد ولى هيچ راجع به قوانين موجود كه چطور شد، كى اين قانون را وضع كرد كه منتج به راى قاضى شد، بحث نكنيم. على الظاهر آن قاضى آن شخص را محكوم به اعدام كرده ولى اصل مطلب، 

صفحه : 84 
آن قوانينى است كه در يك زمان خيلى بيشتر از آن وضع شده.حالا ما اگر در طبيعت‏يك قدرى كلى‏تر نگاه كنيم به همان قوانين منظمى بر مى‏خوريم كه موجودى را قابل بقا مى‏كند، يك موجود ديگر را محكوم به نيستى مى‏كند.من اينجا نمى‏خواهم درباره اين قوانين از نظر علمى بحث كنم ولى براى ب