ت نيز چنين است، هدف صورت كامل آن است و در همين جاست كه نبوت خاتمه مى‏پذيرد و پايان مى‏يابد و زياده‏نمى‏پذيرد، زيرا زياده بر كمال نقص است و انگشت زيادى را مى‏ماند. پيغمبر اكرم در حديث معروف به همين معنى‏اشاره كرد كه گفت: مثل نبوت مثل خانه‏اى است كه ساخته شده و جاى يك خشت در آن باقى است،من جاى آن خشت آخرينم، يا من گذارنده آن خشت آخرينم.» (2) .

.............................................................. 1.انعام/115. 2.متن حديث را مجمع البيان‏در ذيل آيه 40 سوره احزاب به نقل از صحيح بخارى و مسلم چنين آورده است: «انما مثلي فى الانبياء كمثل رجل بنى دارا فاكملها و حسنهاالا موضع لبنة فكان من دخل فيها فنظر اليها قال ما احسنها الا موضع هذه اللبنة فانا موضع هذه اللبنة ختم بى الانبياء.»

صفحه : 169
بيانات گذشته مى‏توانددورنمايى از سيماى انديشه ختم نبوت در ميان انديشه‏هاى اسلامى رسم‏كند و پايه‏ها و اركان آن را ارائه دهد.

معلوم شدانديشه ختم نبوت بر اين پايه است كه اولا مايه دين در سرشت بشر نهاده‏شده است، سرشت همه انسانها يكى است، سير تكاملى بشر يك سير هدفدار و بر روى‏يك خط مشخص و مستقيم است، از اين رو حقيقت دين كه بيان كننده خواستهاى فطرت و راهنماى بشر به راه راست است‏يكى بيش نيست.

ثانيا يك طرح به شرط فطرى بودن، جامع بودن،كلى بودن و به شرط مصونيت از تحريف و تبديل و به شرط حسن تشخيص و تطبيق در مرحله اجرا مى‏تواند براى هميشه رهنمون ومفيد و مادر طرحها و برنامه‏ها و قوانين جزئى بى‏نهايت واقع گردد. 

مباحث آينده‏بهتر اين مطلب را روشن خواهد كرد.اكنون به بررسى و پاسخ پرسشهايى‏كه در آغاز گفتار اشاره شد مى‏پردازيم.

دروازه‏هاى آسمان
اولين پرسشى كه انديشه‏ختم نبوت به وجود مى‏آورد، درباره رابطه انسان با جهان غيب است.چطورمى‏شود كه انسان اوليه با همه بدويت و بساطت، از طريق وحى و الهام باجهان غيب ارتباط پيدا كرده و دروازه‏هاى آسمان به روى او باز بوده است، اما بشر پيشرفته كمال يافته بعدى از اين موهبت‏محروم و درهاى آسمان به رويش بسته شده است؟آيا واقعا استعدادهاى معنوى‏و روحى بشر كاهش يافته و بشريت از اين نظر تنزل كرده است؟ اين شبهه از اين پندار پديد آمده كه ارتباط واتصال معنوى با غيب مخصوص پيامبران است و لازمه انقطاع نبوت بريده شدن‏هر گونه رابطه معنوى و روحانى ميان جهان غيب و جهان انسان است.

اما اين پندار، سخت بى‏اساس است.قرآن كريم نيز ملازمه‏اى‏ميان اتصال با غيب و ملكوت و ميان مقام نبوت قائل نيست، همچنانكه خرق عادت را به تنهايى دليل

صفحه : 170
بر پيامبرى نمى‏شناسد.قرآن‏كريم افرادى را ياد مى‏كند كه از زندگى معنوى نيرومندى‏برخوردار بوده‏اند، با فرشتگان همسخن بوده و امور خارق العاده از آنها سر مى‏زده‏بدون آنكه «نبى‏» بوده باشند.بهترين مثال، مريم دختر عمران مادر عيسى مسيح است كه قرآن داستانهاى‏حيرت‏انگيزى از او نقل كرده است.قرآن درباره مادر موسى نيز مى‏گويد: «ما به او وحى كرديم كه موسى را شير بده و آنگاه‏كه بر جان او بيم كردى او را به دريا بسپار، ما او را حفظ كرده، به تو باز خواهيم‏گرداند.»(1) چنانكه مى‏دانيم نه مادر عيسى پيامبر است و نه مادر موسى.

حقيقت اين است‏كه اتصال به غيب و شهود حقايق ملكوتى، شنيدن سروش غيبى و بالاخره‏«خبر شدن‏» از غيب، نبوت نيست، نبوت «خبر باز آوردن‏» است و نه «هر كه او را خبرشد، خبر باز آورد» .قرآن باب اشراق و الهام را بر روى همه كسانى كه باطن خويش را پاك كنند باز مى‏داند: ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا (2) .

اگر تقواى الهى داشته باشيد خدا در جان شما نورى قرار مى‏دهد كه‏مايه تشخيص و تميز شما باشد.

و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم‏سبلنا (3) .

آنان كه در راه ما كوشش كنند ما راههاى‏خود را به آنها مى‏نمايانيم.

براى اينكه نمونه‏اى اززندگى معنوى و عرفانى از نظر منطق اسلام به دست داده باشيم كافى‏است گوشه‏اى از يكى از خطب نهج البلاغه را ذكر كنيم.در خطبه 220 نهج البلاغه چنين آمده است:

.............................................................. 1.قصص/7. 2.انفال/29. 3.عنكبوت/69.

صفحه : 171
ان الله تعالى جعل الذكر جلاءللقلوب، تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة و تنقاد به بعدالمعاندة، و ما برح لله عزت الائه فى البرهة بعد البرهة وفى ازمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم و كلمهم في ذات عقولهم.

خداوند ياد خود را صيقل دلها قرار داده است.دلهابدين وسيله از پس كرى، شنوا و از پس كورى، بينا و از پس سركشى و عناد، مطيع و رام مى‏گردند.همواره چنين بوده و هست كه‏خداوند در هر برهه‏اى از زمان، و در زمانهايى كه پيامبرى نبوده است، بندگانى داشته و دارد كه در سر ضمير آنهابا آنها راز مى‏گويد و از راه عقلهاى آنها با آنها تكلم مى‏كند.

از پيغمبر اكرم روايت است: ان لله عبادا ليسوا بانبياء يغبطهم النبوة (1) .

خداوند بندگانى دارد كه پيامبر نيستند، اما پيامبرى‏بر آنها رشك مى‏برد (2) .

از نظر شيعيان كه به مقام امامت و ولايت باطنى ائمه‏اطهار(عليهم السلام) قائل‏اند بدون آنكه آنها را نبى بدانند، مطلب كاملا حل شده است.عرفاى اسلامى در قالب‏اصطلاحات عرفانى مراتب سير و سلوك معنوى را به چهار مرحله تقسيم كرده‏اند، مابه خاطر پرهيز از اطاله كلام فقط به دو مرحله از آن اشاره مى‏كنيم: الف.سفر از خلق به حق ب.سفر از حق به خلق‏سفر از خلق به حق مخصوص پيامبران نيست، بلكه پيامبران مبعوث شده‏اند كه بشر را در اين سفر مدد نمايند.آنچه مخصوص‏پيامبران است‏سفر از حق به خلق است، يعنى ماموريت براى ارشاد و هدايت و دستگيرى خلق.پيامبرى بازگشت به كثرت است براى سوق دادن به وحدت.

.............................................................. 1.[رجوع شود به كتاب احاديث مثنوى، ص 105]. 2.صدر المتالهين در مفاتيح الغيب اين حديث‏را نقل مى‏كند و مى‏گويد: هذا الحديث مما رواه المعتبرون من اهل الحديث فى طريقتنا و طريقة غيرنا» يعنى‏اين حديث را محدثين معتبر شيعه و سنى روايت كرده‏اند.و نيز رجوع شود به آخرين فصل كتاب الشواهد الربوبيه.

صفحه : 172
صدر المتالهين در صفحه 13 مفاتيح الغيب مى‏گويد: «وحى يعنى نزول فرشته بر گوش و بر دل به‏منظور ماموريت و پيامبرى، هر چند منقطع شده است و ديگر فرشته‏اى بر كسى نازل نمى‏شود و او را مامور اجراى فرمانى نمى‏نمايد،زيرا به حكم «اكملت لكم دينكم‏» آنچه از اين راه بايد به بشر برسد رسيده است، ولى باب الهام و اشراق هرگز بسته‏نشده و نخواهد شد، ممكن نيست اين راه مسدود گردد.» در اين زمينه سخنان زيادى گفته شده كه نقل آنها موجب اطاله‏كلام است.در ميان دانشمندان عصر ما اقبال لاهورى سخن لطيفى در اين موضوع دارد.اقبال‏در فرق ميان نبى و عارف(و به قول خود او مرد باطنى)چنين مى‏گويد: «مرد باطنى نمى‏خواهد پس از آرامش و اطمينانى‏كه با تجربه اتحادى(وصول به حق)پيدا مى‏كند به زندگى اينجهانى بازگردد.در آن هنگام كه بنا بر ضرورت باز مى‏گرددبا