گشت او براى بشريت‏سود چندانى ندارد، ولى بازگشت پيغمبر جنبه خلاقيت و ثمربخشى دارد، باز مى‏گردد و در جريان‏زمان وارد مى‏شود به اين قصد كه جريان تاريخ را تحت ضبط در آورد و از اين راه، جهان تازه‏اى از كمال مطلوب‏ها خلق‏كند.براى مرد باطنى آرامش حاصل از تجربه اتحادى مرحله‏اى نهايى است.

براى پيغمبربيدار شدن نيروهاى روانشناختى اوست كه جهان را تكان مى‏دهد.آن نيروآنچنان حساب شده است كه كاملا جهان بشرى را تغيير دهد...پيغمبرى را مى‏توان همچون‏نوعى خودآگاهى باطنى تعريف كرد كه در آن، تجربه اتحادى تمايل به آن دارد كه از حدود خود لبريز شود و در پى يافتن فرصتهايى‏است كه نيروهاى زندگى اجتماعى را از نو توجيه كند يا شكل تازه‏اى به آنها بدهد» (1) .

پس انقطاع نبوت به‏معنى انقطاع ماموريت الهى است براى ارشاد و هدايت، نه انقطاع فيض‏معنوى نسبت به سائرين و سالكين الى الله.بسيار اشتباه است‏اگر گمان كنيم اسلام با اعلام ختم نبوت منكر زندگى معنوى شده است.

.............................................................. 1.احياء فكر دينى در اسلام، ترجمه احمد آرام، ص 143 و 144.

صفحه : 173
نبوت تبليغى
پرسش ديگر اين است: پيامبران مجموعا دو وظيفه‏انجام مى‏داده‏اند: يكى اينكه از جانب خدا براى بشر قانون و دستور العمل مى‏آورده‏اند، دوم اينكه مردم را به خدا و عمل‏به دستور العمل‏هاى الهى آن عصر و زمان دعوت و تبليغ مى‏كرده‏اند. غالب پيامبران فقط وظيفه دوم را انجام مى‏داده‏اند، عده بسياركمى از پيامبران كه قرآن آنها را «اولو العزم‏» مى‏خواند قانون و دستور العمل آورده‏اند.به عبارت ديگر، دو نوع نبوت‏بوده است: نبوت تشريعى و نبوت تبليغى.پيامبران تشريعى كه عددشان بسيار اندك است صاحب قانون و شريعت بوده‏اند، ولى‏پيامبران تبليغى كارشان تعليم و تبليغ و ارشاد مردم به تعليمات پيامبر صاحب شريعت بوده است.اسلام كه ختم نبوت‏را اعلام كرده است نه تنها به نبوت تشريعى خاتمه داده است بلكه به نبوت تبليغى نيز پايان داده است.چرا چنين‏است؟چرا امت محمد و ملت اسلام از هدايت و ارشاد چنين پيامبرانى محروم مانده‏اند؟فرضا اين مطلب را پذيرفتيم كه اسلام به واسطه‏كمال و كليت و تماميت و جامعيتش به نبوت تشريعى پايان داده است، پايان‏يافتن نبوت تبليغى را با چه حساب و فلسفه‏اى مى‏توان توجيه كرد؟ حقيقت اين است كه وظيفه اصلى نبوت و هدايت وحى، همان‏وظيفه اول است، اما تبليغ و تعليم و دعوت، يك وظيفه نيمه بشرى و نيمه الهى است.وحى و نبوت، يعنى‏اتصال مرموز با ريشه وجود و سپس ماموريت براى ارشاد خلق، مظهرى است از مظاهر «هدايت‏» كه بر سراسر هستى حكمفرماست: ربنا الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى (1) .

الذى خلق فسوى،و الذى قدر فهدى (2) .

موجودات با پيمودن پله‏هاى هستى، به تناسب درجه‏كمالى كه به آن مى‏رسند، از

.............................................................. 1.طه/50. 2.اعلى/2 و 3.

صفحه : 174
هدايت‏خاص آن درجه بهره‏مند مى‏گردند،يعنى خصوصيت و شكل هدايت بر حسب مراحل مختلف هستى متفاوت است. دانشمندان اثبات كرده‏اند كه حيوانات هر اندازه‏از نظر ساختمان و تجهيزات طبيعى ضعيف‏تر و ناتوان‏ترند از لحاظ نيروى مرموز هدايت غريزه كه نوعى حمايت و سرپرستى‏مستقيم طبيعت است قوى‏ترند، و هر اندازه كه از لحاظ تجهيزات طبيعى و نيروهاى حسى و خيالى و وهمى و عقلى مجهزترمى‏گردند و بر پله‏هاى وجود بالا مى‏روند، از هدايت غريزى آنها كاسته مى‏شود، درست مانند كودكى كه در مراحل اول‏كودكى تحت‏حمايت و سرپرستى مستقيم و همه جانبه پدر و مادر است و هر اندازه كه رشد مى‏كند از تحت‏حمايت مستقيم والدين‏خارج و به خود واگذاشته مى‏شود.بالا رفتن جانداران بر پله‏هاى هستى و مجهز شدن به تجهيزات عضوى و حسى و خيالى و وهمى‏و هوشى و عقلى، بر امكانات و استقلال آنها مى‏افزايد و به همان نسبت از هدايت غريزى آنها مى‏كاهد.

مى‏گويند حشرات از همه حيوانات از لحاظ‏غريزه مجهزترند، در صورتى كه از لحاظ مراحل تكامل در درجه پايين قرار گرفته‏اند، و انسان كه بر بالاترين‏پله نردبان تكامل قرار گرفته است از لحاظ غريزه از همه ناتوان‏تر است.

وحى، عالى‏ترين‏و راقى‏ترين مظاهر و مراتب هدايت است.وحى، رهنمونيهايى دارد كه ازدسترس حس و خيال و عقل و علم و فلسفه بيرون است و چيزى از اينها جانشين آن نمى‏شود.ولى‏وحيى كه چنين خاصيتى دارد وحى تشريعى است نه تبليغى. وحى تبليغى بر عكس است.

تا زمانى بشر نيازمندبه وحى تبليغى است كه درجه عقل و علم و تمدن به پايه‏اى نرسيده‏است كه خود بتواند عهده‏دار دعوت و تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين خودبشود.ظهور علم و عقل، و به عبارت ديگر، رشد و بلوغ انسانيت، خود به خود به وحى تبليغى خاتمه مى‏دهد و علما جانشين چنان‏انبياء مى‏گردند.مى‏بينيم قرآن در اولين آيه‏اى كه نازل مى‏شود سخن از قرائت و نوشتن و قلم و علم به ميان مى‏آورد: اقرا باسم ربك الذي خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك‏الاكرم، الذي علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم (1) .

.............................................................. 1.علق/1 - 5.

صفحه : 175
اين آيه اعلام مى‏كند كه عهدقرآن، عهد خواندن و نوشتن و ياد دادن و علم و عقل است.اين آيه‏تلويحا مى‏فهماند كه در عهد قرآن‏وظيفه تعليم و تبليغ و حفظ آيات آسمانى به علما منتقل‏شده و علما از اين نظر جانشين انبياء مى‏شوند.اين آيه اعلام بلوغ و استقلال بشريت در اين ناحيه است.قرآن‏در سراسر آياتش بشر را به تعقل و استدلال و مشاهده عينى و تجربى طبيعت‏و مطالعه تاريخ و به تفقه و فهم عميق دعوت مى‏كند.اينهاهمه نشانه‏هاى ختم نبوت و جانشينى عقل و علم به جاى وحى تبليغى است.

براى كداميك از كتب آسمانى به اندازه قرآن كارشده است؟به محض نزول قرآن هزارها حافظ قرآن پيدا مى‏شود.هنوز نيم قرن نگذشته، به خاطر قرآن علم نحو و صرف و دستورزبان تدوين و لغتهاى زبان عربى جمع‏آورى مى‏گردد، علم معانى و بيان و بديع ابتكار مى‏شود، هزارها تفسير و مفسر وحوزه‏هاى تفسير به وجود مى‏آيد، روى كلمه به كلمه قرآن كار مى‏شود. غالب اين فعاليتها از طرف مردمى صورت مى‏گيرد كه‏نسبت به زبان عربى بيگانه‏اند.فقط علاقه به قرآن است كه چنين شور و هيجانى به‏وجود مى‏آورد.چرا براى تورات و انجيل و اوستا چنين فعاليتهايى نشد؟ آيا اين خود دليل بر رشد و بلوغ بشريت و قابليت‏او براى حفظ و تعليم و تبليغ كتاب آسمانى‏اش نيست؟آيا اين خود دليل جانشين شدن دانش به جاى نبوت تبليغى نيست؟ بشر در دوره‏هاى پيشين مانند كودك مكتبى‏بوده است كه كتابى كه به دستش براى خواندن مى‏دهند پس از چند روز پاره پاره مى‏كند، و بشر دوره اسلامى مانند يك عالم‏بزرگسال است كه با همه مراجعات مكررى كه به كتابهاى خود مى‏كند، آنها را در نهايت دقت‏حفظ مى‏نمايد.

زندگى بشر را معمولا به عهد تاريخى و عهدما قبل تاريخ تقسيم مى‏كنند.عهد تاريخى ا