يرى‏دارند و نبايد نظرها محدود شود، از اول مورد توجه پيشواى بزرگ اسلام‏بوده است و آن را به ياران خود گوشزد مى‏فرموده است.رسول اكرم مكرر در كلمات خويش به اين نكته اشاره فرموده‏است كه قرآن را به بينش مخصوص يك عصر و زمان محدود نكنيد.فرمود: «ظاهر قرآن زيبا و باطن آن ژرف است، آن راحد و نهايتى است و فوق آن حد و نهايتى ديگر است، شگفتيهاى آن پايان نمى‏يابد و تازه‏هاى آن كهنه نمى‏گردد» (1) .

از امام صادق(عليه السلام)پرسش شد: «چه رمزى در كار است كه قرآن هر چه‏بيشتر در ميان مردم پخش و قرائت مى‏گردد و هر چه بيشتر در آن بحث و فحص مى‏شود جز بر طراوت و تازگى‏اش افزوده نمى‏گردد؟» امام جواب داد:

.............................................................. 1. «ظاهره انيق و باطنه عميق، له تخوم و على‏تخومه تخوم لا تحصى عجائبه و لا تبلى غرائبه‏» (اصول كافى، ج 2/ص 599).

صفحه : 201
«اين بدان جهت است‏كه قرآن براى يك زمان و عصر معين و براى يك مردم خاصى نازل نشده‏است، قرآن براى همه زمانها و همه مردمهاست.ازاين جهت در هر زمانى نو است و براى همه مردمان تازه است‏» (1) .

رسول اكرم آنگاه كه تاكيدمى‏كرد سخنانش را دقيقا ضبط كنند و به طبقات بعد ابلاغ نمايند،مخصوصا روى اين نكته تاكيد كرده است كه ممكن است آن كه از من مى‏شنود بينشى‏نداشته باشد و صرفا رابط و منتقل كننده باشد به يك صاحب بينش، و هم ممكن است از بينش بهره‏مند باشد ولى آن كس كه براى‏او نقل و روايت مى‏شود بينش بيشتر و عميق‏تر داشته باشد (2) . 

تاريخ نشان داده‏است كه اعصار بعدى، فهم و بينش بيشترى در درك معانى و مفاهيم‏گفته‏هاى آن حضرت نشان دادند.

نسبيت اجتهاد
اثر بينشهاى متوالى‏و متكامل در هيچ جا به اندازه مسائل فقهى، محسوس و مشهود نيست.برفقه اسلامى ادوار و اطوارى گذشته است، در هر دوره‏اى طرز تفكر و بينش‏خاصى حكمفرما بوده است.اصول و قواعد استنباط امروز با هزار سال پيش و هفتصد سال پيش متفاوت است.علماى حدودهزار سال پيش نظير شيخ طوسى قطعا مجتهدان مبرزى بوده‏اند و توده مردم به حق از آنان تقليد و پيروى مى‏كردند.طرز تفكر ونوع بينش آنها از كتابهايى كه در فقه و مخصوصا اصول نگاشته‏اند كاملا پيداست.كتاب عدة شيخ طوسى كه در «اصول‏»است و طرز تفكر و نوع بينش او را نشان مى‏دهد، اكنون در دست است. اما از نظر فقهاى عصرهاى اخير، آن نوع بينش‏و آن طرز تفكر منسوخ است، زيرا بينشهاى نوتر و عميق‏تر و وسيع‏تر و واقع‏بين تر از آن آمده وجاى آن را گرفته است، همچنانكه پيشرفت دانشهاى حقوقى و روانشناسى

.............................................................. 1. «ما بال القرآن لا يزيد بالنشر و الدراسة الا غضاضة؟قال(ع)لانه‏لم ينزل لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس، و لذلك ففى كل‏زمان جديد و عند كل ناس غض‏» (عيون اخبار الرضا، چاپ سنگى، ص 239). 2.«نصر الله عبدا سمع مقالتى فوعاها و بلغها من لم يسمعها،فرب حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقه الى من هو افقه منه‏» (اصول كافى، ج 1/ص 403).

صفحه : 202
و جامعه‏شناسى در عصر حاضر امكان تعمقهاى بيشترى در مسائل‏فقهى به وجود آورده است.

اگر كسى بپرسد آيا علماى آن عهد و آن عصر با آن‏بينش و آن طرز تفكر، مجتهد بوده‏اند و توده مردم حق داشته‏اند از آنها تقليد و پيروى كنند و بينش آنها را ملاك‏تشخيص مقررات اسلامى قرار دهند، جواب مثبت است.باز اگر بپرسد آيا اگر در اين عصر دانشجويى بخواهد تمام كتابها و تاليفات‏و آثار بعد از قرن چهارم و پنجم را ناديده بگيرد و خود را در قرن پنجم فرض كند، همان مطالعاتى را انجام دهد كه علماى‏زمان شيخ طوسى انجام مى‏داده‏اند و همان بينش و همان طرز تفكر را پيدا كند كه آنها پيدا كرده‏اند، آيا چنين شخصى‏واقعا مجتهد است و توده مردم حق دارند از او تقليد و تبعيت كنند، جواب منفى است.چرا؟چه فرقى هست ميان اين شخص‏و مردم قرن پنچم؟فرق اينجاست كه آنها در عصرى زندگى مى‏كرده‏اند كه آن بينش تنها بينش موجود بوده است، واين شخص در عصرى زندگى مى‏كند كه بينشهاى كامل‏ترى جانشين آن طرز بينش‏و آن طرز تفكر شده است و آن نوع بينش و آن طرز تفكر منسوخ شده است.

از اينجا به خوبى مى‏توانيم بفهميم كه اجتهاد يك‏مفهوم «نسبى‏» و متطور و متكامل است و هر عصرى و زمانى بينش و درك مخصوصى ايجاب مى‏كند.اين نسبيت از دو چيزناشى مى‏شود: قابليت و استعداد پايان ناپذير منابع اسلامى براى كشف و تحقيق،و ديگر تكامل طبيعى علوم و افكار بشرى، و اين است راز بزرگ خاتميت.
دين جاويد 
كتاب: مجموعه آثار، ج 3، ص 177

نويسنده: آيت الله شهيد مطهري

اسلام ضمن اعلام ختم نبوت، جاويدان ماندن خويش را اعلام كرد:

حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرام محمد حرام الى يوم القيامة (1) . 

پر سر و صداترين پرسشها و ايرادها در اطراف همين موضوع است.مى‏گويند: مگر ممكن است چيزى جاويد بماند؟!همه چيز در جهان بر ضد جاويد ماندن است، اساسى‏ترين اصل اين جهان اصل تغيير و تحول است، تنها يك چيز جاودانى است، آن اينكه هيچ چيز جاودانى نيست. 

منكران جاويد ماندن، گاهى به سخنان خود رنگ فلسفى مى‏دهند و قانون تغيير و تحول را كه قانون عمومى طبيعت است دليل مى‏آورند. 

اگر به اين مساله صرفا از اين جنبه بنگريم جواب ايراد روشن است: آن چيزى كه همواره در تغيير و تحول است، ماده و تركيبات مادى جهان است، اما قوانين و نظامات - خواه نظامات طبيعى و يا نظامات اجتماعى منطبق بر نواميس طبيعى - مشمول اين قانون نمى‏باشند.ستارگان و منظومه‏هاى شمسى پديد مى‏آيند و پس از چندى فرسوده و فانى مى‏گردند، اما قانون جاذبه همچنان پاى برجاست، گياهان و جانوران زاده مى‏شوند و مى‏زيند و مى‏ميرند، ولى قوانين زيست‏شناسى همچنان زنده است. 

همچنين است‏حال انسانها و قانون زندگى آنها، انسانها از آنجمله شخص پيغمبر مى‏ميرد، ولى قانون آسمانى او زنده است. 

مصطفى را وعده داد الطاف حق گر بميرى تو نميرد اين سبق 

در طبيعت، «پديده‏ها» متغيرند نه قانونها.اسلام قانون است نه پديده.اسلام آنوقت محكوم به مرگ است كه با قوانين طبيعت ناهماهنگ باشد، اما اگر چنانكه خود مدعى است از فطرت و سرشت انسان و اجتماع سرچشمه گرفته باشد و با طبيعت و قوانين آن هماهنگى داشته باشد، چرا بميرد؟! ولى گاهى از جنبه اجتماعى ايراد مى‏كنند، مى‏گويند: مقررات اجتماعى يك سلسله مقررات قراردادى است كه بر اساس نيازمنديهاى اجتماعى وضع مى‏شود. 

نيازمنديها كه مبنا و اساس مقررات و قوانين اجتماعى مى‏باشند به موازات توسعه و تكامل عوامل تمدن در تغييرند، نيازمنديهاى هر عصر با نيازمنديهاى عصر ديگر متفاوت است، نيازمنديهاى بشر در عصر موشك و هواپيما و برق و تلويزيون با نيازمنديهاى عصر اسب و الاغ و شتر به كلى فرق كرده است، چگونه ممكن است مقررات زندگى او در اين عصر همان مقررات عصر اسب و الاغ و شتر باشد؟به عبارت ديگر، توسعه و پيشرفت عوامل تمدن، لزوما و جبرا مقتضيات جديدى مى‏آورد، نه ممكن