 است جلو «جبر تاريخ‏» را گرفت و زمان را به يك حال نگه داشت و نه ممكن است با مقتضيات زمان هماهنگى نكرد.پابند بودن به مقررات ثابت و يكنواخت، مانع انعطاف و انطباق با مقتضيات زمان و هماهنگى با قافله تمدن است. 

بدون شك مهمترين مساله‏اى كه اديان و بالاخص اسلام در اين عصر با آن مواجه است همين مساله است.نسل جديد جز درباره تحول و دگرگونى و نوطلبى و درك مقتضيات زمان نمى‏انديشد.در مواجهه با اين نسل، اولين سخنى كه به گوش مى‏رسد همين است.از نظر افراطيهاى اين نسل، مذهب و نوخواهى دو پديده متضادند: خاصيت نوخواهى، تحرك و پشت كردن به گذشته است و خاصيت مذهب، جمود و سكون و توجه به گذشته و پاسدارى وضع موجود.

اسلام بيش از هر مذهب ديگر بايد با اين گروه پنجه نرم كند، زيرا اسلام از طرفى دعوى جاودانگى دارد - كه بر گوش اين گروه سخت‏سنگين است - و از طرف ديگر در همه شؤون زندگى مداخله كرده است از رابطه فرد با خدا گرفته تا روابط اجتماعى افراد، روابط خانوادگى، روابط فرد و اجتماع، روابط انسان و جهان.اگر اسلام مانند برخى اديان ديگر به يك سلسله تشريفات عبادى و دستور العمل‏هاى خشك اخلاقى قناعت كرده بود چندان مشكلى نبود، اما با اينهمه مقررات و قوانين مدنى، جزائى، قضائى، سياسى، اجتماعى و خانوادگى چه مى‏توان كرد؟ 

چنانكه مى‏بينيم در اين اشكال، از «جبر تاريخ‏» ، «تغيير نيازمنديها» ، «لزوم رعايت مقتضيات زمان‏» سخن به ميان آمده است، از اين رو لازم است ما درباره اين سه موضوع كه عنصر اصلى اين ايراد را تشكيل مى‏دهند اندكى بحث كنيم، سپس راه حل مشكل را از نظر اسلام بيان نماييم. 

اين مقاله ادعا ندارد كه در اين صفحات محدود بتواند همه جوانب اين مطلب را به تفصيل متعرض شود، زيرا بررسى چنين مساله‏اى كه به فلسفه و فقه و تاريخ و جامعه‏شناسى تواما مربوط است در خور يك كتاب پر حجم و محصول سالها مطالعه است.اين مقاله اميدوار است نشانه‏هايى از راه حل اين مشكل ارائه دهد. 

جبر تاريخ 
كلمه‌‏اى است مركب از دو جزء: جبر، تاريخ. 

جبر يعنى حتميت و اجتناب ناپذيرى و به اصطلاح فلاسفه: ضرورت و وجوب. 

وقتى كه مثلا مى‏گوييم 5 ضرب در 5 ضرورتا و جبرا مساوى با 25 است‏يعنى حتما چنين است و خلاف آن ناممكن است. بديهى است كه جبر در اين اصطلاح كه مفهومى فلسفى است غير از جبر به مفهوم حقوقى و فقهى و عرفى است كه به معنى اكراه و اعمال زور است. «5 ضرب در 5» به حكم طبيعت ذاتى خود مساوى 25 است نه به حكم يك قوه جبريه و با اعمال زور. 

اما تاريخ: تاريخ يعنى مجموعه حوادثى كه سرگذشت بشر را تشكيل مى‏دهد. 

سرگذشت بشر جريانى طى مى‏كند و نيروهايى در كار است كه آن را مى‏گرداند و اداره مى‏نمايد.همچنانكه يك چرخ دستى يا يك كارخانه با نيروى دست‏يا بخار مى‏گردد، تاريخ نيز با عوامل و نيروهايى مى‏گردد و دور مى‏زند و بالا مى‏رود. 

پس جبر تاريخ يعنى حتميت و اجتناب ناپذيرى سرگذشت بشر.اگر گفتيم حركت تاريخ جبرى است به معنى اين است كه عوامل مؤثر در زندگى اجتماعى بشر تاثيرات قطعى و غير قابل تخلف دارند، اثر بخشيدن اين عوامل، ضرورى و حتمى و اجتناب ناپذير است. 

كلمه «جبر تاريخ‏» در عصر ما ارزش و اعتبار فراوانى يافته است.اين كلمه در حال حاضر همان نقشى را بازى مى‏كند كه كلمه «قضا و قدر» در گذشته بازى كرده است: سرپوشى است براى تسليم شدن در مقابل حوادث و عذرى است براى تقصيرها. 

آن شير خونخواره‏اى كه در برابرش جز تسليم و رضا چاره‏اى نيست در گذشته قضا و قدر بود و در زمان حاضر جبر تاريخ است. 

حقيقت اين است كه هم قضا و قدر و هم جبر تاريخ مفهوم فلسفى صحيحى دارد، درست درك نكردن مفهوم واقعى آنها موجب سوء تعبير شده است.در كتاب انسان و سرنوشت درباره قضا و قدر بحث كرده‏ايم، اما جبر تاريخ: در اينكه سرگذشت بشر مانند همه حوادث جهان قانون لا يتغيرى دارد و عوامل تاريخى مانند همه عوامل ديگر تاثيرات قطعى و ضرورى دارند سخنى نيست.قرآن كريم نيز با زبان مخصوص خود تحت نام «سنة الله‏» آن را تاييد نموده است.ولى سخن در شكل تاثير اين عوامل است كه آيا تاثير جبرى عوامل تاريخ به اين شكل است كه همه چيز موقت و محدود و محكوم به زوال است‏يا به شكل ديگر است؟ بديهى است كه بستگى دارد به نوع عامل.اگر عوامل گرداننده تاريخ، ثابت و پايدار باشند، نتيجه تاثير جبرى آنها به اين شكل خواهد بود كه جريانى را ادامه دهند، و اگر بر عكس، ناپايدار باشند، نتايج و آثار آنها نيز ناپايدار خواهد بود.يكى از عوامل تاريخى عامل خانوادگى و جنسى است.اين عامل يك عامل ثابت و پايدار است و هميشه به سوى تشكيل خانواده و انتخاب همسر و توليد فرزند گرايش داشته است.در طول تاريخ بشر نهضتهايى عليه زندگى خانوادگى صورت گرفته است، اما همه با شكست مواجه شده است، چرا؟چون بر خلاف جبر تاريخ بوده است، جبر تاريخ ايجاب مى‏كرده كه باقى بماند.يكى ديگر از عوامل تاريخى عامل مذهبى است.در نهاد بشر گرايش به پرستش - به هر شكل و به هر صورت - وجود داشته است. 

اين عامل در تمام دوره‏ها نقش خود را ايفا كرده است و نگذاشته است توجه به مذهب فراموش شود. 

پس اينكه جبر تاريخ را مساوى با موقت و محدوديت گرفته و دليلى براى ناپايدارى هر قانون و قاعده‏اى بگيريم اشتباه محض است.جبر تاريخ آنجا ناپايدارى را نتيجه مى‏دهد كه عامل مورد نظر مانند عامل توليد اقتصادى ناپايدار 

باشد و عامل ديگر جاى آن را بگيرد.پس بايد سراغ انسان و نيازمنديهاى او و عوامل گرداننده تاريخ و شعاع تاثير هر عاملى در محيط اجتماع رفت تا روشن گردد در چه حدودى است و كداميك ثابت و پايدار و كداميك ناثابت و ناپايدار است. 

حقيقت اين است كه فرضيه مساوى بودن جبر تاريخ با ناپايدارى همه شؤون زندگى انسان مولود فرضيه «يك بعدى بودن انسان‏» است.طبق اين فرضيه انسان يك بعد اصيل بيشتر ندارد و تحول تاريخ يك تحول يك شاخه‏اى است.از نظر طرفداران اين فرضيه عامل اساسى و اصلى تاريخ در هر عصرى اقتصاد است، طرز توليد و توزيع ثروت و روابط اقتصادى افراد از قبيل روابط كارگر و كارفرما، كشاورز و ارباب و غيره - كه البته روابط متغير و ناثابتى است - جنبه‏هاى ديگر زندگى از قبيل دين و علم و فلسفه و قانون و اخلاق و هنر را تعيين مى‏كند.اين فرضيه در ابتدا سر و صداى زيادى در جهان راه انداخت، ولى اكنون ارزش و اعتبار سابق خود را از دست داده است.اكنون حتى بسيارى از مفسران مادى جهان و تاريخ به اين فرضيه پشت كرده‏اند. 

هر چند هنوز از نظر علمى نمى‏توان به طور قطع اظهار نظر كرد كه انسان «اين موجود ناشناخته‏» چند بعدى است و تاريخ انسان را با فرض چند بعد مى‏توان توجيه كرد، اما قدر مسلم اين است كه انسان يك بعدى نيست و فرضيه يك بعدى بودن انسان و يك خطى بودن سير تاريخ انسان از بى‏پايه‏ترين فرضيه‏هاست. 

نيازمنديها 
آيا درست است كه همه نيازمنديهاى بشر در تغيير است و با تغيير نيازمنديها قوانين و مقررات مربوط به آ