ن چيزى نگفته‏اند و اگر شما از علوم سؤال كنيد، يك نظم قطعى را در كار جهان نشان مى‏دهند، همان نظم ناشى از علت فاعلى است و آن به درد ما در اينجا نمى‏خورد، فايده‏اى ندارد و نقصهاى خيلى زيادى در آنجا وجود دارد كه در آن جلسه اشاره كرديم.و علت اصلى‏اى كه آن كتاب اساسا از آن راه هم رفته است اين است كه اين كتاب يك مبنا و اساسى را شروع كرده است كه جز اين راه را نمى‏توانسته طى كند، يعنى راهى كه طى كرده جبرا و الزاما به اين جور بيانى منتهى مى‏شده است.راهى كه آن كتاب طى كرده است ابتداى آن همان جمله‏اى بود كه در آن جلسه عبارتش را نقل كردم، مى‏خواهد اين اساس را اساسا انكار كند كه طبيعتى و ماوراء طبيعتى[وجود دارد].اگر ما اين را انكار كنيم يا بايد نظم غايى را - به همين تعبيرى كه عرض كرديم - اساسا قبول نكنيم يعنى اين اتقانى كه به اصطلاح در صنع وجود دارد، اينها را از نظر علت غايى ناشى از تصادف بدانيم يا چون فرض اين است كه طبيعت و ماوراء 

صفحه : 88 
طبيعتى نيست، بايد قائل شويم كه در متن طبيعت‏شعور و ادراك كافى وجود دارد.اين هم يك مطلبى نيست كه كسى بتواند به اين زوديها قبول كند كه در متن طبيعت، در خود طبيعت، [شعور و ادراك كافى وجود دارد]، همان طبيعت بى جان كه به طبيعت جاندار منتهى مى‏شود، همان چيزى كه پس از آنكه علم، طبيعت را تحليل مى‏كند منتهى به آن مى‏شود - اسمش را ماده مى‏گذارد، انرژى مى‏گذارد، آن چيزى كه براى ايندو اصل و مبدا است - شاعر و مدرك است.اين هم يك چيزى نيست كه كسى بتواند به اين زوديها بگويد.من در خلال آن جلسه و اين جلسه يك كتاب ديگرى از همين نويسنده محترم مطالعه كردم، چون شنيده بودم كه آن كتاب با اين كتاب اختلاف نظر دارد. 

خوشبختانه اين جور يافتم كه تنها صحبت اختلاف نظر نيست بلكه بكلى مبانى اين كتاب با مبانى كتاب اول مغاير است و خيلى از مطالبش كه عين حقيقت است و بسيارى از مطالبش هم نزديك[به حقيقت]است.كتابى است به نام ذره بى انتها، اين كتاب ذره بى انتها عنوانش «رد بر راه طى شده‏» نيست اما حقيقتش رد بر راه طى شده است.راجع به خصوص توحيد در اين كتاب بحثى نشده ولى تمام اصولى كه در باب مبدا و معاد در آن كتاب راه طى شده به اصطلاح طى شده است، در اين كتاب خلاف آن است و روح و ريشه‏اش اين است: راه طى شده خواسته است تمام عالم، تمام حوادث حتى مبدا و معاد را به تعبير خود اين كتاب ذره بى انتها روى دو عنصر ماده و انرژى توجيه كند.كتاب ذره بى انتها تازه مى‏گويد اين دو عنصر كافى نيست، ما حتما بايد عنصر سومى در كار جهان دخالت بدهيم(اين عنصر سوم همان چيزى است كه راه طى شده اساسش بر انكار آن است)و چون عنصر سوم را دخالت داده است، هم نظرش درباره انسان با آنچه در راه طى شده آمده است تفاوت كرده يعنى روح را قبول كرده است در صورت انكار روح، و هم معاد را به شكل ديگرى قبول كرده است غير از آن شكل پر از اشكال و ايرادى كه در راه طى شده و در چند كتاب ديگر به آن شكل وجود دارد. 

به هر حال اين نظمى كه در اينجا قائل مى‏شويم و مى‏گوييم، اين است و اين نظم آن چيزى نيست كه مبناى علوم بر آن است.اين يك مساله‏اى است كه از نظر اروپاييها هميشه دو مكتب مخالف يكديگر وجود داشته است و آن اين است كه آيا اصل عليت غايى را بايد در جهان قبول كنيم يا اينكه نبايد قبول كنيم يعنى از نظر علم امروز اين را ديگر ما نمى‏توانيم صد در صد امر مسلمى بدانيم، بلكه يك امر استدلالى 

صفحه : 89 
است كه بايد روى آن استدلال كنيم؟ تصادف و نظام عليت غايى اينجا يكى دو مطلب هست كه من بايد عرض كنم.يكى اينكه نقطه مقابل نظم فاعلى به مفهوم علت فاعلى، تصادف است، صدفه است، اتفاق است.آن صد در صد مردود است و آن اين است كه يك چيزى خود به خود و بدون علت به وجود بيايد.اين يك امر قابل بحثى نيست، طرفدار هم ندارد.روى اين هم بحث نمى‏كنيم.اما تصادفى كه نقطه مقابل علت غايى است: آيا اصلا در عالم تصادف به اين معنا وجود دارد يا وجود ندارد؟آيا كسانى كه قائل به عليت غايى هستند مى‏گويند تصادف وجود ندارد مطلقا يا مى‏گويند تصادف هم در عالم وجود پيدا مى‏كند اما اين تشكيلاتى كه ما در عالم مى‏بينيم ناشى از تصادف نيست، تصادف در عالم وجود دارد اما به يك مفهوم نسبى نه به يك مفهوم مطلق؟ببينيد، هر فاعلى، هر علتى و لو بى شعور بى شعور هم باشد به سوى يك هدف حركت مى‏كند.تصادفات اين طور پيدا مى‏شود: اگر ما دو رشته از علت داشته باشيم، يك رشته از علت داريم كه به سوى يك هدفى سير مى‏كند، يك رشته ديگر از علت هم داريم، آن هم به سوى هدف خاصى سير مى‏كند ولى ايندو ممكن است در يك نقطه به همديگر برسند و وقتى كه به همديگر برسند يك جريانى به وجود بيايد.اين جريان را مى‏گوييم تصادف.تصادف اتومبيلها را هم كه مى‏گويند، از همين جهت است.يك آدمى به سوى مقصدى دارد حركت مى‏كند، از عرض خيابان مى‏رود، يك اتومبيل هم به سوى مقصدى دارد مى‏رود، در طول خيابان حركت مى‏كند، ولى بدون اينكه آن به اين توجه داشته باشد و اين به آن توجه داشته باشد، در يك نقطه معين از خيابان كه مى‏رسند، در لحظه معين او از اين طرف مى‏رسد، او از آن طرف مى‏رسد و تصادف رخ مى‏دهد.به اين مى‏گويند تصادف.آيا در كار عالم تصادف به اين معنا وجود دارد يا وجود ندارد؟مسلم اين جور تصادفات در عالم هميشه وجود دارد. خوب، آيا هيچ ممكن است در خلقت اشياء تصادف دخالت داشته باشد؟مانعى نيست تصادف به اين معنا دخالت داشته باشد و اين دخالت داشتن با اصل عليت غايى منافات ندارد.مثلا يك فرضيه‏اى امروز راجع به خلقت همين منظومه شمسى ما هست.اين فرضيه هنوز هم مورد قبول است.بعضى اشخاص مى‏گويند كه اين خودش 

صفحه : 90 
بهترين دليل بر اين است كه اصل عليت غايى در عالم وجود ندارد.مثلا راجع به پيدايش زمين مى‏گويند زمين چگونه پيدا شده؟فرضيه‏اى است كه اينها را نمى‏شود به طور قطعى ثابت كرد، مى‏گويند زمين يك قطعه و يك ذره‏اى است كه از خورشيد جدا شده، اول جزء خورشيد بوده، خورشيد در همان حال حركت‏شديدى كه داشته است در اثر يك جريانهايى - همان طور كه در مثال، آتش چرخان را انسان وقتى چرخ مى‏دهد، يك جرقه‏هايى از آن جدا مى‏شود - زمين به صورت يك جرقه‏اى از آن جدا شده است(خوب، اين كاملا يك امر تصادفى است)، بعد در يك حد معينى كه رسيده است تحت تاثير قوه جاذبه از يك طرف و نيروى گريز از مركز از طرف ديگر، دور خورشيد چرخيده و چرخيده، سالها، قرنها، ميليونها، ميلياردها سال گذشته تا كم كم قشر زمين سرد شده است و براى زندگى مستعد گرديده و بعد زندگى پيدا شده است. 

پس اساس اين دنيا را تصادف به وجود آورده.من كار ندارم كه اين حرف درست است‏يا نادرست.ما فرض مى‏كنيم چنين حرفى درست باشد، آيا اين منافات دارد با اينكه اين نظامى كه الآن مى‏گردد و مى‏چرخد بر نظام عليت غايى است و طبيعت به سوى هدف حركت مى‏كند؟نه، اين مثل اين است كه شما وقتى از كنار خيابان رد مى‏شويد يك وقت