از آنها مطابق، و دربعضى مخالف باشد، و يا در هيچيك از آنها رعايت واقع نشده باشد، امورى است كه ربطى بوضع‏الفاظ ندارد بلكه مربوط بمقدار مهارت گوينده در فن بيان، و هنر بلاغت است، و اين مهارت هم‏مولود قريحه‏ايست كه بعضى براى اينكار دارند، و يكنوع لطافت ذهنى است، كه بصاحب ذهن‏اجازه مى‏دهد كلمات و ادوات لفظى را به بهترين وضع رديف كند، و نيروى ذهنى او را بان‏جريانيكه مى‏خواهد در قالب لفظ در آورد، احاطه مى‏دهد بطوريكه الفاظ تمامى اطراف و جوانب‏آن، و لوازم و متعلقات آن جريان را حكايت كند. 

پس در باب فصاحت و بلاغت، سه جهت هست، كه ممكن است هر سه در كلامى جمع‏بشود، و ممكن است در خارج، از يكديگر جدا شوند. 

1 - ممكن است‏يك انسان آنقدر بواژه‏هاى زبانى تسلط داشته باشد، كه حتى يك لغت ازآن زبان برايش ناشناخته و نا مفهوم نباشد، و لكن همين شخص كه خود يك لغت نامه متحرك‏است، نتواند با آن زبان و لغت‏حرف بزند. 

2 - و چه بسا مى‏شود كه انسانى، نه تنها عالم بلغت‏هاى زبانى است، بلكه مهارت سخنورى بان زبان را هم دارد، يعنى مى‏تواند خوب حرف بزند، اما حرف خوبى ندارد كه بزند، در نتيجه از سخن گفتن عاجز ميماند، نمى‏تواند سخنى بگويد، كه حافظ جهات معنا، و حاكى ازجمال صورت آن معنا، آنطور كه هست، باشد. 

3 - و چه بسا كسى باشد كه هم آگاهى بواژه‏هاى يك زبان داشته باشد، و هم در يك‏سلسله از معارف و معلومات تبحر و تخصص داشته باشد، و لطف قريحه و رقت فطرى نيز داشته، اما نتواند آنچه از معلومات دقيق كه در ذهن دارد، با همان لطافت و رقت در قالب الفاظ بريزد، درنتيجه از حكايت كردن آنچه در دل دارد، باز بماند، خودش از مشاهده جمال و منظره زيباى آن معنالذت مى‏برد، اما نمى‏تواند معنا را بعين آن زيبائى و لطافت بذهن شنونده منتقل سازد. 

و از اين امور سه‏گانه، تنها اولى مربوط بوضع الفاظ است، كه انسان با قريحه اجتماعى‏خود آنها را براى معانى كه در نظر گرفته وضع مى‏كند، و اما دومى و سومى، ربطى بوضع الفاظندارد، بلكه مربوط بنوعى لطافت در قوه مدركه آدمى است. 

و اين هم خيلى واضح است، كه قوه مدركه آدمى محدود و مقدر است، و نمى‏تواند بتمامى‏تفاصيل و جزئيات حوادث خارجى، و امور واقعى، با تمامى روابط، و علل، و اسبابش، احاطه‏پيدا كند، و بهمين جهت ما در هيچ لحظه‏اى بهيچ وجه ايمن از خطا نيستيم، علاوه بر اينكه‏استكمال ما تدريجى است، و هستى ما بتدريج رو بكمال مى‏رود، و اين خود باعث‏شده كه معلومات‏ما نيز اختلاف تدريجى داشته باشد، و از نقطه نقص بسوى كمال برود. 

هيچ خطيب ساحر بيان، و هيچ شاعر سخندان، سراغ نداريم، كه سخن و شعرش در اوائل‏امرش، و اواخر كارش يكسان باشد. 

و بر اين اساس، هر كلام انسانى كه فرض شود، و گوينده‏اش هر كس باشد، بارى ايمن ازخطاء نيست، چون گفتيم اولا انسان بتمامى اجزاء و شرائط واقع، اطلاع و احاطه ندارد، و ثانياكلام اوائل امرش، با اواخر كارش، و حتى اوائل سخنانش، در يك مجلس، با اواخر آن يكسان‏نيست، هر چند كه ما نتوانيم تفاوت آنرا لمس نموده، و روى موارد اختلاف انگشت بگذاريم، امااينقدر ميدانيم كه قانون تحول و تكامل عمومى است. 

و بنا بر اين اگر در عالم، بكلامى بربخوريم، كه كلامى جدى و جدا سازنده حق از باطل‏باشد، نه هذيان و شوخى، و يا هنرنمائى، در عين حال اختلافى در آن نباشد، بايد يقين كنيم، كه اين‏كلام آدمى نيست، اين همان معنائى است كه قرآن كريم آنرا افاده مى‏كند، و مى‏فرمايد: (ا فلايتدبرون القرآن و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا، آيا در قرآن تدبر نمى‏كنند كه اگر از ناحيه غير خدا بود، اختلاف بسيار در آن مى‏يافتند)؟! (1) 

و نيز مى‏فرمايد: (و السماء ذات الرجع، و الارض ذات الصدع، انه لقول فصل، و ما هو بالهزل، سوگند باسمان، كه دائما در برگشت‏بنقطه‏ايست كه از آن نقطه حركت كرد، و قسم بزمين كه در هر بهاران براى برون كردن گياهان‏شكافته ميشود، كه اين قرآن جدا سازنده ميانه حق و باطل است، و نه سخنى باطل و مسخره) (2) . 

و در مورد قسم اين آيه، نظر و دقت كن، كه به چه چيز سوگند خورده، باسمان و زمينى كه‏همواره در تحول و دگرگونى هستند، و براى چه سوگند خورده؟براى قرآنيكه دگرگونگى ندارد، ومتكى بر حقيقت ثابته‏ايستكه همان تاويل آنست(تاويلى كه بزودى خواهيم گفت مراد قرآن از اين‏كلمه هر جا كه آورده چيست). 

و نيز در باره اختلاف نداشتن قرآن و متكى بودنش بر حقيقتى ثابت فرموده: (بل هو قرآن‏مجيد، فى لوح محفوظ، بلكه اين قرآنى است مجيد، در لوحى محفوظ) (3) و نيز فرموده: (و الكتاب‏المبين، انا جعلناه قرآنا عربيا، لعلكم تعقلون، و انه فى ام الكتاب لدينا لعلى حكيم، سوگند بكتاب‏مبين، بدرستيكه ما آنرا خواندنى و بزبان عرب در آورديم، باشد كه شما آنرا بفهميد، و بدرستى كه‏آن در ام الكتاب بود، كه نزد ما بلند مرتبه و فرزانه است) (4) ، و نيز فرموده: (فلا اقسم بمواقع النجوم، و انه لقسم لو تعلمون عظيم، انه لقرآن كريم، فى كتاب مكنون، لا يمسه الا المطهرون، بمدارهاى‏ستارگان سوگند، (و چه سوگندى كه)اگر علم ميداشتيد مى‏فهميديد كه سوگندى است عظيم، كه اين‏كتاب خواندنى‏هائى است بزرگوار، و محترم، و اين خواندنى و ديدنى در كتابى ناديدنى قرار دارد، كه جز پاكان، احدى با آن ارتباط ندارد) (5) . 

آياتيكه ملاحظه فرموديد، و آياتى ديگر نظائر آنها، همه حكايت از اين دارند: كه قرآن كريم‏در معانى و معارفش، همه متكى بر حقائقى ثابت، و لا يتغير است، نه خودش در معرض دگرگونگى‏است، و نه آن حقائق. 

حال كه اين مقدمه را شنيدى، پاسخ از اشكال برايت معلوم شد، و فهميدى كه صرف اينكه‏واژه‏ها و زبانها ساخته و قريحه آدمى است، باعث نميشود كه كلام معجزآسا محال باشد، و سخنى‏يافت‏شود كه خود انسان سازنده لغت نتواند مثل آنرا بياورد، و معلوم شد كه اشكال نامبرده مثل‏اين ميماند، كه كسى بگويد: محال است آهنگريكه خودش شمشير ميسازد، در برابر ساخته خودش‏كه در دست مردى شجاع‏تر از او است عاجز بماند، و سازنده تخت نرد و شطرنج، بايد كه از همه‏بازى‏كنان شطرنج ماهرتر باشد، و سازنده فلود بايد كه از هر كس ديگر بهتر آنرا بنوازد، در حاليكه 

............................................ 

1 - نساء آيه 82 

2 - سوره طارق آيه 14 

3 - سوره بروج آيه 22 

4 - سوره زخرف آيه 4 

5 - سوره واقعه آيه 79 

هيچيك از اين حرفها صحيح نيست، و بسيار ميشود كه آهنگرى با شمشيريكه خودش ساخته‏كشته ميشود، و سازنده شطرنج در برابر بازى كنى ماهر شكست ميخورد، و نوازنده‏اى بهتر ازسازنده فلود آنرا مى‏نوازد، پس چه عيبى دارد كه خداى تعالى بشر را با همان زبانيكه خود او وضع‏كرده، عاجز و ناتوان سازد. 

پس از همه مطالب گذشته روشن گرديد، كه بلاغت بتمام معناى كلمه وقتى براى كسى‏دست ميدهد كه اولا بتمامى امور واقعى احاطه و آگاهى داشته باشد، و در ثانى الفاظى كه اداءمى‏كند الفاظى باشد كه نظم و اسلوبى داشت