قابل تاويل نيست.

برخى از مستشرقان و كشيشان مسيحى به استنادآياتى كه قرآن به «اقتراحات‏» مشركان در مطالبه معجزه جواب منفى داده است، مدعى شده‏اند كه پيامبر اسلام به مردم‏مى‏گفته من معجزه‏اى جز قرآن ندارم، اگر قرآن را به عنوان معجزه مى‏پذيريد فبها و الا از من معجزه‏اى ديگر ساخته‏نيست.بعضى از نويسندگان «روشنفكر» مسلمان اخير نيز همين نظر را پذيرفته‏اند و آن را به اين شكل توجيه كرده‏اند كه معجزه‏دليل است اما دليل اقناعى براى بشر نا بالغ و كودك كه در پى امور اعجاب آور و غير عادى است، انسان رشد يافته‏به اين گونه امور توجهى ندارد و سر و كارش با منطق است، و چون دوره پيامبر اسلام دوره عقل و منطق است نه دوره اوهام‏و خيالات ذهنى، پيامبر اسلام از اجابت درخواست هرگونه معجزه‏اى غير از قرآن به اذن خدا امتناع كرده است.مى‏گويند: «استعانت از معجزات و خرق عادات براى پيغمبران‏سلف اجتناب ناپذير بود، چه، راهنمايى ايشان به يارى استدلال عقلى در آن دوران، دشوار بلكه محال مى‏نمود...

در عصر ظهور پيغمبر اسلام، جامعه بشرى‏دوران كودكى را پشت‏سر گذاشته، به دوره بلوغ فكرى پاى مى‏گذاشت.كودك ديروز كه نيازمند مادرى بود تا دستش گيرد ورفتنش بياموزد خود مى‏توانست بر روى پاهايش بايستد و عقلش را به كار

صفحه : 197
اندازد...بى‏دليل و حكمت نبود كه پيغمبر اسلام در برابر اصرار منكرين‏و معاندين به آوردن معجزات و خرق عادات، مقاومت مى‏ورزيد و در اثبات حقانيت دعوت خويش به استدلال‏عقلى و تجربى و شواهد تاريخى اتكا مى‏فرمود...با وجود اينهمه اصرار و لجاجت منكرين، پيغمبر اسلام از آوردن معجزاتى نظيرآنچه پيامبران سلف مى‏آوردند به امر خدا امتناع مى‏ورزيد و تنها بر قرآن به عنوان معجزه‏اى كه نظيرى براى آن نخواهدبود تكيه مى‏كند.قرآن، معجزه خاتم پيامبران، خود دليل ديگرى بر خاتميت رسالت است، كتابى است محتوى حقايق عالم‏خلقت و تعاليم و راهنماييهاى زندگى در كمال هماهنگى در جميع جهات، معجزه‏اى در خور بشر رسيده وعاقل نه كودك پايبند اوهام و تخيلات ذهنى.»(1) مى‏گويند: «فضايى كه انسان گذشته در آن دم مى‏زده است همواره‏مملو از خرافات و موهومات و خوارق عادات بوده است و جز آنچه «بر خلاف عقل و حس‏» باشد در احساس وى اثر نمى‏گذاشته‏است، از اين روست كه در تاريخ، بشريت را مى‏بينيم كه همواره در جستجوى «اعجاز» است و شيفته «غيب‏» .اين‏حساسيت در برابر هر چه نامحسوس و نامعقول است، در ميان مردمى كه از مدنيت دورترند شديدتر است.اينان به همان اندازه‏كه به «طبيعت‏» نزديكترند به «ماوراى طبيعت‏» مشتاق‏ترند و «خرافه‏» زاده معيوب اين حقيقت است.انسان صحرا همواره‏در پى «معجزه‏» است، جهان وى مملو از ارواح و اسرار شگفت‏انگيز است... روح يك انسان باستانى، تنها هنگامى متاثر مى‏شودكه نگاهش در برابر امرى به «اعجاب‏» آيد و آن را مرموز و سحر انگيز و مبهم بيند.از اينجاست كه مى‏بينيم نه تنها پيغمبران‏بلكه پادشاهان و زورمندان و حكيمان هر قومى براى توجيه خويش به امور خارق العاده متوسل مى‏شده‏اند، و در اين‏ميان، پيغمبران كه مبناى رسالتشان بر «غيب‏» نهاده شده است، بيش از ديگران مى‏بايست به «معجزه‏» دست بزنند، چه، درايمان مردم روزگارشان «اعجاز» بيش از منطق و علم و حقيقت محسوس و مسلم عينى كارگر بوده است.اما داستان محمد ازاين قاعده مستثنى است.وى در جامعه‏اى كه تنها در بزرگترين شهر تجارتى و باز و پيشرفته‏اش هفت «خط نويس‏» بيش‏نبوده است و جز به «فخر و شمشير و كالا و شتر و پسر» نمى‏انديشيده است، «معجزه‏» خويش را «كتاب‏» اعلام مى‏كند واين خود يك معجزه است.كتاب!در كشورى كه تاريخ يك نسخه كتاب در آن سراغ

.............................................................. 1.دكتر حبيب الله پايدار: فلسفه تاريخ از نظر قرآن، ص 15 و 16.

صفحه : 198
ندارد!خدايش به «مركب‏» ، «قلم‏» و «نوشته‏» سوگندمى‏خورد در ميان مردمى كه قلم را ابزار كار چند مرد زبون و عاجز و بى‏افتخار مى‏دانند، و اين خود يك «معجزه‏» است...كتاب‏تنها معجزه‏اى است كه همواره مى‏توان ديد، هر روز آن را معجزه آساتر مى‏توان يافت و تنها معجزه‏اى است كه‏بر خلاف ديگر معجزات، هر كه خردمندتر و دانشمندتر است و هر جامعه‏اى كه پيشرفته‏تر و متمدن‏تر است، اعجاز آن رادرست‏تر و عميق‏تر خواهد يافت، تنها معجزه‏اى است كه اعتقاد بدان تنها به معتقدان امور غيبى منحصر نيست و اعجاز آن راهر انديشمندى معترف است، تنها معجزه‏اى است كه نه براى عوام بلكه براى روشنفكران است...، تنها معجزه‏اى است‏كه بر خلاف ديگر معجزات، تنها براى تحريك حس اعجاب و اعجاز بينندگانش نيست، مقدمه‏اى و وسيله‏اى براى پذيرش‏يك رسالت نيست، براى تعليم و تربيت گروندگان وى است، خود هدف پذيرش است، خود رسالت است.و بالاخره معجزه محمد از مقوله‏امور «غير بشرى‏» نيست گرچه يك عمل غير بشرى است، و از اين‏رو بر خلاف معجزات پيشين كه تنها عاملى براى «باور»مردم به كار مى‏رفت(آنهم مردم معدودى كه آن را مى‏ديدند)و جز آن هيچ سودى نداشت، معجزه محمد از نوع عالى‏ترين‏استعداد انسانى است و مى‏تواند به عنوان عالى‏ترين سرمشق وى به كار آيد، سرمشقى كه همواره در دسترس اوست...محمدمى‏كوشد تا كنجكاوى مردم را از امور غير عادى و كرامات و خوارق عادات، به مسائل عقلى و منطقى و علمى وطبيعى و اجتماعى و اخلاقى متوجه سازد و جهت‏حساسيت آنها را از «عجايب و غرايب‏» به «واقعيات و حقايق‏» بگرداند، و اين‏كوشش ساده‏اى نيست، آنهم با مردمى كه جز در برابر هر چه غير طبيعى است تسليم نمى‏شوند و آنهم به دست مردى كه خودرا در ميان آنان پيغمبر مى‏خواند.خود را پيغمبر خواندن و مردم را به سالت‏خدايى خويش دعوت كردن و در عين‏حال رسما اعتراف كردن كه «من از غيب آگاه نيستم‏» كارى شگفت است و جز ارزش انسانى آن، آنچه سخت‏شورانگيزاست، صداقت‏خارق العاده‏اى است كه در كار او احساس مى‏شود و هر دلى را به تقديس و هر انديشه‏اى را به تعظيم و تحسين وامى‏دارد.ازاو مى‏پرسند اگر تو پيغمبرى، قيمت كالاها را از پيش به ما بگو تا در تجارتمان سود بريم.قرآن به وى دستورمى‏دهد كه بگو: جز آنچه خدا خواسته است، من مالك نفع و ضررى براى خود نيستم و اگر از غيب خبر مى‏داشتم خير را زيادمى‏كردم و شر به من نمى‏رسيد، من جز بيم دهنده و بشارت گويى براى مردمى كه ايمان دارند نيستم(اعراف/188).اما پيغمبرى‏كه غيبگو نباشد و با ارواح و پريان و جنيان گفتگو نكند و هر روز كرامتى از او سر نزند، در چشم مردم صحرا چه جلوه‏اى‏مى‏تواند داشت؟محمد آنان را به تفكر در كائنات، به پاكى و دوستى و

صفحه : 199
دانش و وفا و فهم معنى هستى و حيات و سرنوشت آدمى مى‏خواند وآنان از او پياپى معجزه مى‏طلبند و غيبگويى و كرامت مى‏خواهند، و خدا از زبان او با لحنى كه گويى چنين‏كارى از او هرگز انتظار نمى‏