 نهان است، هيچ كس‏را بر نهان خود آگاه نمى‏سازد مگر فرستاده‏اى مورد رضايت.

قطعا رسول اكرم يكى از آن فرستادگان مورد رضايت است.

از همه اينها گذشته، قرآن در آيات فراوانى معجزات رسولان‏را ذكر كرده است - معجزات ابراهيم، موسى، عيسى - با اين حال، چگونه ممكن است وقتى كه از پيامبر اكرم‏معجزه بخواهند - همچنانكه از رسولان گذشته معجزه خواستند و آنها اجابت كردند - پيغمبر بگويد: «سبحان الله!من بشررسولى بيش نيستم.» ؟آيا آنها حق نداشتند بگويند آيا پيامبران گذشته كه تو خود معجزات آنها را با اينهمه آب و تاب نقل

.............................................................. 1.انعام/50. 2.اعراف/188. 3.جن/26 و 27.

صفحه : 204
مى‏كنى، بشر نبودند يا رسول نبودند؟آيا ممكن است‏چنين تناقض صريحى در قرآن وجود داشته باشد؟آيا ممكن است مشركان متوجه چنين تناقضى نشده باشند؟ اگر اين منطق روشنفكرى صحيح باشد، پيغمبر بجاى اينكه بگويد: «سبحان الله!من بشر رسولى بيش نيستم‏»، بايست مى‏گفت: سبحان الله من خاتم رسولانم، من از قاعده رسولان ديگر مستثنى هستم، از من آنچه از ساير رسولان مى‏خواستندنخواهيد، نه اينكه بگويد من رسولى هستم مانند ساير رسولان.

پس معلوم مى‏شود آنچه مشركان از پيغمبر مى‏خواستندمعجزه، يعنى آيت و بينه به منظور كشف حقيقت كه حقيقت جويان حق دارند از مدعيان پيامبرى بخواهند، نبوده‏است، چيزى بوده كه شان پيغمبران عموما اين نبوده كه به چنين درخواستهايى پاسخ بگويند: اين است كه پيامبرفرمود: «سبحان الله!من بشرى رسول بيش نيستم‏» ، يعنى آنچه شما مى‏خواهيد چيزى نيست كه يك حقيقت‏جو ازپيامبران و رسولان بخواهد و رسولان ملزم باشند به آنها پاسخ مثبت بدهند، چيز ديگر است، قرار داد و معامله است، مراديدن و خدا را نديدن و از من بالاستقلال چيز خواستن است، اظهار تكبر و خود خواهى و اثبات امتيازبراى خود نسبت به ديگران است، تقاضاى يك سلسله امور محال است و...

من اعتراف دارم كه ميل عوام همواره بر معجزه‏سازى است، نه تنها براى پيغمبر و امام، كه براى هر قبر و سنگ و درختى، ولى آيا اين جهت‏سبب مى‏شود كه‏ما وجود هر معجزه و كرامت(غير از قرآن)را از پيغمبر منتفى بدانيم؟ بعلاوه ميان معجزه و كرامت فرق است.معجزه يعنى‏بينه و آيت الهى كه براى اثبات يك ماموريت الهى صورت مى‏گيرد و به اصطلاح مقرون به تحدى است، منظورى الهى‏از او در كار است، اين است كه محدود است به شرايط خاصى، اما كرامت‏يك امر خارق العاده است كه صرفا اثر قوت روحى و قداست‏نفسانى يك انسان كامل يا نيمه كامل است و براى اثبات منظور الهى خاصى نيست.اينچنين امرى فراوان رخ مى‏دهدو حتى مى‏توان گفت‏يك امر عادى است و مشروط به شرطى نيست.معجزه زبان خداست كه شخصى را تاييد مى‏كند، ولى كرامت چنين زبانى نيست.
ناظم با شعور 
مقدمه: در اين مقاله بيان گرديده است كه چطور از نظم موجود در موجودات پى‏مى‏بريم به اينكه خالق عالم و دانا آنها را آفريده است. 

از نظر قدماى ما اين برهان نظم را جور ديگرى هم مى‏شود تقرير كرد - كه اين را هم توضيح بدهيم و از اين مطلب خارج شويم - و آن اين است: عرض كرديم چگونه مى‏شود كه يك معلول دليل شود بر اينكه علتش عالم بوده است، شاعر بوده است.گفتيم بايد حكايت كند، نشان بدهد كه انتخاب و اختيار در آنجا وجود داشته است.علماى امروز روى حساب احتمالات - كه در جلسه گذشته آقاى مهندس...حساب احتمالات را خوب توضيح دادند - اين مطلب را بيان كرده‏اند، گفته‏اند كه اين دليل مى‏شود بر اينكه فاعل اراده و شعورى داشته باشد.روى اصولى كه علماى قديم بيان مى‏كنند يك جور ديگرى مى‏شود اين مطلب را ذكر كرد و آن اين است: معلول همان طورى كه از اصل وجود علت‏حكايت مى‏كند يعنى حكايت مى‏كند كه من علتى دارم، از صفات و خصوصيات علت هم تا حدودى حكايت مى‏كند، يعنى اين جور نيست كه معلول فقط حكايت كند كه من علتى دارم، نه، تا حدودى صفات علت‏خودش را هم نشان مى‏دهد.مثلا معلول، عظمت علت را نشان مى‏دهد، عظمت معلول دليل بر عظمت علت است.معلوم است علت كوچك و حقير و ناتوان و ضعيف نمى‏تواند معلول عظيم به وجود آورد.يكى از شؤون علت كه معلول آيت و جلوه او 

صفحه : 93 
مى‏شود علم علت است.خود معلول مى‏تواند اين صفت را - كه صفت علم علت است - از آيينه خودش منعكس كند، نشان بدهد، يعنى علم علت در آيينه وجود معلول منعكس مى‏شود.چطور؟دليلش هم خيلى واضح است.ما بسيارى از شؤون علتها را از راه معلولها تشخيص مى‏دهيم.خيلى از افراد اين جور مى‏گويند: آقا ما تا چيزى را نبينيم قبول نمى‏كنيم، ما جز به محسوسات به چيز ديگرى ايمان نداريم.من حالا يك موضوعى را از مسائلى كه در دنياى فلسفه مطرح بوده برايتان طرح مى‏كنم.يك مساله‏اى را دكارت مطرح كرد و آن مساله اين بود: دكارت يك ثنويت‏خيلى زيادى ميان روح و جسم قائل شد، يعنى ايندو را خيلى مباين يكديگر شناخت.روى اصول فلسفى خودش معتقد شد كه روح از مختصات انسان است، روح داشتن مساوى است با عقل داشتن و عقل داشتن مساوى است با ادراكات كلى داشتن و علم داشتن (علم به همين مفهومى كه ما امروز مى‏گوييم قوانين كلى عالم را كشف كردن)، اصلا روح مساوى با اين است.بعد گفت روح از مختصات انسان است. حيوانات چطور؟ گفت‏حيوانات روح ندارند، حيوانات ماشينهاى بى‏جانى هستند ولى اين قدر اين ماشينها دقيق ساخته شده‏اند كه آدميزادها درباره اينها اشتباه مى‏كنند، خيال مى‏كنند اينها جان دارند.مى‏گفت‏حيوانات نه لذت را درك مى‏كنند، نه درد را درك مى‏كنند، نه حس دارند، نه بچه مى‏فهمند، نه هيچ چيز ديگر، فقط ماشين[هستند].هيچ فرقى ميان اين ماشين و يك ماشين فلزى نيست.چيزى كه هست، اين دقيقتر است.حتى نوشته‏اند - به نظرم در همين سير حكمت در اروپا هم باشد - كه شاگردهاى دكارت در يك ديرى بودند، يك سگى آنجا بود، اين سگ را اذيت مى‏كردند، گاز مى‏گرفتند، سگ داد مى‏كشيد، مى‏گفتند اين ماشين چقدر دقيق ساخته شده كه وقتى هم گاز مى‏گيرى، يك صدا هم مى‏كند كه آدم خيال مى‏كند مى‏فهمد!من از شما مى‏پرسم: بشر چه دليلى دارد بر اينكه حيوان ادراك و احساس دارد؟ادراك و احساس حيوان كه براى ما محسوس و مشهود نيست، جز اينكه ما فقط يك آثارى مى‏بينيم، غير از آن چيز ديگرى نيست. 

البته اين حرف از حرفهاى سخيف دنياست، الآن هم همه ما به اين حرف مى‏خنديم.ذره‏اى ترديد نداريم در اينكه حيوان جان دارد، ادراك مى‏كند، درد را حس مى‏كند، لذت را حس مى‏كند، ولى ما چه دليلى داريم؟غير از اين است كه از همين تجلياتى كه در ظاهر مى‏بينيم، در ظاهر وجود اين حيوان درك مى‏كنيم، مى‏فهميم كه 

صفحه : 94 
اين مور هم جان دارد، اين اسب هم جان دارد، اين گوسفند هم جان دارد و درك مى‏كند؟يعنى از اثر و از معلول به شان علت[كه]علم اين حيوان باشد، درك اين حيوان باشد، احساس اين حيوان باشد پى مى‏بريم.اين خودش نوعى ايمان به غيب است.همين افرادى كه مى‏گويند ما جز 