 سكون جيم ـ صفتى است از ماده رجاست، يعنى 

پليدى، و قذارت، و پليدى و قذارت هياتى است در نفس آدمى، كه آدمى را وادار به اجتناب 

و نفرت مى‏نمايد، و نيز هياتى است در ظاهر موجود پليد، كه باز آدمى از آن نفرت مى‏نمايد 

اولى مانند پليدى رذائل، دومى مانند پليدى خوك، همچنان كه قرآن كريم اين لفظ را در هر 

دو معنا اطلاق كرده، در باره پليدى ظاهرى فرموده: "او لحم خنزير فانه رجس" (8) و هم در 

پليديهاى معنوى، مانند شرك و كفر و اعمال ناشايست به كار برده و فرموده: "و اما الذين فى 

قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون" (9) ، و نيز فرموده: "و من يرد ان 

يضله يجعل صدره ضيقا حرجا كانما يصعد فى السماء كذلك يجعل الله الرجس على الذين لا 

يؤمنون" (10) . 

و اين كلمه به هر معنا كه باشد نسبت به انسان عبارت است از ادراكى نفسانى، و 

اثرى شعورى، كه از علاقه و بستگى قلب به اعتقادى باطل، يا عملى زشت حاصل مى‏شود، 

وقتى مى‏گوييم (انسان پليد، يعنى انسانى كه به خاطر دل بستگى به عقايد باطل، يا عمل 

باطل دلش دچار پليدى شده است) . 

و با در نظر گرفتن اينكه كلمه رجس در آيه شريفه الف و لام دارد، كه جنس را 

مى‏رساند، معنايش اين مى‏شود كه خدا مى‏خواهد تمامى انواع پليديها، و هياتهاى خبيثه، و 

رذيله، را از نفس شما ببرد، هياتهايى كه اعتقاد حق، و عمل حق را از انسان مى‏گيرد، و چنين 

ازاله‏اى با عصمت الهى منطبق مى‏شود، و آن عبارت است از صورت علميه‏اى در نفس كه 

انسان را از هر باطلى، چه عقايد و چه اعمال حفظ مى‏كند، پس آيه شريفه يكى از ادله عصمت 

اهل بيت است. 

براى اينكه قبلا گفتيم اگر مراد از آيه، چنين معنايى نباشد، بلكه مراد از آن تقوى و يا 

تشديد در تكاليف باشد، ديگر اختصاصى به اهل بيت نخواهد داشت، خدا از همه بندگانش 

تقوى مى‏خواهد، نه تنها از اهل بيت، و نيز گفتيم كه يكى از اهل بيت خود رسول خدا (ص) 

است، و با اينكه آن جناب معصوم است، ديگر معنا ندارد كه خدا از 

او تقوى بخواهد. 

پس چاره‏اى جز اين نيست كه آيه شريفه را حمل بر عصمت اهل بيت كنيم، و 

بگوييم: مراد از بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است، و مراد از تطهير در جمله 

"يطهركم تطهيرا"كه با مصدر تطهير تاكيد شده، زايل ساختن اثر رجس به وسيله وارد كردن 

مقابل آن است، و آن عبارت است از اعتقاد به حق، پس تطهير اهل بيت عبارت شد، از اينكه 

ايشان را مجهز به ادراك حق كند، حق در اعتقاد، و حق در عمل، و آن وقت مراد از اراده اين 

معنا، (خدا مى‏خواهد چنين كند)، نيز اراده تكوينى مى‏شود، چون قبلا هم گفتيم اراده 

تشريعى را كه منشا تكاليف دينى و منشا متوجه ساختن آن تكاليف به مكلفين است، اصلا 

با اين مقام سازگار نيست، (چون گفتيم اراده تشريعى را نسبت به تمام مردم دارد نه تنها 

نسبت به اهل بيت) . 

پس معناى آيه اين شد كه خداى سبحان مستمرا و دائما اراده دارد شما را به اين 

موهبت يعنى موهبت عصمت اختصاص دهد به اين طريق كه اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را 

از شما اهل بيت ببرد، و در جاى آن عصمتى بياورد كه حتى اثرى از آن اعتقاد باطل و عمل 

زشت در دلهايتان باقى نگذارد. 

پى‏نوشت‏ها: 

(1) روح المعانى، ج 22، ص .16

(2) روح المعانى، ج 2، ص .13

(3) روح المعانى، ج 22، ص .14

(4) روح المعانى، ج 22، ص .13

(5) روح المعانى، ج 22، ص .14

(6) خدا نمى‏خواهد بيهوده بار شما را سنگين كند، بلكه مى‏خواهد پاكتان سازد، و نعمت خود را بر 

شما تمام كند.سوره مائده، آيه .6

(7) سوره مائده، آيه .3

(8) يا گوشت خوك كه پليد است.سوره انعام، آيه .145

(9) و آنهايى كه در دل بيمارند، قرآن پليدى ديگرى بر پليديهايشان مى‏افزايد، و مى‏ميرند در حالى 

كه كافرند.سوره توبه، آيه .125

(10) و كسى كه خدا بخواهد گمراهش كند، دلش را تنگ و ناپذيرا مى‏كند، به طورى كه پذيرفتن 

حق برايش چون رفتن به آسمان غير ممكن باشد، خدا اين چنين پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند 

مسلط مى‏سازد.سوره انعام، آيه .125
برهان نظم به بيان ديگر
کتاب: مجموعه آثار ج 4 ص 92

نويسنده: شهيد مرتضي مطهري

از نظر قدماى ما اين برهان نظم را جور ديگرى هم مى‏شود تقرير كرد - كه اين را هم توضيح بدهيم و از اين مطلب خارج شويم - و آن اين است: عرض كرديم چگونه مى‏شود كه يك معلول دليل شود بر اينكه علتش عالم بوده است، شاعر بوده است.گفتيم بايد حكايت كند، نشان بدهد كه انتخاب و اختيار در آنجا وجود داشته است.علماى امروز روى حساب احتمالات - كه در جلسه گذشته آقاى مهندس...حساب احتمالات را خوب توضيح دادند - اين مطلب را بيان كرده‏اند، گفته‏اند كه اين دليل مى‏شود بر اينكه فاعل اراده و شعورى داشته باشد.روى اصولى كه علماى قديم بيان مى‏كنند يك جور ديگرى مى‏شود اين مطلب را ذكر كرد و آن اين است: معلول همان طورى كه از اصل وجود علت‏حكايت مى‏كند يعنى حكايت مى‏كند كه من علتى دارم، از صفات و خصوصيات علت هم تا حدودى حكايت مى‏كند، يعنى اين جور نيست كه معلول فقط حكايت كند كه من علتى دارم، نه، تا حدودى صفات علت‏خودش را هم نشان مى‏دهد.مثلا معلول، عظمت علت را نشان مى‏دهد، عظمت معلول دليل بر عظمت علت است.معلوم است علت كوچك و حقير و ناتوان و ضعيف نمى‏تواند معلول عظيم به وجود آورد.يكى از شؤون علت كه معلول آيت و جلوه او

صفحه : 93
مى‏شود علم علت است.خود معلول مى‏تواند اين صفت را - كه صفت علم علت است - از آيينه خودش منعكس كند، نشان بدهد، يعنى علم علت در آيينه وجود معلول منعكس مى‏شود.چطور؟دليلش هم خيلى واضح است.ما بسيارى از شؤون علتها را از راه معلولها تشخيص مى‏دهيم.خيلى از افراد اين جور مى‏گويند: آقا ما تا چيزى را نبينيم قبول نمى‏كنيم، ما جز به محسوسات به چيز ديگرى ايمان نداريم.من حالا يك موضوعى را از مسائلى كه در دنياى فلسفه مطرح بوده برايتان طرح مى‏كنم.يك مساله‏اى را دكارت مطرح كرد و آن مساله اين بود: دكارت يك ثنويت‏خيلى زيادى ميان روح و جسم قائل شد، يعنى ايندو را خيلى مباين يكديگر شناخت.روى اصول فلسفى خودش معتقد شد كه روح از مختصات انسان است، روح داشتن مساوى است با عقل داشتن و عقل داشتن مساوى است با ادراكات كلى داشتن و علم داشتن (علم به همين مفهومى كه ما امروز مى‏گوييم قوانين كلى عالم را كشف كردن)، اصلا روح مساوى با اين است.بعد گفت روح از مختصات انسان است. حيوانات چطور؟ گفت‏حيوانات روح ندارند، حيوانات ماشينهاى بى‏جانى هستند ولى اين قدر اين ماشينها دقيق ساخته شده‏اند كه آدميزادها درباره اينها اشتباه مى‏كنند، خيال مى‏كنند اينها جان دارند.مى‏گفت‏حيوانات نه لذت را درك مى‏كنند، نه درد را درك مى‏كنند، نه حس دارند، نه بچه مى‏فهمند، نه هيچ چيز ديگر، فقط ماشين[هستند].هيچ فرقى ميان اين ماشين و يك ماشين فلزى نيست.چيزى كه هست، اين دقيقتر است.حتى نوشته‏اند - به نظرم در همين سير حكمت در اروپا هم باشد - كه شاگردهاى دكارت در يك ديرى بودند، يك سگى آنجا بود، اين سگ را اذيت مى‏كردند، گاز مى‏گرفتند، 