يد : 
" حق يكطرفی نيست . هر كسی كه بر عهده ديگری حقی پيدا می‏كند ، ديگری‏  هم بر عهده او حقی پيدا می‏كند . تنها ذات احديت است كه بر موجودات حق‏  پيدا می‏كند . و موجودات در برابر او وظيفه و مسؤوليت پيدا می‏كنند اما  هيچ موجودی " بر او " حق پيدا نمی‏كند " . 
" اگر با اين مقياس كه تنها مقياس صحيح است بخواهيم بررسی كنيم ،  بايد ببينيم در ميان همه آن چيزهايی كه " شر " ، " تبعيض " ، " ظلم‏  " و غيره پنداشته شده است ، آيا واقعا موجودی از موجودات ، امكان وجود  در نظام كل هستی داشته و وجود نيافته است ؟ و يا امكان يك كمال وجودی‏  در نظام كلی داشته و از او دريغ شده است ؟ آيا به يك موجودی ، چيزی‏  داده شده كه " نبايست " داده شود ؟ يعنی آيا از ناحيه ذات حق بجای‏  آنكه خير و رحمت افاضه شود چيزی داده شده كه نه خير و رحمت بلكه شر و  نقمت است ، و نه كمال بلكه عين نقص است ؟ 
صدر المتألهين در جلد دوم " اسفار " ضمن بحث از " صور نوعيه "  فصلی دارد تحت عنوان " نحوه وجود كائنات ( موجودات حادثه به حدوث زمانی ) چه‏  نحو وجود است ؟ " . وی در آن فصل به مفهوم و معنی عدل الهی مطابق مذاق‏  حكما اشاره می‏كند . می‏گويد : 
" در گذشته دانستی كه ماده و صورت ، دو سبب نزديك امور طبيعی هستند  ، و از بحث در تلازم آنها نتيجه گيری شد كه يك سبب فاعلی مافوق مادی‏  نيز در كار است . بعدا در بحث حركات كليه ، اثبات خواهيم كرد كه‏  حركات ، غايات نهائی مافوق مادی دارند . فاعل مافوق مادی و غايت مافوق‏  مادی ، دو سبب دور موجودات مادی می‏باشند . اگر آن دو علت دور در  پيدايش امور مادی كافی می‏بود موجودات مادی برای هميشه باقی بودند و فنا  و نيستی را در آنها راه نبود و از اول ، همه كمالات شايسته خود را دارا  بودند و اولشان عين آخرشان بود . اما در آن دو علت دور كافی نيست ، دو  علت نزديك ( ماده و صورت ) نيز مؤثرند . و از طرفی ميان صور ، تضاد  برقرار است و كيفيات اوليه ، فساد می‏پذيرند و هر ماده‏ای قابليت صور  متضاد را دارد . از اينرو هر موجودی دو نوع شايستگی متضاد پيدا می‏كند و  دو نوع اقتضای متضاد در آن پيدا می‏شود ، يكی از ناحيه صورت و يك از  ناحيه ماده . صورت ، اقتضاء دارد كه باقی بماند و وضع موجود را حفظ كند  ، و ماده ، اقتضاء می‏كند كه تغيير حالت دهد و صورتی ديگر ضد صورت اوليه‏  بخود بگيرد ، و چون امكان پذير نيست كه اين دو استحقاق و دو اقتضای‏  متضاد ، در آن واحد بر آورده شود ، زيرا ممكن نيست كه ماده در آن واحد  صورتهای متضاد داشته باشد . . . و بخشش الهی ايجاب می‏كند تكميل ماده‏  اين عالم را - كه سافل ترين عوامل است - به وسيله صورتها. از اينرو حكمت الهي حركت دوري و زمان لا انقطاع و ماده متغيّر را مقدّر فرمود كه دائما صورتها در امتداد زمان تغيير كنند و جا عوض نمايند و به حكم ضرورت، هر حال و صورتي به مدت معيّن اختصاص يابد و هر صورت و حالتي بهره خويش را از هستي ببرد. و نيز چون ماده، مشترك است  هر صورتي نزد صورت ديگر حقي دارد كه سزاوار است به صاحبش رد شود. "عدل" ايجاب مي كند كه ماده اين صورت به آن يكي داده شود و ماده آن يكي به اين، و به اين ترتيب ماده در ميان صورتها دست بدست شود. به خاطر همين "عدل" و رعايت استحقاقهاست كه نظام عالم بر بقاء انواع است نه افراد."

سخن كه به اينجا برسد پرسش ديگري پيش مي‌آيد و آن اينكه همه اشياء با يك نسبت متساوي در برابر خداوند قرار گرفته‌اند، اگر عدلي درباره خداوند صادق باشد، عدل به معني رعايت تساوي است، زيرا از نظر استحقاق چنانكه گفته شد تفاوتي در كار نيست. پس عدل به معني رعايت استحقاقها و عدل به معني رعايت تساوي، درباره  خداوند يك نتيجه می‏دهد . عليهذا عدل الهی ايجاب می‏كند كه هيچگونه‏ 
تبعيض و تفاوتی در ميان مخلوقات در كار نباشد . و حال آنكه انواع‏  تفاوتها هست ، هر چه هست تفاوت و تنوع و اختلاف سطح است.

پاسخ اين است كه مفهوم حق و استحقاق در باره اشياء نسبت به خداوند  عبارت است از نياز و امكان وجود يا كمال وجود . هر موجودی كه امكان‏  وجود يا امكان نوعی از كمال وجود داشته باشد ، خداوند متعال به حكم آنكه‏  تام الفاعلية و واجب الفياضية است ، افاضه وجود يا كمال وجود می‏نمايد .  عدل خداوند همچنانكه از صدر المتألهين نقل كرديم عبارت است از فيض عام‏  و بخشش گسترده در مورد همه موجوداتی كه امكان هستی يا كمال در هستی‏  دارند بدون هيچ گونه امساك يا تبعيض . 
اما اينكه ريشه اصلی تفاوت امكانات و استحقاقها در كجاست ؟ چگونه‏  است كه با اينكه فيض باری تعالی عام و لا يتناهی است ، اشياء در ذات‏  خود از نظر قابليت و امكان و استحقاق متفاوت می‏شوند ، مطلبی است كه به‏  حول و قوه الهی ضمن پاسخ به ايرادها و اشكالها تشريح خواهد شد . 

ايرادها و اشكالها 
اكنون ببينيم پرسشهايی كه در اين زمينه مطرح می‏شود مجموعا چه پرسشهايی‏  است ؟ 
اولين پرسشی كه در اين زمينه هست اين است كه چرا در جهان ، تبعيض و  تفاوت وجود دارد ؟ چرا يكی سفيد است و ديگری سياه ، يكی زشت است و  ديگری زيبا ، يكی سالم است و ديگری عليل ؟ بلكه چرا يكی انسان است و  ديگری گوسفند يا كرم خاكی ؟ يكی جماد است و ديگری نبات ؟ يكی شيطان‏  است و ديگری فرشته ؟ چرا همه مانند هم نيستند ؟ چرا همه سفيد و يا همه‏  سياه نيستند ؟ چرا همه زيبا و يا همه زشت نيستند ؟ و اگر بنا است‏  تفاوتی در كار باشد چرا آنكه سفيد است سياه نشد و آنكه سياه است سفيد  نشد ؟ چرا آنكه زشت است زيبا نشد و آنكه زيبا است زشت نشد ؟ 
پرسش ديگر در مورد فناها و نيستيها است : چرا اشياء ، موجود می‏شوند و  سپس معدوم می‏گردند ؟ چرا مرگ ، مقرر شده است ؟ چرا انسان بدنيا می‏آيد  و پس از آنكه لذت حيات را چشيد و آرزوی جاويد ماندن در او زنده شد به‏  ديار نيستی فرستاده می‏شود ؟ 
رابطه اين پرسش با مسأله عدل و ظلم از اين راه است كه گفته می‏شود :  عدم  محض به از وجود ناقص است. هر چيزي و هر كسي تا موجود نشده حقي ندارد، اما همينكه موجود شد حق بقا پيدا مي كند. اگر اشياء  اصلا بوجود نمي‌آمدند در آسايش و سعادت بيشتري بودند از اينكه آورده و سپس با ناكامي برده شوند، پس چنين آوردني ظلم است.

پرسش ديگر اين است كه: گذشته از مدت محدود هستيها و پيدايش فناها و نيستيها، وجود نقصها از قبيل جهل، عجز، ضعف، فقر براي چيست؟

ارتباط اين مسأله با مسأله عدل و ظلم نيز از اين راه است كه تصور مي‌شود منع فيض علم و قدرت و قوت و ثروت به موجودي كه نيازمند به آنهاست ظلم است. در اين اشكال، فرض شده كه آنكه نيامده است حقي ندارد، اما همينكه آورده شد طبعا حقي از نظر لوازم حيات پيدا مي‌كند. پس جهل و عجز و ضعف و فقر و گرسنگي و غيره نوعي ممنوعيّت از حق است.

پرسش ديگر اين است: گذشته از تبعيضها و تفاوتها، و گذشته از اينكه هر چيزي جبرا محكوم به فنا است، و گذشته از اينكه برخي موجودات كه به دنيا مي‌آيند برخي از لوازم حيات از آنها دريغ مي‌شود، وجود آفات و بلايا و مصائب كه در نيمه راه، يك موجو