باو برسد، پيغمبر بوده كه‏اين وحى باو شده، پس بطور قطع امامتى كه بعدها باو ميدهند، غير نبوتى است كه در آن حال داشته، (اين جواب را بعضى ديگر از مفسرين نيز گفته‏اند). 

............................................ 

1 - سوره نساء آيه 64 

(معنى"امامت"و بيان اينكه امامت ابراهيم(ع)غير نبوت او بوده)دوم اينكه ما در آغاز گفتار گفتيم: كه قصه امامت ابراهيم در اواخر عمر او و بعد از بشارت‏باسحاق و اسماعيل بوده، ملائكه وقتى اين بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط را هلاك‏كنند، در سر راه خود سرى بابراهيم(ع)زده‏اند و ابراهيم در آن موقع پيغمبرى بود مرسل، پس‏معلوم ميشود قبل از امامت داراى نبوت بوده، در نتيجه پس امامتش غير نبوتش بوده است. 

و منشا اين تفسير و تفاسير ديگر نظير آن، اينست كه الفاظى كه در قرآن شريف هست درانظار مردم مبتذل و بى ارج شده، چون در اثر مرور زمان زياد بر زبانها جارى شده، خيال كرده‏اندكه معناى همه را ميدانند، و همين خيال باعث‏شده بر سر آنها ايستادگى و دقت نكنند. 

يكى از آن الفاظ لفظ امامت است كه گفتيم مفسرين آن را همه جا و بطور مطلق بمعناى‏نبوت و تقدم و مطاع بودن معنا كرده‏اند، در حاليكه چنين نيست و اشكالش را فهميدى. 

بعضى ديگر از مفسرين آن را بمعناى خلافت و يا وصايت و يا رياست در امور دين و دنياگرفته‏اند - و هيچ يك از اينها نبوده - براى اينكه معناى نبوت اينستكه شخصى از جانب خدااخبارى را تحمل كند و بگيرد، و معناى رسالت هم اينستكه بار تبليغ آن گرفته‏ها را تحمل كند. 

و تقدم و مطاع بودن نميتواند معناى امامت باشد، چون مطاع بودن شخص باين معنا است‏كه اوامر و نظريه‏هاى او را اطاعت كنند، و اين از لوازم نبوت و رسالت است. 

و اما خلافت و همچنين وصايت معنائى نظير نيابت دارد و نيابت چه تناسبى با امامت

ميتواند داشته باشد؟و اما رياست در امور دين و دنيا آن نيز همان معناى مطاع بودن را دارد، چون‏رياست بمعناى اينستكه شخصى در اجتماع مصدر حكم و دستور باشد. 

پس هيچ يك از اين معانى با معناى امامت تطبيق نميكند، چون امامت باين معنا است كه‏شخص طورى باشد كه ديگران از او اقتداء و متابعت كنند، يعنى گفتار و كردار خود را مطابق‏گفتار و كردار او بياورند و با اين حال ديگر چه معنا دارد كه به پيغمبرى كه واجب الاطاعه و رئيس‏است، بگويند: (انى جاعلك للناس نبيا، من مى‏خواهم تو را پيغمبر كنم و يا مطاع مردم سازم، تاآنچه را كه با نبوت خود ابلاغ مى‏كنى اطاعت كنند، و يا مى‏خواهم تو را رئيس مردم كنم، تا در امردين امر و نهى كنى، و يا مى‏خواهم تو را وصى يا خليفه در زمين كنم، تا در ميان مردم درمرافعاتشان بحكم خدا حكم كنى؟. 

پس امامت بمعناى هيچ يك از اين كلمات نيست، و چنان هم نيست كه همه آن كلمات براى‏خود معنائى داشته باشند، ولى خصوص لفظ امامت معنائى نداشته و صرفا عنايتى لفظى و تفننى‏در عبارت باشد، چون صحيح نيست به پيغمبرى كه از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود: 

من تو را بعد از آنكه سالها مطاع مردم كردم، مطاع مردم خواهم كرد، و يا هر عبارت ديگرى كه اين‏معنا را برساند، هر چند كه عنايت لفظى در كار باشد براى اينكه محذورى كه گفتيم با اين حرف‏هابرطرف نمى‏شود، و عنايت لفظى اشكال را رفع نميكند و مواهب الهى صرف يك مشت مفاهيم‏لفظى نيست، بلكه هر يك از اين عناوين عنوان يكى از حقايق و معارف حقيقى است و لفظ‏امامت از اين قاعده كلى مستثنى نيست، آن نيز يك معناى حقيقى دارد، غير حقايق ديگرى كه‏الفاظ ديگر از آن حكايت مى‏كند. 

(حقيقتى كه در تحت عنوان"امامت"است) 

حال ببينيم آن حقيقت كه در تحت عنوان امامت است چيست؟(در قرآن"امامت"و"هدايت"با هم آورده شده‏اند)نخست بايد دانست كه قرآن‏كريم هر جا نامى از امامت مى‏برد، دنبالش متعرض هدايت ميشود، تعرضى كه گوئى ميخواهد كلمه‏نامبرده را تفسير كند، از آن جمله در ضمن داستانهاى ابراهيم مى‏فرمايد: (و وهبنا له اسحق‏و يعقوب نافلة، و كلا جعلنا صالحين، و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا، ما بابراهيم، اسحاق را داديم، وعلاوه بر او يعقوب هم داديم، و همه را صالح قرار داديم، و مقرر كرديم كه امامانى باشند بامر ماهدايت كنند). (1) و نيز مى‏فرمايد: (و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا، و كانوا باياتنا يوقنون، و ما از ايشان امامانى قرار داديم كه بامر ما هدايت مى‏كردند، و اين مقام را بدان جهت‏يافتند كه‏صبر مى‏كردند، و بايات ما يقين ميداشتند). (2) 

............................................ 

1 - سوره انبياء آيه 73 

2 - سوره سجده آيه 24 

كه از اين دو آيه بر مى‏آيد وصفى كه از امامت كرده، وصف تعريف است و ميخواهد آنرابمقام هدايت معرفى كند از سوى ديگر همه جا اين هدايت را مقيد بامر كرده، و با اين قيد فهمانده‏كه امامت بمعناى مطلق هدايت نيست، بلكه بمعناى هدايتى است كه با امر خدا صورت مى‏گيرد واين امر هم همانست كه در يكجا در باره‏اش فرموده: (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون، فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى‏ء، امر او وقتى اراده چيزى كند تنها همين است كه بان چيزبگويد بباش، و او هست‏شود، پس منزه است‏خدائيكه ملكوت هر چيز بدست او است)، (1) و نيزفرموده: (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر: امر ما جز يكى نيست آنهم چون چشم بر هم زدن). (2) و انشاء الله بزودى در تفسير اين آيه بيان خواهيم كرد كه: امر الهى كه آيه اول آنرا ملكوت‏نيز خوانده، وجه ديگرى از خلقت است كه امامان با آن امر با خداى سبحان مواجه ميشوند، خلقتى است طاهر و مطهر از قيود زمان و مكان، و خالى از تغيير و تبديل و امر همان چيزيست كه‏مراد بكلمه(كن)آنست و آن غير از وجود عينى اشياء چيز ديگرى نيست، و امر در مقابل خلق‏يكى از دو وجه هر چيز است، خلق آن وجه هر چيز است كه محكوم به تغير و تدريج و انطباق برقوانين حركت و زمان است، ولى امر در همان چيز، محكوم باين احكام نيست، اين بود اجمالى ازمعناى امر، تا انشاء الله تفصيلش در آينده بيايد. 

(تفاوت ميان هدايت امام و ساير هدايت‏ها) 

و كوتاه سخن آنكه امام هدايت كننده‏اى است كه با امرى ملكوتى كه در اختيار دارد هدايت‏مى‏كند، پس امامت از نظر باطن يك نحوه ولايتى است كه امام در اعمال مردم دارد، و هدايتش‏چون هدايت انبياء و رسولان و مؤمنين صرف راهنمائى از طريق نصيحت و موعظه حسنه وبالاخره صرف آدرس دادن نيست، بلكه هدايت امام دست‏خلق گرفتن و براه حق رساندن است. 

قرآن كريم كه هدايت امام را هدايت بامر خدا، يعنى ايجاد هدايت دانسته، در باره هدايت‏انبياء و رسل و مؤمنين و اينكه هدايت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، مى‏فرمايد: (و ما ارسلنا من رسول، الا بلسان قومه ليبين لهم، فيضل الله من يشاء و يهدى من يشاء، هيچ رسولى نفرستاديم مگر بزبان قومش تا برايشان بيان كند و سپس خداوند هر كه را بخواهدهدايت، و هر كه را بخواهد گمراه كند.) (3) و در باره راهنمائى مؤمن آل فرعون فرموده!(و قال الذى آمن: يا قوم اتبعون اهدكم سبيل‏ا