ن هدايت مى‏كند، و اگر بندگانش شرك بورزند، اجر كارهائى كه مى‏كنند حبطخواهد شد.و اينها همانهايند كه كتاب و حكم و نبوتشان داديم، پس اگر قوم تو بقرآن و هدايت‏كفر بورزند مردمى ديگر را موكل بر آن كرده‏ايم، كه هرگز بان كفر نمى‏ورزند.و آنان كسانى‏هستند كه خدا هدايتشان كرده، پس بهدايتشان اقتداء كن). 

بطوريكه ملاحظه مى‏كنيد، در اين آيات براى جمع كثيرى از انبياء، اهتداء بحق را اثبات‏كرده، ولى هدايت ديگرانرا بحق، اثبات نكرده، و در آن سكوت كرده است. 

و از سياق اين آيات بطوريكه ملاحظه مى‏كنيد بر مى‏آيد: كه هدايت انبياء ع‏چيزيست كه وضع آن تغيير و تخلف نمى‏پذيرد و اين هدايت بعد از رسول خدا(ص)هم، همچنان‏در امتش هست، و از ميانه امتش برداشته نمى‏شود، بلكه در ميانه امت او آنانكه از ذريه ابراهيم‏ع هستند، همواره اين هدايت را در اختيار دارند، چون از آيه شريفه: (و اذ قال ابراهيم‏لابيه و قومه اننى براء مما تعبدون، الا الذى فطرنى فانه سيهدين، و جعلها كلمة باقية فى عقبه، لعلهم‏يرجعون، و چون ابراهيم بپدرش و قومش گفت: من از آنچه شما مى‏پرستيد بيزارم، تنها آن كس رامى‏پرستم كه مرا بيافريد، و بزودى هدايت مى‏كند، و خداوند آن هدايت را كلمه‏اى باقى در عقب‏ابراهيم قرار داد، باشد كه بسوى خدا باز گردند). (1) ، بر ميايد كه ابراهيم دو مطلب را اعلام كرد، يكى بيزاريش را از بت‏پرستى در آن حال، و يكى داشتن آن هدايت را در آينده. 

و اين هدايت، هدايت به امر خداست، و هدايت‏حق است، نه هدايت بمعناى راهنمائى، كه‏سر و كارش با نظر و اعتبار است، چون ابراهيم ع در آن ساعت كه اين سخن را مى‏گفت‏هدايت بمعناى راهنمائى را دارا بود، چون داشت از بت‏پرستى بيزارى مى‏جست، و يكتاپرستى‏خود را اعلام مى‏كرد، پس آن هدايتى كه خدا خبر داد بزودى بوى مى‏دهد، هدايتى ديگر است. 

و خدا هم خبر داد كه هدايت باين معنا را كلمه‏اى باقى در دودمان او قرار مى‏دهد.و اين‏مورد يكى از مواردى است كه قرآن كريم لفظ كلمه را بر يك حقيقت‏خارجى اطلاق كرده، نه برسخن، همچنانكه آيه: (و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق بها، كلمه تقوى را لازم لا ينفك آنان كرد، 

............................................ 

1 - سوره زخرف آيه 28 

و ايشان از سايرين سزاوارتر بدان بودند) (1) ، مورد دوم اين اطلاق است. 

از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد، كه امامت بعد از ابراهيم در فرزندان او خواهد بود، و جمله: (خدايا در ذريه‏ام نيز بگذار، فرمود، عهد من به ستمكاران نمى‏رسد)هم اشاره‏اى بدين‏معنا دارد، چون ابراهيم از خدا خواست تا امامت را در بعضى از ذريه‏اش قرار دهد، نه در همه، وجوابش داده شد كه در همين بعض هم به ستمگران از فرزندانش نمى‏رسد، و پر واضح است كه‏همه فرزندان ابراهيم و نسل وى ستمگر نبوده‏اند، تا نرسيدن عهد به ستمگران معنايش اين باشدكه هيچ يك از فرزندان ابراهيم عهد امامت را نائل نشوند، پس اين پاسخى كه خداوندبه درخواست او داد، در حقيقت اجابت او بوده، اما با بيان اينكه امامت عهدى است، و عهد خداى‏تعالى به ستمگران نمى‏رسد. 

(لا ينال عهدى الظالمين)الخ، در اين تعبير اشاره‏اى است به اينكه ستمگران در نهايت درجه‏دورى از ساحت عهد الهى 

هستند، پس اين جمله استعاره‏اى است بكنايه.%] ............................................ 

1 - سوره فتح آيه 26 

الميزان جلد 1 صفحه 408 

علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

امامت و رهبرى امت
امام وظايفى بر عهده دارد يكى از آن وظايف رهبرى جامعه است در اين مقاله پيرامون نيازمندى انسان به رهبر و وظايف رهبر و دستورات اسلام در مورد رهبرى، مطالبى ارائه گرديده است. 

رشد يعنى قدرت مديريت.وقتى كه انسان مى‏خواهدانسانهاى ديگر را اداره كند يعنى وقتى كه موضوع رشد اداره انسانهاى ديگر باشد، آن را «مديريت و رهبرى‏»مى‏ناميم.اين نوع از رشد دراصطلاح اسلامى «هدايت‏» و به تعبير رساتر «امامت‏» ناميده مى‏شود.

دقيق‏ترين كلمه‏اى‏كه بر كلمه «امامت‏» منطبق مى‏شود همين كلمه «رهبرى‏» است.فرق نبوت‏و امامت در اين است كه نبوت، راهنمايى و امامت، رهبرى است.

نبوت، ابلاغ، اخبار، اطلاع دادن، اتمام حجت و راهنمايى‏است.راهنما چه مى‏كند؟ راه را نشان مى‏دهد، وظيفه‏اش بيش از اين نيست كه راه‏را نشان دهد.ولى بشر علاوه بر راهنمايى به رهبرى نياز دارد، يعنى نيازمند است به افراد يا گروه و دستگاهى كه قواو نيروهاى وى را بسيج كنند، حركت دهند، سامان و سازمان بخشند.نبوت، راهنمايى است و يك منصب است، اما امامت،رهبرى است و منصب ديگرى است.پيغمبران بزرگ، هم نبى و هم امام هستند. پيغمبران كوچك فقط نبى بودند و امام نبودند، رهنما


صفحه : 319
بودند ولى رهبر نبودند،اما پيغمبران بزرگ هر دو منصب و هر دو شان را داشته‏اند، هم شان‏راهنمايى و هم شان رهبرى. ابراهيم، موسى، عيسى هر كدام رهنما و رهبرند.

خاتم الانبياء «رهنماى‏رهبر» است.قرآن مجيد بر اين اصل بسيار تكيه مى‏كند و در معارف‏شيعه اين اصل قرآنى جاى شايسته خود را دارد.

اين نكته رابايد يادآورى كنم كه آنچه قرآن تحت عنوان رهبرى از آن بحث مى‏كند،ما فوق رهبرى‏اى است كه بشريت مى‏شناسد.رهبرى‏اى كه بشريت مى‏شناسد از حدودرهبرى در مسائل اجتماعى تجاوز نمى‏كند، ولى منظور قرآن از رهبرى، علاوه بر رهبرى اجتماعى رهبرى‏معنوى يعنى رهبرى به سوى خداست و آن خود حساب دقيق و حساسى دارد و از رهبريهاى‏اجتماعى بسى دقيق‏تر و حساس‏تر است.فعلا مجال بحث درباره اين جهت نيست.

ابراهيم، رهبر و امام
قرآن درباره ابراهيم(عليه‏السلام)حرف عجيبى مى‏زند و مى‏گويد: «و اذ ابتلى ابراهيم ربه‏بكلمات...» (1) خداوند ابراهيم را در مراحل بسيارمورد آزمايش قرار داد و ابراهيم از اين آزمايشها پيروز بيرون آمد.

ابراهيم از پيغمبرهايى است كه سرگذشت عجيبى دارد وآزمونها برايش پيش آمده و در همه آنها كمال موفقيت و پيروزى را داشته است.در ميان قوم بابل به نبوت مبعوث شد ويكتنه با عقايد منحط و شرك آميز قوم خود كه همه را فرا گرفته بود مبارزه كرد.همه بتها را به استثناى‏بت بزرگ شكست.تبر بت‏شكنى را به گردن بت بزرگ انداخت به علامت اينكه بتها با يكديگر نزاع كرده و بت بزرگ ساير بتها را به اين روز انداخته است.

ابراهيم با اين كار خودنيروى فطرى عقلى خفته مردم را بيدار كرد، زيرا فطرتا درك مى‏كنندكه ممكن نيست جمادات با يكديگر به نزاع برخيزند.همين جا به خود مى‏آيندكه پس چرا انسان عاقل شاعر مدرك، سر به آستان اين موجودات لا يشعر فرود آورد؟!ابراهيم‏مكرر مورد غضب و خشم نمرود قرار گرفت تا آنجا كه او را در

.............................................................. 1.بقره/124.

صفحه : 320
گودالى - حتى مى‏توان گفت در دريايى - از آتش‏انداختند ولى او از سخن خود دست بر نمى‏داشت.ابراهيم از طرفى با عقايد منحط و خرافى و تقليدى[قوم]خود درگير بود وپيروز مى‏گشت، و از طرف ديگر با نمرود درگيرى شديد پيدا كرد و تا ميان آ