راجعه به متون دستورهاى اسلامى در اين‏زمينه است اعم از آنچه در قرآن خطاب به پيامبران عموما در روبرو شدن‏با امتها، و رسول اكرم خصوصا نسبت به امت اسلامى آمده است، و همچنين دستورهايى كه در باب نحوه امر به معروف و نهى از منكرو دستورهايى كه در نحوه ارشاد جاهل و وعظ و اندرز غافل و آنچه در زمينه شرايط تبليغ و مبلغ وارد شده كه همه آنهايك كتاب پر حجم مى‏شود و ما ناچاريم در اينجا به اشاره قناعت كنيم و بگذريم.

مسائل رهبرى با روان بشر سر و كار دارد.جلب‏همكارى روانها و به حركت در آوردن آنها به سوى هدفى مقدس و عالى مهارت و ظرافت فوق العاده مى‏خواهد، كار هركس نيست.امروز پس از پيشرفتهاى حيرت انگيز روانشناسى و جامعه‏شناسى و بالاخره انسان شناسى، هنگامى كه سيره رهبرى اولياءخدا را مطالعه مى‏كنيم مى‏بينيم بر دقيق‏ترين ملاحظات روانى و بر اصول دقيق علمى رهبرى منطبق است و به اين ترتيب‏بود كه مى‏توانستند تا اعماق دلهاى مردم نفوذ كنند، مردم آنچه داشتند در طبق اخلاص مى‏گذاشتند.حال‏شرايط رهبرى چيست، داستان مفصلى است كه متاسفانه فرصت نيست.

در اواخر عرايضم‏براى آنكه ايام بعثت رسول اكرم است و امشب شب ولادت امام حسين(عليه‏السلام)است، دو سه مثال از سيره پيغمبر اكرم و از حسين بن على (عليه السلام)براى‏نمونه عرض مى‏كنم كه چگونه مى‏شود مردى يتيم كه در ابتداء حتى فاميل خود او با وى مخالفند به جايى مى‏رسدو طورى در قلبها نفوذ مى‏كند كه ابو سفيان متمدن و لا اقل آشنا با تمدنهاى زمان(1) ، در داستان فتح مكه وقتى از نزديك رهبرى پيغمبر اكرم را ديد گفت:

.............................................................. 1.وقتى كه مى‏گويند «عرب جاهلى‏» فكر نكنيدكه تمام اعراب اينچنين بودند.افرادى نظير ابو سفيان با تمدن زمان خودشان حداكثر آشنايى را داشتند.ثروتمندان‏و اشرافى بودند كه به دو مركز بزرگ تمدن آن وقت جهان - روم و ايران - مسافرت بسيار كرده بودند.

صفحه : 328
«به خدا قسم من هم قيصر روم‏و دربار قيصر روم و هم دربار پادشاهان ايران را ديده‏ام ولى پيشوايى‏مانند اين مرد كه در ميان مردم و اجتماع خود اينچنين نفوذ داشته باشد نديده‏ام‏» .

جنگ تبوك جنگى است كه در شرايط بسيارسخت، در وقتى كه قحطى شديدى مدينه را از پا در آورده بود واقع شد.مردم در فقر و گرسنگى سختى بسر مى‏بردند.فصل خرماپزان‏بود.تازه خرماها رسيده و مردم انتظار مى‏كشيدند كه از قحطى در آيند و به اصطلاح شكمى از عزا در آورند.در همين‏شرايط، داستان تهديد حوزه اسلام از ناحيه شمال يعنى روم پيش آمد. پيغمبر اكرم مصلحت ديدند كه به مرز روم لشكركشى‏كنند و اعلام بسيج عمومى كردند.منافقين سعى بسيار كردند كه كارشكنى كنند ولى موفق نشدند.در چنين شرايطى‏پيغمبر سى هزار نفر را بسيج كرد.اين سپاه از بس دچار مضيقه و سختى بود «جيش العسرة‏» (سپاه سختى)لقب يافت.مسلمانان‏مركب كافى نداشتند يعنى هر سه چهار نفر يك مركب داشتند.آنقدر آذوقه كم داشتند كه گاه با يك خرما قناعت مى‏كردندو گاه يك خرما را يك نفر به دهان مى‏گذاشت، مقدارى مى‏مكيد و باقى را به ديگرى‏مى‏داد.ولى چون رهبر گفته بود برويم، به دنبالش به راه افتادند.

ابوذر سوار شتر لاغرى بود.با اين شتر لاغر هر چه‏مى‏آمد نمى‏رسيد.سه نفر قبلا تخلف كرده بودند.به پيغمبر گفته شد فلان كس رفت.فرمود: «اگر خيرى در او باشد خدا او را به مامى‏رساند و اگر خيرى در او نيست بهتر كه اين نقطه ضعف در ميان ما نباشد» .نفر دوم رفت، نفر سوم رفت و درباره آنها هم‏رسول خدا همان جمله را تكرار كرد.گفتند: يا رسول الله!ابوذر هم رفت. باز همان جمله را تكرار فرمود.اما ابوذر تخلف نكرده‏بود، شترش از حركت مانده بود.ابوذر پياده شد باروبنه را به دوش گرفت. در اين هواى گرم پياده مى‏رفت.به نقطه‏اى از سنگلاخهاى‏راه تبوك رسيد.به جايى رسيد كه لابلاى سنگها از بارانى كه قبلا آمده بود آبى جمع شده بود.آب نسبتا سردى‏بود.مشكى همراه خود داشت.آن را پر آب كرد و آب سرد را به دوش كشيد و راه افتاد.لشكراطراق كرده بود.يكدفعه چشمشان به يك سياهى افتاد كه از دور مى‏آيد.

يا رسول الله!يك سياهى‏از دور مى‏آيد.فرمود: «بايد ابوذر باشد» .سياهى نزديك شد و نزديك‏ترآمد.بله، ابوذر بود، اما آنچنان گرما و گرسنگى و خستگى بر اين مرد اثرگذاشته بود كه صورت و چهره‏اش سياه و لبهايش مثل دو چوب خشك شده بود.


صفحه : 329
پيغمبر اكرم به چهره‏اش‏نگاه كرد.ديد از تشنگى دارد هلاك مى‏شود.فرمود زود به او آب برسانيد.باصداى ضعيفى گفت: آب همراهم هست.گفتند پس چرا ننوشيدى؟ گفت: آب سردى‏بود، خواستم بنوشم، فكر كردم خوب است اول حبيبم پيغمبر بنوشد بعد من.

مراجعت آن سه نفر ديگر نيز داستان عجيبى‏به دنبال دارد.مسلمين بدون اينكه جنگى رخ دهد برگشتند.مردم منتظر بودند ببينند پيغمبر اكرم درباره متخلفين چه تصميمى‏مى‏گيرد؟يا رسول الله!با اين متخلفين چه كنيم؟فرمود: «معاشرت با آنها را تحريم كنيد.با آنها سخن مگوييد و هم صحبت‏نشويد» .همينكه مسلمين وارد مدينه شدند اين سه نفر جلو آمدند گفتند: سلام عليكم.مسلمين اعتنا نكردند.گفتند:حال شما چطور است؟باز كسى جواب نداد.با هر كسى حرف زدند جوابى نشنيدند.به خانه‏هايشان رفتند.زن و بچه‏هايشان فهميدندكه پيغمبر اكرم به اصطلاح امروز آنها را بايكوت كرده است.از آن ساعت زنها و بچه‏هاشان هم سياست منفى‏سكوت را درباره آنها پيش گرفتند.با زنهايشان حرف زدند جواب ندادند.با بچه‏هايشان حرف زدند جواب ندادند.اين سه نفر آنچنان‏تنها ماندند كه در اين شهر يك نفر حاضر نبود با آنها صحبت كند. زنهايشان غذا مى‏پختند و جلوشان مى‏گذاشتند ولى‏كلمه‏اى حرف نمى‏زدند تا آنجا كه خودشان فهميدند بايد توبه‏اى جدى نمايند و خداوند توبه آنها را بپذيرد و به پيامبرش اعلام كندو از طريق پيامبر مردم نيز توبه آنها را قبول شده تلقى كنند.پس، از بالا بايد شروع كرد، گنهكاريم و خدا را بايد راضى‏كنيم.سر به كوه گذاشتند و چندين روز به حال توبه بودند تا خداوند توبه‏شان را قبول كرد.

داستان حسين بن‏على(عليه السلام)از نظر حسن رهبرى و نفوذ رهبر شگفت‏انگيز است.داستان‏اين هفتاد و دو تن از نظر رهبرى و رهبرى پذيرى نمونه بى‏نظيرى در جهان‏است و با اينكه رهبر روز اول اعلام مى‏كند كه ما در راه هدف كشته مى‏شويم توانست نفوس مستعد را گرد آورد.گروهى‏فدايى ساخت تا آنجا كه به راستى قسم خوردند كه «جان ناقابل ما قابل قربان تو نيست‏» ، گفتند: به خدا قسم دوست داشتيم‏هزار بار كشته مى‏شديم و زنده مى‏شديم و جان خود را مى‏داديم، و در عمل نشان دادند كه راست گفتند.

خدايا تو را به حقيقت‏دين مقدس اسلام و به عظمت قرآن و به مقام وجود مقدس خاتم الانبياءقسم مى‏دهم كه ما را از فيض رهبرى وجود مقدس خاتم الانبياء بهره‏مند فرما، به مسلمين‏سرافرازى و عزت عنايت فرما، به همه كسانى كه در اين جلسه و امثال اين جلسات وه