 لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون» (25) و اينچنين با خشونت يك فيلسوف دعوت به شناخت از راه حس و عقل مى‏كند، در جاى ديگر با لطافت بيان يك عارف ـ و بيشتر ـ مى‏فرمايد: «و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين» (26) آنان كه در راه ما مجاهده كنند، خود را پاك كنند، خلوص نيت داشته باشند، اخلاص بورزند، از يك راههاى غيبى هدايتشان مى‏كنيم، نور به آنها مى‏دهيم، حكمت به آنها مى‏دهيم تا حقايق زندگى را خوب درك كنند و بفهمند، تا فكرشان بازتر، عقلشان روشن‏تر و چشمشان بازتر شود، و نيز مى‏فرمايد: «و الشمس و ضحيها، و القمر اذا تليها، و النهار اذا جليها، و الليل اذا يغشيها، و السماء و ما بنيها، و الارض و ما طحيها، و نفس و ما سويها، فالهمها فجورها و تقويها، قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» (27) اول طبيعت را ذكر مى‏كند: سوگند به تابش صبحگاه خورشيد، سوگند به ماه چون پيروى آفتاب كند، سوگند به روز چون خورشيد را جلا دهد، سوگند به شب آنگاه كه جهان را فرا مى‏گيرد، سوگند به آسمان و آنكه آن را بنا كرد، سوگند به زمين و آنكه آن را گسترد، سوگند به نفس و جان انسان، سوگند به اعتدال روح انسان (چه زيبا مى‏گويد قرآن! به خدا انسان اشكش جارى مى‏شود از زيبايى و لطف اين آيات)، قسم به جان انسان، قسم به اعتدال جان انسان، به اين اعتدال خلقت، كه فجور و تقواى [نفس را به او الهام كرد (28) ] .بعد مى‏گويد: «قد افلح من زكيها» رستگار شد آنكه نفس خودش را پاك كرد.اى آقاى عالم ! اى آقاى فيلسوف! ضعفهاى خودت را بايد برطرف كنى.اينكه من در لابراتوار هستم كافى نيست، بايد آدم بود.اگر مى‏خواهى شناخت داشته باشى، شرط شناخت صحيح داشتن آدم بودن است.آدم باش، برو در لابراتوار، آدم باش برو سر كلاس، آدم باش و فكر كن، آدم باش و تدريس كن، آدم باش و سر كلاس استاد بنشين. «قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها» رستگار شد آن كسى كه جان عزيزش را (كه من به آن قسم خوردم) تزكيه كرد، بدبخت و بيچاره شد كسى كه در او تدسيس كرد. «دسيها» (29) از ماده «دس» است، دس يعنى تحريف كردن، قلم بردن، [مثل اينكه كسى‏] در متن اصلى و صحيح يك مؤلف، غلط وارد كند، يا در يك سند تنظيم شده قلم ببرد، يا اينكه كسى يك كتاب بنويسد و ديگرى مطلبى بر آن بيفزايد يا چيزى را از آن حذف كند و مسائلى را بگويد كه روح مؤلف به كلى از آن بى‏خبر باشد، مثل كتابهاى شعرى ما، معلوم نيست كه حافظ بيچاره شعرهاى اولى كه گفته چه بوده است.هر كسى كه خواسته شعرى بگويد ديده كه اگر به نام خودش باشد احدى گوش نمى‏كند، برداشته يك «حافظا» آخرش گذاشته و در [ديوان‏] حافظ خودش نوشته است.با چه زحمتى بايد به دست آورد كه حافظ اصلى كيست و الحاقيها كدام است.خيام در همه عمرش شاعر نبوده، يعنى حرفه‏اش شعر نبوده ولى ذوق شعرى خيلى عالى و بالايى داشته است، مرد حكيمى است، مرد رياضى دانى است، مرد موحدى است و اهل توحيد است، به يك واسطه شاگرد بوعلى است و هميشه از خود و بوعلى به عنوان «من و معلمم» ياد مى‏كند.اين همه شعرهاى پوچ از خيام نقل مى‏كند [در حالى كه‏] او در رد اين مسائل ـ همينها كه راجع به فلسفه خلقت، تكليف و فلسفه حرمت و غيره در شعرهايش هست ـ رساله دارد كه شورويها و مصريها چاپ كرده‏اند . مى‏گويند در همه عمرش فقط شانزده رباعى گفته است.مرد با ذوقى بوده و گاهى شعر مى‏گفته (مثل بوعلى كه گاهى شعر مى‏گفته) .شاعر هم وقتى ذوق شعرى‏اش گل مى‏كند يا سر به سر اين مى‏گذارد يا سر به سر آن.بالأخره شعر است، زبان شعر غير از زبان حكمت است، غير از زبان علم است.حال ببينيد در اين رباعيات كه به نام خيام است چه حرفها كه وجود ندارد.اين را مى‏گويند «دس» ، مى‏گويند «تحريف» .قرآن چه زيبا تعريف كرده است! مى‏گويد: اى انسان ! تو يك كتابى، در اين كتاب حرف غلط ننويس، يعنى درست بنويس، هر جا كه شناخت تو صحيح است [بنويس‏]، هر حرف غلطى بر لوح نفس خودت ثبت كنى به اين كتاب خيانت كرده‏اى، هر چه لغو و چرند و مزخرف ياد بگيرى كه نه به درد دنيايت مى‏خورد و نه به درد آخرتت [به اين كتاب خيانت كرده‏اى‏] و قد خاب من دسيها.قرآن مى‏گويد حيف اين جان تو نيست كه شعرهاى فروغ فرخزاد را در فكر خودت راه بدهى؟ قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها هر دروغى كه در ذهنت بيايد و هر خلافى كه فكرش را بكنى، به اين كتاب خيانت كرده‏اى.اى انسان! خيانت نكن، به جان خودت سوگند، به اعتدال روح خودت سوگند كه رستگارى تو در پاك نگهداشتن اين جان، و بدبختى تو در آلوده كردن آن است. 

پس قرآن اين ابزار را هم مثل آن [دو ابزارى‏] كه قبلا عرض كرديم به رسميت مى‏شناسد اما هرگز مثل يك صوفى، مثل يك عارف (البته همه عرفا اينطور نيستند، بعضى از آنها خيلى اهل فكر و علم هستند)، مثل بعضى از آنها كه در دنياى هند وجود داشته‏اند نمى‏گويد دنبال علم نرو، برو دنبال تزكيه نفس، قرآن مى‏گويد دنبال علم برو، دنبال عمل هم برو، دنبال علم برو، دنبال تقوا هم برو، ايندو را از يكديگر تفكيك نكن.تقواى محض يعنى تعطيل كردن چشم، تعطيل كردن گوش، تعطيل كردن فكر، پس براى چه خدا اينها را خلق كرد؟ ! كافى بود دل را به آن معنا كه تو مى‏گويى خلق مى‏كرد، ديگر چشم و گوش و عقل و حواس و فكر را خلق نمى‏كرد.تحقير علم نه، تحقير پاكى و اخلاص و تزكيه نفس هم نه. 

مسئله بعدى ما مسئله درجات شناخت است.ما شناخت سطحى داريم و شناخت عمقى.شناخت عمقى يك درجه خيلى ساده‏اش شناخت سطحى است، درجه بالاتر از آن ـ كه آن را به يك تعبير «عمقى» هم مى‏گويند ـ شناخت علمى است، درجه ديگر، شناخت فلسفى است.آيا شناخت علمى مجزا از شناخت فلسفى داريم يا نداريم، خودش مسئله ديگرى است.درجات شناخت و مسائل ديگرى را ان شاء الله در جلسات آينده عرض خواهم كرد. 

پى‏نوشتها: 

1.از سؤالى كه يكى از دوستان در پايان جلسه قبل كردند فهميدم كه اين را بايد تذكر دهم كه اگر ما در لابلاى سخن از قرآن هم بحثى مى‏كنيم نه اين است كه از اول مى‏خواهيم به استناد قرآن بگوييم شناخت صحيح يعنى چه، نه، ما داريم بحث علمى مى‏كنيم، بحث شناخت شناسى مى‏كنيم، ولى در كنار اين، همان طور كه نظريات صاحبنظران را بيان مى‏كنيم نظر قرآن را هم بيان مى‏كنيم كه اجمالا آگاه باشيم و اگر كسى از ما بپرسد: افلاطون در باب شناخت به چه ابزارى معتقد بود؟ مى‏گوييم او در اين باب، مكتب انحصارى دارد و مى‏گويد يگانه ابزار شناخت، عقل است و با عقل مى‏شود شناخت، و موضوع شناخت هم (كه بعدا درباره آن بحث مى‏كنيم) از نظر افلاطون «كلى» است نه «جزئى» .اصلا جزئى از نظر او حقيقت نيست، چيزى نيست تا موضوع شناخت واقع شود.پس او به يك نوع شناخت عقلانى قائل است كه آن شناخت عقلانى را «ديالكتيك» نام گذاشت.به يك نوع ديالكتيك در شناخت قائل بود، كه در ديالكتيك افلاطون ابزار شناخت عقل است و موضوع شناخت ـ يعنى آنچه كه حقيقت است ـ كليات است نه جزئيات .پس ما نظر افلاطون را اجمالا د