و دستورات معينى تعيين شده و مأمورند از حدود شرعى تجاوز ننمايند، اين موضوع امكان نداشت مگر اينكه شخص امينى بر آنان گمارده شود تا برنامه‏هاى عملى را اجرا سازد و ايشان را از كارهاى حرام باز دارد، زيرا افراد ملت اگر مراقبى نداشته باشند، هيچكس حاضر نمى‏شود براى جلوگيرى از فساد ديگران از لذائذ و منافع خودش صرف نظر كند، به همين جهت، خدا سرپرستى براى مردم تعيين فرمود تا از فساد جلوگيرى كند، و حدود و احكام الهى را برپا دارد. 

علت ديگر: هيچ فرقه و ملتى را پيدا نمى‏كنيم كه بتواند بدون وجود زمامدار و رئيس زندگى نمايد، بلكه همه مردم در امور دنيوى و دينى احتياج به رئيس دارند. بدين جهت، از حكمت خدا دور است كه مردم را بدون وجود زمامدار رها سازد با اينكه مى‏داند بدون او امورشان اصلاح و اداره نمى‏شود. بايد برايشان زمامدارى تعيين كند تا به واسطه او با دشمنان جنگ كنند و اموال عمومى را تقسيم نمايند. نماز جمعه و جماعت را برپا سازد و از ستمديدگان دفاع كند. 

علت ديگر: اگر امامى كه سرپرست و امين و حافظ احكام الهى باشد براى مردم تعيين نشود آثار ملت از بين مى‏رود، دين نابود مى‏گردد، سنت و احكام دين تحريف و تغيير مى‏يابد، بدعتگذاران بدعتهايى در دين مى‏گذارند و بى‏دينان احكامى را از دين پايمال مى‏كنند، آنگاه امر را بر مسلمانان مشتبه مى‏سازند زيرا ما مى‏بينيم كه مردم ناقص و محتاجند، اختلاف عقيده دارند، هواهاى گوناگون و حالات مختلف دارند، از اين رهگذر است كه اگر خدا سرپرستى را كه دستورات پيغمبر را نگهدارى كند براى مردم تعيين نكند فاسد مى‏شوند و شرايع و سنن احكام الهى تحريف مى‏شود. در نتيجه، تمام خلق فاسد مى‏شوند (43) 

33 ـ فضيل بن يسار مى‏گويد از حضرت صادق و باقر عليهما السلام شنيدم كه مى‏فرمودند: علمى كه از جانب خدا بر آدم نازل شده از بين نمى‏رود بلكه از راه توارث در بين بشر باقى مى‏ماند. علوم و آثارى كه منسوب به پيمبران باشد و از طريق اهل بيت نباشد باطل است و على عليه السلام عالم اين امت بود. هيچ عالمى از ما از دنيا نمى‏رود مگر اينكه كسى را جانشين خويش قرار مى‏دهد كه مثل علوم او را داشته باشد (44) 

34 ـ يونس بن يعقوب مى‏گويد: گروهى از اصحاب نزد حضرت صادق عليه السلام بودند، مانند حمران پسر اعين و محمد پسر نعمان و هشام فرزند سالم و طيار و جماعتى ديگر، از جمله كسانى كه خدمت حضرت صادق عليه السلام حضور داشت جوانى بود به نام هشام بن حكم، امام صادق عليه السلام به او فرمود: اى هشام! آيا داستان مناظره‏اى را كه با عمرو بن عبيد داشتى براى ما تعريف نمى‏كنى؟ عرض كرد: يابن رسول الله! از عظمت و بزرگى شما خجالت مى‏كشم و زبانم قدرت ندارد كه در مقابل شما سخن بگويم. 

امام صادق (ع) فرمود: وقتى به شما دستورى داديم اطاعت كنيد. 

هشام گفت: به من خبر رسيد كه عمرو بن عبيد در مسجد بصره مى‏نشيند و براى مردم سخن مى‏گويد . اين موضوع برمن گران آمد. تصميم گرفتم براى مناظره به بصره بروم، روز جمعه بود كه داخل بصره شدم، به مسجد رفتم. عمرو بن عبيد را ديدم كه گروهى زياد اطرافش نشسته‏اند. مردم سؤال مى‏كنند و او پاسخ مى‏دهد. 

صفوف مردم را شكافتم و در گوشه‏اى نشستم. سپس به عمرو گفتم اى مرد دانشمند! شخص غريبى هستم، اجازه مى‏دهى سؤالى بكنم؟ گفت: آرى سؤال كن. گفتم: آيا چشم دارى؟ گفت: پسرك من ! اين چه سوال است؟ چيزى را كه خودت مى‏بينى چگونه سؤال مى‏كنى؟ گفتم: پرسشهاى من از همين قبيل است. گفت: گرچه سؤالهايت احمقانه است ليكن مانع ندارد سؤال كن پاسخ مى‏دهم . پس من گفتم آيا چشم دارى؟ جواب داد: آرى. گفتم با چشمهايت چه كارهايى را انجام مى‏دهى؟ گفت: به وسيله آنها رنگها و اشخاص را مى‏بينم. 

آنگاه گفتم: آيا بينى دارى؟ پاسخ داد: آرى، گفتم: به وسيله آن چه كار مى‏كنى؟ پاسخ داد : بوها را درك مى‏كنم. گفتم: آيا دهان و زبان دارى؟ پاسخ داد: آرى، گفتم: با آن چه مى‏كنى؟ پاسخ داد: به وسيله آن مزه و طعم غذاها را درك مى‏كنم. گفتم آيا گوش دارى؟ پاسخ داد : آرى، گفتم با گوش چه مى‏كنى؟ پاسخ داد: صداها را مى‏شنوم. 

بعدا گفتم: آيا قلب دارى؟ جواب داد آرى. گفتم: با قلب چه مى‏كنى؟ گفت: به وسيله قلب مدركات حواس را درك مى‏كنم و در بين آنها تميز مى‏دهم. گفتم: مگر اين حواس تو را از قلب بى‏نياز نمى‏كنند؟ پاسخ داد: نه، گفتم: با اينكه اعضاء و حواس تو سالم و بى‏عيب هستند، چه احتياجى به قلب دارى؟ جواب داد: اعضاء و جوارح وقتى در چيزى شك كردند آنرا به قلب ارجاع مى‏دهند تا شك زائل گردد و يقين حاصل شود. 

هشام مى‏گويد: به عمرو گفتم: پس خدا قلب را بدان جهت آفريده كه شكوك حواس را برطرف سازد و تحصيل علم نمايد؟ گفت: آرى، گفتم: پس بدون وجود قلب يقين و علم حاصل نمى‏شود؟ گفت : نه، آنگاه گفتم: اى عمرو خدايى كه اعضاء و حواس تو را بدون وجود امام، رها نكرده آيا ممكن است انسانها را در حيرت و شك و اختلاف بگذارد و برايشان امام و پيشوايى قرار ندهد كه بتواند مشكلاتشان را حل كند؟ 

هشام مى‏گويد: عمرو ساكت شد و نتوانست پاسخ مرا بدهد، سپس به من متوجه شد و گفت: تو هشام بن حكم هستى؟ گفتم: نه، گفت: آيا از همنشينان او هستى؟ گفتم: نه، گفت: كجايى هستى؟ گفتم: اهل كوفه، گفت: پس تو خود هشام هستى. سپس مرا در بغل گرفت و در جاى خويش نشانيد، و تا نشسته بودم سخن نگفت. 

وقتى امام صادق (ع) داستان را شنيد تبسم نمود و فرمود: اينگونه مباحثه را از كه آموختى؟ گفت موادش را از شما شنيدم و خودم تنظيمش نمودم. فرمود: به خدا سوگند همين مطلب در كتاب ابراهيم و موسى وجود دارد (45) 

35 ـ ابو عبيده مى‏گويد: به حضرت صادق عليه السلام گفتم: سالم ابن ابى حفصه مرا ملاقات نمود و گفت: آيا شما روايت نمى‏كنيد كه هر كس بميرد در حالى كه امامى نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده است؟ پاسخ دادم: آرى، گفت: امام شما حضرت باقر وفات نموده اكنون امامتان كيست؟ چون دوست نداشتم شما را به امامت معرفى كنم، در پاسخ او گفتم: امامان من هميشه از آل محمد بوده و هستند، او به من گفت: كار خوبى انجام نداده‏اى. 

حضرت صادق عليه السلام فرمود: واى به حال سالم، از رحمت خدا دور باد آيا سالم از درجه و مقام امام خبر دارد؟ مقام و منزلت امام بزرگتر از آنست كه سالم و ساير مردم مى‏پندارند . هيچ امامى از ما وفات نمى‏كند مگر اينكه كسى را باقى مى‏گذارد كه علوم او را داشته باشد و به سيره و كردار او عمل كند و مردم را به سوى همان چيزى كه او دعوت مى‏كرد دعوت كند. خدا علوم و كمالاتى را كه به حضرت داود عطا كرده بود، حضرت سليمان را از آنها و افضل آنها محروم نساخت (46) 

پى‏نوشت‏ها: 

.1 شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص .18

.2 مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص .247

.3 الفصول المهمه ص 204

.4 الامام الصادق و المذاهب الاربعه ج 1 ص .55

.5 الامام الصادق ج 1 ص .56

.6 الامام الصادق ج 1 ص .57

.7 كتاب داورى نوشته احمد كسروى ص .28

.8 به كتاب صلح الحسن مراجعه نمائيد. 

.9 تحف العقول چاپ تهران سال 1384 هجرى ص .281

.10 د