) 

است، و با اينكه آن جناب معصوم است، ديگر معنا ندارد كه خدا از 

او تقوى بخواهد. 

پس چاره‏اى جز اين نيست كه آيه شريفه را حمل بر عصمت اهل بيت كنيم، و 

بگوييم: مراد از بردن رجس، عصمت از اعتقاد و عمل باطل است، و مراد از تطهير در جمله 

"يطهركم تطهيرا"كه با مصدر تطهير تاكيد شده، زايل ساختن اثر رجس به وسيله وارد كردن 

مقابل آن است، و آن عبارت است از اعتقاد به حق، پس تطهير اهل بيت عبارت شد، از اينكه 

ايشان را مجهز به ادراك حق كند، حق در اعتقاد، و حق در عمل، و آن وقت مراد از اراده اين 

معنا، (خدا مى‏خواهد چنين كند)، نيز اراده تكوينى مى‏شود، چون قبلا هم گفتيم اراده 

تشريعى را كه منشا تكاليف دينى و منشا متوجه ساختن آن تكاليف به مكلفين است، اصلا 

با اين مقام سازگار نيست، (چون گفتيم اراده تشريعى را نسبت به تمام مردم دارد نه تنها 

نسبت به اهل بيت) . 

پس معناى آيه اين شد كه خداى سبحان مستمرا و دائما اراده دارد شما را به اين 

موهبت يعنى موهبت عصمت اختصاص دهد به اين طريق كه اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را 

از شما اهل بيت ببرد، و در جاى آن عصمتى بياورد كه حتى اثرى از آن اعتقاد باطل و عمل 

زشت در دلهايتان باقى نگذارد. 

پى‏نوشت‏ها: 

(1 و 2 و 3) مجمع البيان، ج 8، ص .356

(4) پيغمبر ولايتش به مؤمنين از خود آنان مقدم‏تر است.سوره احزاب، آيه .16

(5) روح المعانى، ج 22، ص .16

(6) روح المعانى، ج 2، ص .13

(7) روح المعانى، ج 22، ص .14

(8) روح المعانى، ج 22، ص .13

(9) روح المعانى، ج 22، ص .14

(10) خدا نمى‏خواهد بيهوده بار شما را سنگين كند، بلكه مى‏خواهد پاكتان سازد، و نعمت خود را بر شما تمام كند.سوره مائده، آيه .6

(11) سوره مائده، آيه .3

(12) يا گوشت خوك كه پليد است.سوره انعام، آيه .145

(13) و آنهايى كه در دل بيمارند، قرآن پليدى ديگرى بر پليديهايشان مى‏افزايد، و مى‏ميرند در حالى كه كافرند.سوره توبه، آيه .125

(14) و كسى كه خدا بخواهد گمراهش كند، دلش را تنگ و ناپذيرا مى‏كند، به طورى كه پذيرفتن حق برايش چون رفتن به آسمان غير ممكن باشد، خدا اين چنين پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند مسلط مى‏سازد.سوره انعام، آيه .125
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:287.txt">عصمت </a><a class="folder" href="w:html:288.xml">علم امام </a><a class="text" href="w:text:292.txt"> كرامات و معجزات </a></body></html>
رابطه علم و عصمت معصومين 
معناى اخلاص 
4- معناى اخلاص، وجه اسناد اخلاص عبد به خدا و اشاره به درجات عالى اخلاص معصومين(عليهم السلام) 

: اينكه در آيات مورد بحث و در آيات بسيارى ديگر، اخلاص عبد را به خدا نسبت داده، با اينكه بنده بايد خود را براى خدايش خالص كند بدان جهت است كه بنده جز موهبت‏خداى‏تعالى چيزى را از ناحيه خود مالك نيست، و هر چه را كه خدا به او داده باز در ملك خوداوست.پس اگر بنده، دين خود را و يا به عبارتى خود را براى خدا خالص كند، در حقيقت‏خداوند او را جهت‏خود خالص كرده است. 

البته در اين ميان افرادى هستند كه خداوند در خلقت ايشان امتيازى قائل شده، وايشان را با فطرتى مستقيم و خلقتى معتدل ايجاد كرده، و اين عده از همان ابتداى امر با اذهانى‏وقاد و ادراكاتى صحيح و نفوسى طاهر و دلهايى سالم نشو و نما نموده‏اند، و با همان صفاى‏فطرت و سلامت نفس، و بدون اينكه عمل و مجاهدتى انجام داده باشند به نعمت اخلاص‏رسيده‏اند، در حالى كه ديگران با جد و جهد مى‏بايستى در مقام تحصيلش برآيند، آن هم هر چه‏مجاهدت كنند به آن مرتبه از اخلاص كه آن عده رسيده‏اند نمى‏رسند.آرى، اخلاص ايشان‏بسيار عالى‏تر و رتبه آن بلندتر از آن اخلاصى است كه با اكتساب بدست آيد، چون آنها دلهايى‏پاك از لوث موانع و مزاحمات داشته‏اند.و ظاهرا در عرف قرآن مقصود از كلمه" مخلصين" - به‏فتح لام - هر جا كه آمده باشد هم ايشان باشند. 

و اين عده همان انبياء و امامان معصوم(ع)هستند، و قرآن كريم هم تصريح‏دارد بر اينكه خداوند ايشان را"اجتباء"نموده، يعنى جهت‏خود جمع‏آورى و براى حضرت خودخالص ساخته، همچنانكه فرموده: "و اجتبيناهم و هديناهم الى صراط مستقيم" (1) و نيزفرموده: "هو اجتبيكم و ما جعل عليكم فى الدين من حرج" (2) . 

و به ايشان از علم، آن مرحله‏اى را داده كه ملكه عاصمه است، و ايشان را از ارتكاب‏گناهان و جرائم حفظ مى‏كند، و ديگر با داشتن آن ملكه صدور گناه حتى گناه صغيره از ايشان‏محال مى‏شود.و فرق"عصمت"و"ملكه عدالت"همين است، با اينكه هر دوى آنها از صدورو ارتكاب گناه مانع مى‏شوند، از اين جهت‏با هم فرق دارند كه با ملكه عصمت صدور معصيت‏ممتنع هم مى‏شود، ولى با ملكه عدالت ممتنع نمى‏شود. 

در صفحات گذشته هم گفتيم كه اين عده از پروردگار خود چيزهايى اطلاع دارند كه‏ديگران ندارند، و خداوند هم اين معنا را تصديق نموده و فرموده: "سبحان الله عما يصفون الاعباد الله المخلصين" (3) . 

و نيز محبت الهى ايشان را وامى‏دارد به اينكه چيزى را جز آنچه كه خدا مى‏خواهدنخواهند، و به كلى از نافرمانى او منصرف شوند، همچنانكه اين را نيز در قرآن تقرير نموده، و درچند جاى از آن فرموده است: "فبعزتك لاغوينهم اجمعين الا عبادك منهم‏المخلصين" (4) . 

و از جمله شواهدى كه دلالت مى‏كند بر اينكه عصمت از قبيل علم است، يكى آيه‏اى‏است كه خطاب به پيغمبرش مى‏فرمايد: "و لو لا فضل الله عليك و رحمته لهمت طائفة‏منهم ان يضلوك و ما يضلون الا انفسهم و ما يضرونك من شى‏ء و انزل الله عليك الكتاب‏و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيما" (5) كه ما تفصيل معناى آن‏را در سوره"نساء"آورديم. 

و نيز آيه‏اى است كه از قول يوسف مى‏فرمايد: "قال رب السجن احب الى ممايدعوننى اليه و الا تصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين" (6) و وجه دلالت آن‏را در تفسيرش بيان نموده‏ايم. 

از اين نكته چند مطلب استفاده مى‏شود: اول آنكه علمى كه آن را عصمت مى‏ناميم باساير علوم از اين جهت مغايرت دارد كه اين علم اثرش كه همان بازدارى انسان از كار زشت ووادارى به كار نيك است، دائمى و قطعى است، و هرگز از آن تخلف ندارد، به خلاف سايرعلوم كه تاثيرش در بازدارى انسان اكثرى و غير دائمى است، همچنانكه در قرآن كريم در باره‏آن و نيز فرموده: "ا فرايت من اتخذ الهه هويه‏و اضله الله على علم" (8) و نيز فرموده: "فما اختلفوا الا من بعد ما جاءهم العلم بغيا بينهم" (9) . 

آيه"سبحان الله عما يصفون الا عباد الله المخلصين" (10) نيز بر اين معنا دلالت مى‏كند، زيرا با اينكه مخلصين يعنى انبياء و امامان، معارف مربوطه به اسماء و صفات خدا را براى مابيان كرده‏اند و عقل خود ما هم مؤيد اين نقل هست، مع ذلك خداوند توصيف ما را صحيح‏ندانسته و آيه مذكور خدا را از آنچه ما توصيف مى‏كنيم منزه نموده و توصيف مخلصين را صحيح‏دانسته.پس معلوم مى‏شود كه علم ايشان غير از علم ما است هر چند از جهتى متعلق علم ايشان‏و ما يكى است، و آن، اسماء و صفات خداست. 

دوم اينكه علم مزبور، يعنى ملكه عصمت در عين اينكه از اثرش تخلف ندارد و اثرش‏ق