ن مخلوقات فقط انسان، انسان آفريده شد كه مستعد تكليف و ثواب و عقاب باشد اما ساير موجودات چنين نيستند؟ اگر خوب است چرا همه اينچنين نيستند؟ و اگر بد است چرا انسان اينچنين آفريده شده است؟ 

پاسخ اين پرسشها دو نحواست: اجمالى و تفصيلى. پاسخ اجمالى آن است كه قبلا آنجا كه راهها و مسئله را شرح مى‏داديم به آن اشاره كرديم گفتيم معمولا اهل ايمان با يك بيان اجمالى، ذهن خود را قانع مى‏سازند; آنها مى‏گويند: اين سؤالها طرح يك سلسله مجهولات است نه ايراد يك سلسله نقضها. حداكثر اين است كه بگوييم نمى دانيم. 

ما خدا را به صفات عليم، حكيم، غنى، كامل، عادل، جواد شناخته‏ايم و چون او را با اين صفات شناخته‏ايم مى‏دانيم آنچه واقع مى‏شود مبنى بر «حكمت‏» و «مصلحت‏» است هر چند ما نمى‏توانيم همه آن حكمتها و مصلحتها را درك كنيم. مابه اصطلاح از «سر قدر» آگاه نيستيم. بسيار خودخواهى و پر مدعايى است‏براى بشر كه با مساعى جمعى چند هزار ساله خود هنوز از اسرار بدن محسوس خود نتوانسته آگاهى كاملى بدست آورد اما مى‏خواهد از «راز هستى‏» و «سر قدر» سر درآورد بشر پس از آنكه در نظام هستى اين همه حكمت و تدبير كه عقل او را حيران مى‏گرداند مى‏بيند بايد اعتراف كند كه آنجا كه حكمت‏يك امر بر او مجهول است از قصور و نقصان درك او است نه از خلقت. 

اين گروه هرگز خود را با اين چون و چراها سرگرم نمى‏كنند، بجاى آنكه وقت‏خود را صرف در اين مسائل كنند صرف تحقيق در مسائلى مى‏كنند كه از طرفى آنها را مى‏فهمند و از طرف ديگر مبناى عمل قرار مى‏گيرد. 

شك نيست كه اين جواب صحيحى است افراد با ايمان موظف نيستند كه در جزئيات اين مسائل غور كنند; و حتى عامه مردم استعداد ورود در اين مسائل را ندارند بلكه از ورود در اين مسائل منع شده‏اند; و در حقيقت اين خود نوعى استدلال است كه از طريق علت و كمال معلول اذعان نماييم. 

ولى در اينجا مطلبى ديگر هست و آن اينكه غالب مردم خداوند را از راه آثار يعنى از راه نظام جهان مى‏شناسند تكيه گاه معرفت آنها جهان است اينچنين معرفت معرفت ناقصى خواهد بود طبعا وقتى به مجهولاتى در همان تكيه گاه عرفت‏خويش برمى‏خوريم كم و بيش مضطرب مى‏گردند و حل اشكالشان جز از طريق خدا بررسى موارد اشكال ميسر نيست آنها خدا را مستقل از جهان نشناخته‏اند تا معرفت زيباترين اثر از زيباترين موثر و كامل‏ترين اثر از كامل ترين موثر آشنا كند آنها با جهان تنها از يك راه ارتباط دارند و بس كه همان راه عادى و معمولى حواس است آنها خدا را در آينه جهان مى‏بينند ناچار لكه‏اى كه در سطح آينه به جشمشان مى‏خورد در ديد آنها نسبت‏به مرئى اثر مى‏گذارد اگر مى‏توانستند جهان را در آينه نازيباييهايى كه از پايين به نظر مى‏رسيد همه محو و نابود مى‏شد ومعلوم مى‏گشت از نوع خطاى ديد ناقص است اين نوع نظر همان است كه گفتيم حافظ، آن را «پير طريقت‏» مى‏خواند: 

پير ماگفت‏خطا بر قلم صنع نرفت آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد 

مردمى كه تكيه گاه معرفتشان منحصرا جهان است‏خدا را و حكيم و عليم و عادل و غنى و كامل بودن خدا را در آينه جهان ديده‏اند و بس خواه ناخواه مجهولاتى كه در اين زمينه در جهان پيدا مى‏كنند لكه‏اى بر چهره آينه‏شان مى‏شود و مانع نشان دادن صحيح مى‏گردد. 

از طرف ديگر در عصر و زمان ما - بالخصوص از طرف گرايش دارند گانبه ما ديگرى - اين ايراد و اشكال‏ها زياد در گفته‏ها و نوشته‏ها طرح مى‏شوداين بنده با افرادى كه چنين سوالاتى را طرح مى‏كنند زياد مواجه مى‏شود اين سوال كنندگان يا اساسا به خدا معتقد نيستند و يا اعتقادشان آنقدر مهم نيست كه به تصديق اجمالى به حكمت و مصلحت قناعت كننداز اين و لازم است‏برخى مسائل كه با ريشه اين سوالات سر و كار دارد طرح شود تا مشكلات حل گردد. 

مطلب ديگر اينكه يك اشكال مهم در مورد «حكمتها» و «مصلحتها» كه كنترل طرح مى‏شود و اگر اين اشكال مرتفع نگردد جواب اجمالى بالا ارزش خود را از دست مى‏دهد حل آن اشكال موقوف به اين است كه ما يك اصل اساسى را كه پايه جواب تفصيلى آينده است و حكما بيشتر به آن جواب تكيه مى‏كنند پايه ريزى كنيم و تنها با اتكا به آن اصل است كه هم جواب اجمالى گذشته ارزش پيدا مى‏كند و هم جواب تفصيلى آينده آن اشكال اين است. 

آيا اساسا در مورد خداوند،«مصلحت‏» و «حكمت‏» مى‏تواند معنى و مفهوم داشته باشد؟ آيا مى‏توان گفت‏خداوند فلان كار را به خاطر فلان مصلحت كرده است و يا حكمت فلان كار خداوند است و آن است؟ و آيا اين نوع انديشه‏ها درباره خداوند ناشى ار قياس گرفتن خداوند به مخلوقات نيست؟ 

ممكن است كسى ادعا كند كه اساسا درباره خداوند، «حكمت‏» و «مصلحت‏» مفهوم و معنى ندارد و همه اينها از قياس گرفتن خالق به مخلوق پيدا شده است زيرا معنى اينكه مصلحت چنين اقتضا مى‏كند اين است كه براى رسيدن به فلان مقصد بايد از فلان وسيله استفاده شود انتخاب آن وسيله مصلحت است زيرا به فلان مقصد مى‏رساند و انتخاب فلان وسيله ديگر مصلح نيست زيرا از آن مقصد دور مى‏كند; مثلا مى‏گوييم مصلحت اقتضا كرده است كه درد و رنج‏باشد تا لذت معنى مفهوم داشته باشد; حكمت ايجاب كرده كه مادر پستان داشته باشد تا فرزند غذاى آماده‏اى داشته باشد حكمت و مصلحت ايجاب كرده كه فلان حيوان شاخ داشته باشد تا در برابر هجوم دشمن از خود دفاع كند. 

آيا نمى‏توان گفت كه: همه اينها قياس گرفتن خداوند است‏با بشر و ساير موجودات ناقص ديگر؟ 

براى بشر و هر موجود ناقص ديگر مصلحت و حكمت معنى و مفهوم دارد زيرا بشر و يا يك موجود ناقص ديگر در داخل نظامى قرار گرفته كه آن نظام به هر حال از يك سلسله اسباب و مسببات تشكيل شده است آن موجود براى اينكه به مسبب برسد چاره‏اى ندارد جز اينكه به سبب متوسل شود چنين موجودى آنگاه كه مى‏خواهد به يك مقصدى برسد اگر آن چيزيكه به عنوان وسيله انتخاب مى‏كند همان چيزى باشد كه در نظام عالم سبب آن مقصد قرار داده شده است كار بر وفق مصلح و حكمت انجام داده است والا برخلاف مصلحت و حكم عمل كرده است. 

اما موجودى كه فوق اين نظام است و خود پديد آورنده اين نظام است‏براى او حكمت و مصلحت چه معنى و مفهومى مى‏تواند داشته باشد؟ او چه نيازى دارد كه براى رسيدن به يك مقصد متوسل به اسباب شود تا گفته شود فلان كارش حكيمانه بود و فلان كارش غير حكيمانه عليهذا صحيح نيست كه بگوييم خداوند مثلا درد و رنج را آفريد تا لذت معنى و مفهوم داشته باشد پستان مادر را آفريد تا بچه بى غدا نماند خداوند مى‏تواند بدون اينكه بچه به شير و پستان مادر ناز داشته باشد او را سيرگرداند و بدون آنكه به انسان رنج‏برساند مفهوم و معنى لذت را به او بفهماند. 

نظام اسباب و مسببات از نظر ما يك امر جدى است ولى از نظرخداوند يك امر تشريفاتى بيش نيست عليهذا ما مى‏توانيم حكيم باشيم نه خدا فعل ما مى‏تواند حكيمانه باشد - يعنى منطبق بر نظام موجود باشد - نه فعل خدا كه عين نظام 