ادى است همان خود اراده‏اش هست كه ما در خوداراده‏اش فعلا بحث نداريم.ولى مطالعات علمى از قديم الايام و امروز خيلى دقيقتر نشان داده است - اينكه مى‏گويم «از قديم‏الايام‏» چون در كلمات علما و حكماى پيشين مثل بو على هم اين قضيه هست ولى امروز ديگر اين قضيه محقق‏تر ومسلم‏تر است - كه يك تغييرات خود به خودى هم(يعنى نه ناشى از تاثير مستقيم محيط، نه ناشى از اراده اين حيوان) در درون‏اين شى‏ء به وجود مى‏آيد، تغييرات متناسب با محيط، يعنى تغييرات هدفدار، يعنى اين موجود مثلا اگريك اسب سرد سيرى است، در گرمسيرى كه قرار گرفت‏خود طبيعت كم كم خودش را عوض مى‏كند به طورى كه بتواند در اين محيط‏زندگى كند و با اين محيط منطبق شود.ممكن است مثلا حتى پشمهايش عوض شود، بايد يك نوع پشمى باشد كه مثلادر مقابل تابش آفتاب بهتر بتواند مقاومت كند.رنگش ممكن است از داخل خودش عوض شود(رنگ ممكن است‏ناشى از تابش مستقيم آفتاب باشد).در اعضا و جوارحش تغييراتى پيدا مى‏شود.

مثال بو على: بوعلى يك حرفى مى‏زند، حرف خيلى عجيبى هم هست، مى‏گويد اگر يك مرغ

صفحه : 114
خانگى در يك محيطى قرار بگيرد كه خروس درآنجا نباشد كه از اين مرغ دفاع كند و اين مرغ مجبور باشد كه هميشه خودش از خودش دفاع كند، مجبور باشد هميشه‏بجنگد يعنى همان وظيفه‏اى را كه خروس براى او انجام مى‏دهد، كارهاى يك خروس را انجام بدهد، مى‏بينيد تدريجا اين مرغ‏سيخك(1) پشت پايش رشد مى‏كند، قوت مى‏گيرد، يعنى بدن اين موجود كم كم اين عضو را خودش براى خودش مى‏سازد.

خوب، اين يك‏كارى است كه دارد انجام مى‏دهد، منتها كارى است كه مربوط به ساختمان‏داخلى خودش است.مى‏گوييم آيا اين نوع كاركردن لازمه همين ساختمان فعلى‏است كه اين ساختمان فعلى به طور جبر و قهر اين كار را مى‏كند، آنهم متناسب با همين هدف؟يااينكه به يك نحو مرموزى يك تدبيرى[اين كار را انجام مى‏دهد؟].

البته به عقيده‏حكماى قديم اين تدبير از ناحيه نفس حيوان است و به عقيده ما حرف‏درستى هم هست.آن ملك مدبر به اصطلاح قرآن، همان نفس اين‏حيوان است كه در يك نوع شعور لا ارادى، اين كار هدفى را انجام مى‏دهد.


تاثير علم غيب در زندگى پيامبر(ص) و ائمه(ع) 
الله و انما انا نذير مبين" (1) ، "و ما كان لرسول ان ياتى باية الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضى‏بالحق" (2) . 

شاهد اين جمع جمله‏اى است كه بعد از جمله مورد بحث و متصل به آن آمده كه‏فرموده: "ان اتبع الا ما يوحى الى"براى اينكه اتصال اين جمله به ما قبل مى‏رساند كه درحقيقت اعراض از آن است، و معناى مجموع دو جمله چنين است: من هيچ يك از اين‏حوادث را به غيب و از ناحيه خود نمى‏دانم، بلكه من تنها پيروى مى‏كنم آنچه را كه از اين‏حوادث به من وحى مى‏شود. 

"و ما انا الا نذير مبين" - اين جمله تاكيد همه مطالب قبل در آيه است كه مى‏فرمود: 

"ما كنت بدعا..."، "و ما ادرى..."و"ان اتبع...". 

بحثى فلسفى و دفع يك شبهه((در باره عالم بودن پيامبر(ص)و ائمه(ع)به غيب، و اثر و رابطه آن با زندگى و رفتار ايشان) 

روايات بسيارى از طرق ائمه اهل بيت(ع)رسيده كه خداى سبحان پيامبراسلام و ائمه(ع)را تعليم داده، و هر چيزى را به ايشان آموخته.و در بعضى از همان‏روايات اين معنا تفسير شده به اينكه علم رسول خدا(ص)از طريق‏وحى، و علم ائمه(ع) از طريق رسول خدا(ص)بوده است. 

از سوى ديگر به اين روايات اشكال شده كه: تا آنجا كه تاريخ نشان مى‏دهد سيره‏اهل بيت چنين بوده كه در طول زندگى خود مانند ساير مردم زندگى مى‏كرده‏اند و به سوى هرمقصدى مى‏رفتند از راه معمولى و با توسل به اسباب ظاهرى مى‏رفتند، و عينا مانند ساير مردم‏گاهى به هدف خود مى‏رسيدند، و گاهى نمى‏رسيدند، و اگر اين حضرات علم به غيب‏مى‏داشتند، بايد در هر مسيرى به مقصد خود برسند، چون شخص عاقل وقتى براى رسيدن به‏هدف خود، دو راه پيش روى خود مى‏بيند، يكى قطعى و يكى راه خطا، هرگز آن راهى را كه‏مى‏داند خطا است طى نمى‏كند، بلكه آن راه ديگر را مى‏رود كه يقين دارد به هدفش‏مى‏رساند.در حالى كه مى‏بينيم آن حضرات چنين نبودند، و در زندگى راههايى را طى 

............................................ 

(1)بگو آيات و معجزات تنها و تنها از ناحيه خدا است، و من تنها بيم‏رسانى آشكارم.سوره‏عنكبوت، آيه 50. 

(2)هيچ رسولى نمى‏تواند آيتى بياورد مگر به اذن خدا، و وقتى امر خدا برسد آن وقت به حق‏داورى شود.سوره مؤمن، آيه 78. 

(بيان اينكه علم غيب اثرى در جريان حوادث خارجى ندارد) 

مى‏كردند كه به مصائبى منتهى مى‏گشت، و اگر علم به غيب مى‏داشتند بايد بگوييم عالما وعامدا خود را به مهلكه مى‏افكندند، مثلا رسول خدا(ص)در روز جنگ‏احد آنچه بر سرش آمد خودش بر سر خود آورد، و يا على(ع)خودش عالما و عامدا درمعرض ترور ابن ملجم مرادى ملعون قرار گرفت، و همچنين حسين(ع)عمدا خود راگرفتار مهلكه كربلا ساخت، و ساير ائمه(ع)عمدا غذاى سمى را خوردند.و معلوم‏است كه القاء در تهلكه يعنى خويشتن را به دست‏خود به هلاكت افكندن عملى است‏حرام، و نامشروع. 

اساس اين اشكال به طورى كه ملاحظه مى‏كنيد دو آيه از آيات قرآنى است، يعنى‏آيه"و لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير"و آيه"و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم". 

و اين اشكال يك مغالطه بيش نيست، براى اينكه در اين اشكال بين علوم عادى وعلوم غير عادى خلط شده، و علم به غيب علمى است غير عادى كه كمترين اثرى در مجراى‏حوادث خارجى ندارد. 

توضيح اينكه: افعال اختيارى ما همان طور كه مربوط به اراده ما است، همچنين به‏علل و شرائط ديگر مادى و زمانى و مكانى نيز بستگى دارد كه اگر آن علل و شرائط هم باخواست ما جمع بشود، و با آن مساعدت و هماهنگى بكند، آن وقت علت پيدايش و صدور آن‏عمل از ما علتى تامه مى‏شود كه صدور معلول به دنبالش واجب و ضرورى است، براى اينكه‏تخلف معلول از علت تامه‏اش محال است. 

پس نسبت فعل كه گفتيم معلول است، به علت تامه‏اش، نسبت وجوب و ضرورت‏است، مانند نسبتى كه هر حادثه ديگر به علت تامه‏اش دارد.و اما نسبتش به اراده ما كه جزءعلت است، نه تمام علت، نسبت جواز و امكان است، نه ضرورت وجوب تا بگويى تخلفش‏محال است. 

پس روشن گرديد كه تمامى حوادث خارجى كه يكى از آنها افعال اختيارى مااست، وقتى در خارج حادث مى‏شود كه حدوثش به خاطر تماميت علت، واجب شده باشد، واين منافات ندارد با اين كه در عين حال صدور افعال ما نسبت به خود ما به تنهايى ممكن‏باشد، نه واجب. 

حال كه معلوم شد هر حادثى از حوادث، و از آن ميان هر فعلى از افعال اختيارى ما درعين اختيارى بودن، معلولى است كه علت تامه‏اى دارد، و اگر نمى‏داشت محال بود كه‏حادث شود، همچنان كه با فرض نبودن آن علت، محال بود حادث گردد، پس تمامى حوادث 

عالم، سلسله نظام يافته‏اى است، كه همگى و مجموعه‏اش متصف به وجوب است، يعنى‏محال است‏يكى از آن حوادث كه به منزله يك حلقه از اين زنجير است از جاى خودش حذف‏شود، و جاى خود را به چيز ديگر و حادثه