‏اى ديگر بدهد. 

و نيز معلوم شد كه پس اين سلسله و زنجير از همان روز اول واجب بوده - چه گذشته‏هايش‏و چه حوادث آينده‏اش - حال اگر فرض كنيم كه شخصى به اين سلسله يعنى به سراپاى‏حوادث عالم آن طور كه هست و خواهد بود علم داشته باشد، اين علم نسبت هيچ يك از آن‏حوادث را هر چند اختيارى هم باشد تغيير نمى‏دهد و تاثيرى در نسبت آن نمى‏كند، يعنى بافرض اينكه نسبت وجوب دارد، ممكنش نمى‏سازد، بلكه همچنان واجب است (1) . 

حال اگر بگويى: همين كه علم يقينى در مجراى افعال اختيارى قرار گرفت عينامانند علم حاصل از طرق عادى مى‏شود و قابل استفاده مى‏گردد چون آدمى را بر سر دو راهى‏بكنم يا نكنم قرار مى‏دهد به اين معنا كه در آنجا كه با علم حاصل از طرق عادى مخالف‏باشد نظير علم عادى سبب فعل و يا ترك مى‏گردد (2) . 

در پاسخ مى‏گوييم: خير چنين نيست كه علم يقين به سلسله علل منافات با علم‏عادى داشته باشد، و آن را باطل سازد، به شهادت اينكه مى‏بينيم بسيار مى‏شود كه انسان علم‏عادى به چيزى دارد، ولى عمل بر خلاف آن مى‏كند، همچنان كه قرآن كريم در آيه"و 

............................................ 

(1)توضيح بيشتر اينكه: فرض كنيم كه على(ع)مى‏دانست كه در روزى معين وساعتى معين و به دست‏شخصى معين ترور مى‏شود، حال با توجه به آنچه گفتيم كه تمام حوادث عالم‏واجب و ضرورى الوجود است، و ممكن نيست‏يكى از آنها از سلسله به هم پيوسته حذف شود، علم امام(ع)حادثه ترور خود را ممكن الوجود نمى‏كند، چه علم داشته باشد و چه نداشته باشد، اين حادثه‏حادث شدنى بود، و حال كه علم دارد، اين علم، تكليفى براى آن جناب ايجاد نمى‏كند، و او را محكوم به‏اين حكم نمى‏سازد كه امروز به خاطر احساس خطر از رفتن به مسجد خوددارى كن، و يا ابن ملجم را بيدارمكن، و يا براى خود نگهبانى معين كن، چون اين علم علم به غيب(يعنى شدنى‏ها)است، نه علم عادى تاتكليف آور باشد.مترجم. 

(2)توضيح اينكه: فرض كنيد من به علم عادى يقين كنم كه اين ميوه را مى‏خورم، چون هم بسيارميل به آن دارم و هم خوردنش هيچ مانع بهداشتى و شرعى ندارد، ولى در عين حال علم يقينى دارم كه‏چنين عملى در سلسله علل و اسباب وجود ندارد، اين ميوه را نمى‏خورم، در چنين فرضى علم يقين علم عادى‏را باطل مى‏كند، و خودش به جاى آن مى‏نشيند، و از درجه وجوب خودش نازل شده، به مرتبه امكان پايين‏مى‏آيد، يعنى همانطور كه گفتيم آدمى را در اينكه بكنم يا نكنم متحير مى‏سازد و همانطور كه گفتيم سبب‏فعل و يا ترك مى‏گردد.مترجم. 

جحدوا بها و استيقنتها انفسهم" (1) مى‏فرمايد كفار به علم عادى يقين دارند به اينكه با انكار وعناد در برابر حق معذب شدنشان در آتش يقينى است، در عين حال به انكار و عناد خود اصرارمى‏ورزند، به خاطر اينكه در سلسله علل كه يك حلقه‏اش هواى نفس خود آنان است، انكارشان حتمى و نظير علم عادى به وجوب فعل است. 

با اين بيان اشكال ديگرى هم كه ممكن است به ذهن كسى بيايد دفع مى‏شود، و آن‏اين است كه: چگونه ممكن است انسان علم يقينى پيدا كند به چيزى كه خلاف اراده اوباشد، چنين علمى اصلا تصور ندارد، و به همين جهت وقتى مى‏بينيم علم در اراده ما تاثيرنمى‏كند بايد بفهميم كه آن علم، علم يقينى نبوده، و ما آن را علم يقينى مى‏پنداشتيم. 

وجه دفع اين اشكال اين است كه گفتيم: صرف داشتن علم به چيزى كه مخالف‏اراده و خواست ما است، باعث نمى‏شود كه در ما اراده‏اى مستند به آن علم پيدا شود، بلكه‏همانطور كه در تفسير آيه 14 سوره نمل گذشت آن علمى ملازم با اراده موافق است كه توام باالتزام قلب نسبت به آن باشد، (و گر نه بسيار مى‏شود كه انسان يقين و علم قطعى دارد به اينكه‏مثلا شراب يا قمار يا زنا و يا گناهان ديگر ضرر دارد، و در عين حال مرتكب مى‏شود، چون‏التزام قلبى به علم خود ندارد)نظير اين جريان در افعال عنائى به خوبى به چشم مى‏خورد (2) در 

............................................ 

(1)سوره نمل، آيه 14. 

(2)توضيح اينكه: بعضى از كارها از انسان سر مى‏زند كه نه مى‏توان آن را مانند كار كبد و معده‏جبرى و بى اختيار دانست، و نه مانند ساير كارهائى كه به اختيار خود مى‏كنيم اختياريش خواند، و لاجرم‏آن را شقى ثالث از كارهاى انسان دانسته‏اند، و نام آن را"فعل عنائى"نهاده‏اند. 

و اينگونه اعمال از حيوانات نيز سر مى‏زند.حيوان وقتى خود را در برابر درنده‏اى مى‏بيند، از آنجاكه ترس دلش را پر مى‏كند، ديگر نمى‏تواند مانند ساير اوقات خود را در بين چهار طرف - جلو و عقب وراست و چپ - مختار ببيند، چون شدت ترس همه راه‏ها را به روى او مى‏بندد، و او ديگر نمى‏تواند باور كند كه ازسه جهت ديگر راه گريز دارد، لاجرم تنها يك راه برايش باقى مى‏ماند، و آن دهان درنده است، و لذامى‏بينيم حيوان با پاى خود به طرف درنده مى‏رود، و مى‏گوييم: حيوان"استسباع"شده، يعنى سبع زده‏شده. 

و اما در انسان: انسان نيز گاهى اينطور مى‏شود، مثلا اگر يك فرد آدمى را بر بالاى درختى و يابرجى بسيار بلند قرار دهند، با اينكه در روى زمين به بيش از جاى يك جفت كفش زمين نمى‏خواست، تابتواند روى پاى خود بايستد، و بالاى برج شايد چند برابر آن جا داشته باشد، ولى در عين حال نمى‏تواندآنجا قرار بگيرد، به محضى كه سقوط خود را تصور كند، آنچنان دلش از ترس پر مى‏شود كه ديگر باور اينكه‏مى‏تواند در آنجا بايستد از او سلب مى‏شود، و او تنها و تنها يك راه پيش روى خود مى‏بيند، و آن هم اين‏است كه خود را پرتاب كند، چنين عملى را نه مى‏توان گفت عمل ارادى است، براى اينكه عمل ارادى واختيارى آن عملى است كه فاعلش قادر بر فعل و ترك آن باشد و در مثال ما فاعل قادر بر ترك نيست، و نه‏عملى است جبرى، براى اينكه عمل جبرى آن عملى است كه بدون اراده انجام گيرد، و سقوط در مثال ماعملى است كه با اراده فاعل انجام مى‏شود، لذا نام اينگونه اعمال را عمل به عنايت نهاده‏اند.مترجم. 

اين گونه اعمال نيز مى‏بينيم علم قطعى به هلاكت، انسان را به باقى ماندن در بالاى برج‏وادار نمى‏كند، چون التزامى به علم قطعى خود ندارد. 

بعضى از مفسرين از اين اشكال پاسخ داده‏اند به اينكه: رسول خدا(ص) 

و ائمه، تكاليفى مخصوص به خود دارند، آنها بر خلاف ساير مردم مى‏توانند خود رابه اينگونه مهلكه‏ها بيفكنند، ولى اين كار بر سايرين حرام است.در بعضى از اخبار هم به اين‏نكته اشاره شده. 

بعضى ديگر چنين جواب داده‏اند: آن علمى تكليف آور است كه علمى عادى باشد، و اما علم غير عادى تكليف را بر انسان منجز نمى‏كند. 

ممكن است اين دو پاسخ اخير را طورى توجيه كنيم كه با بيان سابق ما سازگارباشند. 

الميزان جلد 18 صفحه 292 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

علم امام 
كتاب: آموزش عقايد، ص 320

نويسنده: آيت الله مصباح يزدى 

بى‏شك اهل بيت پيغمبر (ص) بيش از ساير مردم از علوم آن حضرت، بهره‏مند بودند چنانكه درباره ايشان فرمود: «لا تعلموهم فانهم أعلم منكم» (1) مخصوصا شخص امير مؤمنان (ع) كه از 