است. خودنظام برروفق نظام ديگرى آفريده نشده است‏خداوند خالق نظامى است كه در مرتبه بعد از خلقت آن نظام و برقرارى آن اگر كسى آن نظام را بشناسد و عمل خود را بر آن تطبيق دهد كار حكيمانه‏اى انجام داده است. 

اگر گفته شود خداوند عالم را منظم و بر اساس علل و اسباب و مقدمات و نتايج قرار داده تا علم و حكمت‏خود را بربندگانش روشن گرداند وسيله‏اى براى معرفت آنها قرار دهد زيرا اگر نظم و اتقانى نبود يعنى اگر گزاف و صدقه در كار بود و به دنبال هر مقدمه‏اى هر گونه نتيجه‏اى انتظار مى‏رفت راهى براى معرفت‏بندگان مبتنى است‏بر مطالعه نظام حكيمانه خلقت‏به معنى اين است كه نظامى قطعى و ضرورى بر عالم حكمفرماست و حال آنكه بنابر اصل فوق توسل به اسباب براى حصول نتايج‏شان بندگان است نه شان خداوند براى خداوند ممكن است كه همان معرفتها را براى بندگان ايجادكند بدون اينكه از اين راه استفاده شود. 

بنابراين بيان نعمت است‏بر منطق كسانى كه شرور و تبعيضها را بر اساس «حكمت‏»و «مصلحت‏» توجيه مى‏كنند ايراد گرفته شود كه تبعيضها و بديها را بر اساس «حكمت‏» و «مصلحت‏» نمى‏شود توجيه كرد زيرا خداوند مى‏توانست هم آن آثار و فوائدى را كه براى تبعيضها و بديها هست‏بيافريند بدون آنكه چنين وسائل ناراحت كننده‏اى در كار باشد. 

اين است اشكال بزرگى كه بايد قبلا حل شود تا نوبت‏به طرح مساله «مصلحت‏» در جواب اشكال برسد. 

آيا نظام جهان، ذاتى جهان است؟ 
اكنون وارد اصل جواب مى‏شويم مطلب عمده اين است كه نظام عالم را بشناسيم آيا نظام عالم يك نظام قرار دادى است‏يا يك نظام ذاتى؟ معنى خلقت و آفرينش از اين نظر چيست؟ آيا معنى آن اينست كه خداوند مجموعى از اشياء و حوادث مى‏آفريند در حالى كه هيچ رابطه واقعى و ذاتى در ميان آنها نيست‏بعد آنها را به صف مى‏كشد.و يكى را پشت‏سر ديگرى قرار مى‏دهدو از اين قرار داد نظام و سنت و مقدمه و نتيجه و غايت پيدا مى‏شود؟ يا آنكه روابط علل و اسباب با معلولات و مسببات و روابط مقدمات با نتايج و روبط معيارها با غايتها طورى است كه قرار مقدمه خود و قرار گرفتن هر غايت‏به دنبال معيارى خود عين وجود آن است و به اصطلاح «مرتبه هر وجود در نظام طولى وعرضى جهان مقوم ذات آن وجواست‏» آنچنانكه مراتب اعداد هستند اينك توضيح و مثالى از اعداد: 

در اعداد مى‏بينيم كه عدد «يك‏» قبل از عدد «دو»، و قبل از عدد «سه‏» و بعد از عدد«يك‏» است; و همچنين هر عددى غير از «يك‏» بعد از عددى و قبل از عدد ديگرى است. هر عددى مرتبه‏اى را اشغال كرده است و در مرتبه خود احكام و آثارى دارد و مجموع اعداد كه محدود به حدى نيستند نظامى را بوجود آورده‏اند. 

اعداد چه وضعى دارند؟ آيا وجود و ماهيت اعداد، با درجه و مرتبه آنها دو امر جداگانه‏اند و هر يك از اعداد از خود وجود و ماهيتى مستقل از درجه و مرتبه خود دارد و مى‏تواند هر مرتبه و درجه‏اى را اشغال كند; مثلا عدد پنج‏به هر حال عدد پنج است و فرقى نمى‏كند كه ميان عدد چهار وعدد شش باشد و يا ميان عدد شش و عددهشت و آن چيزى كه ميان عدد چهار و عدد شش قرار مى‏گيرد عدد هفت‏باشد؟ آيا اينطور است؟ آيا وقوع هر يك از اعداد در هر مرتبه‏اى با حفظ ماهيت آنها ممكن است؟ مانند انسانهايى كه در اجتماع مراتبى را اشغال مى‏كنند و آن مراتب اجتماعى تاثيرى در هويت و ماهيت آنها ندارد هويت و ماهيتشان هم هيچ بستگى به آن مراتب ندارد يا مار برخلاف اين است؟ عدد پنج ماهيتش پنج است و پنج‏بودن پنج‏با مرتبه و درجه‏اش يعنى با اينكه ميان عدد چهار و عدد شش باشد يكى است نه دوتا; فرض وقوع عدد پنج در ميان عدد شش و عدد هشت مساوى است‏با اينكه پنج، پنج نباشد، و خود هفت‏باشد، يعنى پنج مفورض و خيالى ما پنج نيست‏بلكه همان هفت است كه در جاى خود قرار دارد و ما به غلط و توهم نام آن را پنج گذاشته‏ايم به عبارت ديگر: فرض اينكه عدد پنج در جاى عدد هفت قرار گيرد صرفا يك تخيل پوچ و بى معنى و غير معقولى است كه خيال و واهمه ما انجام مى‏دهد. 

اكنون ببينيم نظام علل معلولات و اسباب و مسببات و مقدمات و نتايج چگونه است.آيا اينها يك بار آفريده مى‏شوندو بار ديگر جا و مرتبه براى آنها قرار داده مى‏شود؟ و يا اينكه وجودشان مساوى است‏با مرتبه‏اى كه در آن مرتبه قرار گرفته‏اند؟ مثلا سعدى در مرتبه و درجه خاصى از شرايط مكان و زمانى قرار گرفته است كه در نتيجه از لحاظ زمانى بر ما تقدم دارد آيا سعدى آفريده شده و سپس در آن شرايط خاص قرار گرفته است؟ و يا وجود سعدى مساوى است‏با آن درجه خاص از وجود باهمه آن شرايط زمان و مكان و مرتبه و مقام و نسبتهايى كه سعدى با اشياء درگيرى پيدا كرده است جزء فرمول وجود سعدى است; وجود سعدى يعنى مجموع آنها; عليهذا جداكردن سعدى از زمان و مكان خود يعنى جدا كردن سعدى ازخود; يعنى اينكه سعدى، سعدى نباشد، بلكه مثلا جامى را كه در زمان بعد است‏سعدى فرض كرده و نام سعدى به آن داده‏ايم. 

بحث نظام وجود بحث دلكشى است‏برخى پنداشته‏اند كه اگر نظام هستى و قرار گرفتن هر معلول را در جاى خود يك امر ضرورى و قطعى بدانند نوعى محدوديت‏براى قدرت و اراده مطلقه بارى تعالى قائل شده‏اند; غافل از اينكه سخن در اين نيست كه چيزى غير از خود موجودات جهان در جهان هست كه بايد باشد و تخلف پذير نيست و آن چيز همان نظام و ترتيب موجودات است; سخن در اين است كه ترتيب و نظام موجودات عين وجود آنهاست كه از ناحيه ذات حق افاضه مى‏شود; اراده حق است كه به آنها نظام داده است ولى نه به اين معنى كه با يك اراده آنها را آفريده و با اراده ديگر به آنها نظام داده است تا فرض شود اگر اراده به نظام برداشته شود اراده به اصل آفرينش آنها باقى بماند چون وجود موجودات و مرتبه وجود آنها يكى است اراده وجود آنها عين اراده نظام و اراده نظام عين اراده وجود آنها است. 

از اينرو اراده بارى تعالى به وجود هر شى‏ء، تنها از راه اراده وجود سبب آن چيز صورت مى‏گيرد، و اراده وجود آن سبب، از راه اراده وجود سبب سبب صورت مى‏گيرد، و جز اين، محال است. موجودات در نظام طولى منتهى مى‏شوند به سبب كه مستقيما اراده حق به او تعلق گرفته است، اراده حق وجود او را، عين اراده وجود همه اشياء و همه نظامات است. و ما امرنا الا واحدة (1) . 

نيز در عين لا يتناهى بودن قدرت و اراه و در عين اينكه او مقهور نظامى كه خود آفريده نيست هم حكمت صدق مى‏كند و هم مصلحت. معنى حكمت‏بارى تعالى اين است كه اشياء يا به غايات و كمالات وجودى‏شان مى‏رساند ولى معنى عينى حكمت در فعل بشر اين است كه كارى را براى رسيدن خودش به غايات و كمال انجام مى‏دهد. 

چون وجود مسبب و انتساب و ارتباطش با سبب خودش يكى است و دو چيز نيست تا فرض تفكيك در آن بشود پس اراده بارى تعالى او را عبارت است از اراده ارتباط او با سبب خاص خودش و اراده آن سبب نيز مساوى است‏با اراده ارتباط آن با سبب خاص خودش تا مى‏رسد به سببى كه اراده آن سبب مساوى ا