 من انفسكم؟» قالوا بلى آيا من از خود شما برشما اولويت ندارم؟(1) گفتند: بلى.بعد فرمود: «من كنت مولاه فهذا على‏مولاه‏» .معلوم است كه مى‏خواهد همان اولويت‏خودش بر نفوس را براى على(ع) تصويب كند.

.............................................................. 1.اشاره به آيه قرآن(سوره احزاب، آيه‏6)است كه: «النبى اولى بالمؤمنين من انفسكم‏» پيغمبر چون از جانب خداست، بر جان و مال و بر همه چيزمردم از خود مردم اولويت دارد.هر كسى اختيار مال و جان و همه چيز خودش را دارد اما پيغمبر در همين‏اختيار دارى‏ها از خود صاحب اختيارها صاحب اختيارتر است.البته پيغمبر هيچ‏گاه كارى را - العياذ بالله - به خاطرنفع خودش انجام نمى‏دهد.او نماينده جامعه اسلامى از طرف خداست.انسان اختيار مال و جان خودش‏را دارد براى خودش، پيغمبر اين اختيار را بيشتر دارد براى جامعه اسلامى.

صفحه : 882
حديث منزلت
يكى ديگر از احاديثى كه ايشان(خواجه نصير)مى‏فرمايندمتواتر است و ملا على قوشچى منكر اصلش نيست ولى مى‏گويد خبر واحد است و باز اشخاصى نظير مير حامدحسين در عبقات و آقاى امينى در الغدير و مخصوصا مير حامد حسين كه يك كتاب را به آن اختصاص داده(الغديربه ساير احاديث زياد نپرداخته)بدان پرداخته‏اند، حديث منزلت است كه پيغمبر اكرم درباره على(ع)فرمود: «انت منى بمنزلة هارون‏من موسى الا انه لا نبى بعدى‏» نسبت تو به من همان نسبتى است كه هارون به موسى داشت به استثناى نبوت.اين جمله را پيغمبراكرم هنگامى كه به غزوه تبوك مى‏رفتند فرمود.غزوه تبوك در واقع لشكركشى بود نه جنگ.بعد از غزوه مؤته بود كه‏اولين و آخرين جنگ ميان اعراب و روميها در زمان پيغمبر بود و در شمال مدينه رخ داد.مركز امپراطورى روم‏شرقى همين اسلامبول(قسطنطنيه)بود و سوريه هم دست نشانده و تحت الحمايه آنها بود.روميها داشتند در سوريه خودشان‏را براى يك حمله به طرف مدينه آماده مى‏كردند.پيغمبر اكرم مصلحت چنين ديدكه يك لشكركشى تا مرز روم بكند و اين كار را انجام داد (1) .

به قول سياسيون مى‏خواست قدرت خودش را نشان‏بدهد كه ما آماده‏ايم.تا مرز روم رفتند و بعد هم برگشتند.رسول اكرم در اين سفر على(ع)را با خود نبرد و گذاشت در مدينه به‏عنوان جانشين خودش.علماى شيعه مى‏گويند اين كار به اين دليل بود كه پيغمبر مى‏دانست در آنجا جنگى رخ نمى‏دهد.على(ع)ازاينكه در مدينه ماند دلتنگ شد، عرض كرد يا رسول الله!شما مرا اينجا مى‏گذاريد در رديف زنها و بچه‏ها و با خودنمى‏بريد؟فرمود: «اما ترضى ان تكون(يا: انت)منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى‏» (مى‏خواست بگويد من تو رابه عنوان جانشين خود گذاشتم نه اينكه تو را در مدينه رها كرده و رفته باشم)يعنى هر نسبتى كه هارون به موسى داشت تو با من دارى

.............................................................. 1.ما در سال گذشته به خيبر رفتيم و هيچ نمى‏دانستيم‏كه بين مدينه تا خيبر و بين مدينه تا تبوك اينقدر فاصله است.از مدينه تا تبوك در جاده شوسه و مستقيم‏درست صد فرسخ يعنى ششصد كيلومتر است و شايد در آن جاده‏هاى قديم بيشتر هم بوده و از مدينه تا خيبرشصت فرسخ است.واقعا تعجب كرديم كه اين چه قدرت و همتى بوده است كه با وسائل آن روز اين راه را طى كرده‏اند.

صفحه : 883
به استثناى نبوت.ما وقتى به قرآن مراجعه مى‏كنيم‏تا ببينيم چه نسبتى ميان هارون و موسى هست مى‏بينيم در يك جا قرآن نقل مى‏كند كه موسى در ابتداى كارخود از خدا چنين خواست: «رب اشرح لى صدرى و يسر لى امرى و احلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى‏» (تا اينجايش محل شاهد مانيست) «و اجعل لى وزيرا من اهلى‏» (وزير اصلا يعنى كمك.وزر يعنى سنگينى، وزير يعنى كسى كه مقدارى از سنگينى‏را متحمل مى‏شود.اين اصطلاح معروف هم كه بعد پيدا شده به اعتبار اين است كه وزير معاون پادشاه بوده است.)براى من كمك وهمراهى از خاندانم تعيين كن.پيشنهاد هم مى‏دهد(يعنى قبول كن): «هارون اخى‏» برادرم هارون را. «اشدد به ازرى‏»پشت مرا با او محكم كن «و اشركه فى امرى‏» او را در اين كار با من شريك گردان. «كى نسبحك كثيرا و نذكرك كثيرا» (1) تا بيشترتو را تسبيح بگوييم و ياد كنيم يعنى بيشتر دين تو را رواج دهيم.

در جاى ديگر قرآن مى‏بينيم كه مى‏فرمايدموسى به هارون گفت(بعد از اين جريان است): «يا هارون اخلفنى‏فى قومى‏»(2) هارون!جانشين من باش در ميان قوم من.

بنابراين وقتى پيغمبر مى‏گويد: «انت منى بمنزلة‏هارون من موسى‏» مى‏خواهد بگويد همان نسبتى را كه هارون به موسى داشت و همه از طريق قرآن مى‏دانند(وزيرش بود،پشتش به او محكم بود، شريك در كارش بود و جانشين او در قومش بود)، تو با من دارى «الا انه لا نبى بعدى‏» به استثناى نبوت.اگر«الا انه لا نبى بعدى‏» نبود، مى‏گفتيم اينجا پيغمبر نظرش به يك امر از امور و به يك شباهت بالخصوصى است اما وقتى‏نبوت را استثناء مى‏كند، كانه مى‏خواهد بگويد در جميع شؤون(البته شؤون اجتماعى نه شؤون طبيعى كه هارون‏برادر طبيعى موسى بود، تو هم برادر طبيعى من هستى!)اين نسبت برقرار است، نسبتى كه هارون‏از ناحيه خدا در جميع شؤون الهى به موسى داشت تو نسبت به من دارى.

جوابى كه اهل تسنن‏مى‏دهند اين است كه اگر چنين حديثى متواتر باشد ما قبول داريم ولى‏متواتر نيست، واحد است.ولى همان طور كه عرض كردم علمايى نظيرمير حامد حسين در كتابهايشان ثابت مى‏كنند كه اين حديث هم متواتر است.

.............................................................. 1.طه/25 - 34. 2.اعراف/142.[اين بخش از آيه به طور كامل‏به اين صورت است: «و قال موسى لاخيه هارون اخلفنى فى قومى‏» .]

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 875 
حديث غدير و تواتر آن
يكى ديگر از ادله‏اى‏كه شيعه ذكر كرده‏اند حديث غدير است.[خواجه نصير] مى‏گويد: «ولحديث الغدير المتواتر» حديث غديرى كه متواتر است. «متواتر» اصطلاحى‏است در علم حديث، مى‏گويند خبر واحد و خبر متواتر.مقصود از خبر واحد اين نيست كه ناقل آن يك نفر باشد بلكه يعنى خبرى‏كه نقل آن در حدى است كه مفيد يقين نيست‏خواه ناقل يك نفر باشد و خواه ده نفر باشند.مثلا شخصى نقل مى‏كند كه‏من فلان خبر را از راديو شنيدم.شما گمان پيدا مى‏كنيد كه اين سخن راست باشد اما هنوز منتظريد كه ديگران چه مى‏گويند.از يك نفرديگر هم مى‏شنويد، گمانتان قويتر مى‏شود.بعد مى‏بينيد كه افراد زيادى همين حرف را مى‏زنند.نمى‏توانيد احتمال

صفحه : 881
بدهيد كه‏همه اينها خواسته‏اند دروغ بگويند.حتى بايد[تعداد ناقلان]در حدى باشدكه تبانى بر دروغ هم در آن درست نباشد چون در يك حدى ممكن است افرادبشر تبانى كنند ولى اگر از آن حد بيشتر باشد تبانى امكان ندارد.تواتر يعنى[تعداد نقل خبر]فوق تبانى باشد.مثلا در همين‏مثالى كه عرض كردم ممكن است ده نفر با همديگر تبانى كنند كه بگويند ما فلان خبر را از راديو شنيديم.تا دويست‏نفر ممكن است تبانى كنند ولى گاهى قضيه به حدى مى‏رسد كه اصلا نمى‏شود احتمال داد كه تبانى باشد.مثلا 