اين‏جور چيزهاست، يعنى در طرز كار ذى حياتها اين جور امور است: انتخاب وجود دارد، قدرت تغيير دادن در خود و در مسير به تناسب‏عوامل خارجى و امور اتفاقى وجود دارد، يك امرى اتفاقا پيش مى‏آيد، او طرز كار خودش را عوض مى‏كند.من در جلسه‏گذشته مثال زدم به اين كه مى‏گويند مرغ اگر مدتى احتياج به جنگ با خروس پيدا كند، كم كم آن سيخك پشت پايش‏پيدا مى‏شود، بعد ديدم كه اين[انطباق با محيط]خيلى زياد است، در علم امروز خيلى چيزها پيدا شده كه اينها در مقابلش‏چيزى نيست.مى‏گويند بعضى حيوانات هستند كه قدرت عضوسازى آنها فوق العاده است.در هر جاندارى‏قدرت ساختمان در يك حد محدود هست.مثلا در ما اگر زخمى پيدا بشود، اگر پوست جراحت بردارد، بعد ترميم مى‏شود،به اندازه لازم هم كه ترميم شد، دستگاه از كار خودش دست بر مى‏دارد.

ولى اگر دست انسان بريده شود، اين قدرت كه‏دستى از نو بسازد نيست.اما مى‏گويند بعضى حيوانات مثل خرچنگ اين جور هستند كه حتى اگر پايش را ببريدخودش دو مرتبه از نو يك پاى جديد براى خودش مى‏سازد، آن قدر هم مى‏سازد و مشغول ساختمان است كه احتياج ايجاب كنديعنى براى آينده‏اش لازم دارد، همين قدر كه احتياج رفع شد، دست از كار خودش برمى‏دارد.

صفحه : 130
در موجودات ذى‏حيات، ابتكار و انتخاب وجود دارد
كار بر طبق‏احتياج و متناسب با احتياجات اتفاقى، قدرت انطباق دادن خود با محيط و باامور خارجى، تمام اينها نشان مى‏دهد كه در كار اين موجودات ابتكار وانتخاب وجود دارد.وقتى كه در كارش ابتكار و انتخاب وجود داشته باشد، پس اين موجود بايد گذشته از آنچه كه ساختمانش ايجاب‏مى‏كند، يك راهنمايى و يك راه بلدى هم(حقيقت آن هر چه هست، الآن بر ما مجهول است)در اين كارهاى انتخابى و اختيارى -كه تقريبا از نوع كارهاى اختيارى انسان است - و كارهاى ابتكارى كه به خرج مى‏دهد داشته‏باشد، يك قدرتى بايد باشد كه آن‏را بكشاند به اين طرف و لو آن قدرت از نوع يك شور باشد، مثل اينكه ما «شور» مى‏گوييم، «عشق‏» مى‏گوييم(كه اينهاحقيقتش براى بشر مجهول است)، «اراده‏» مى‏گوييم، «تسخير» مى‏گوييم، «تسخير ماوراء» مى‏گوييم، هر چه مى‏گوييم،بالاخره يك چيزى بايد باشد كه آن موجود را به آن سو بكشاند.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:301.xml">تبيين شريعت </a><a class="folder" href="w:html:304.xml"> اجراى شريعت  </a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:302.txt">تبيين شريعت </a><a class="text" href="w:text:303.txt">بيان احكام شرع </a></body></html>
بيان احكام شرع 
كتاب: الهيات و معارف اسلامى، ص 367

نويسنده: آيت الله جعفر سبحانى 

آيا رشد علمى و فرهنگى مسلمانان آنروز، به پايه‏اى بود كه درباره اصول و فروع اسلام، از امام معصوم كه علم و عصمت او بسان علم و عصمت پيامبر باشد، بى‏نياز و به اصطلاح «خودكفا» باشند؟ يا اينكه نياز آنان به ادامه فيض الهى در اصول و فروع باقى بود؟ 

اين مطلب از دو نقطه نظر بايد مورد مطالعه قرار گيرد: 

الف ـ آيا نصوص كتاب و سنت كه در اختيار امت بود در بيان فروع و احكام به اندازه‏اى بود كه پاسخگوى تمام احتياجات جامعه اسلامى باشد؟ يا اينكه نصوص اين دو منبع، با توجه به نيازهاى روزافزون آنان، جوابگوى نيازهاى فقهى آنان نبود، و احكام فقهى كه در قرآن و سنت وارد شده به مراتب كمتر از نياز آنها بود، زيرا آنان پس از درگذشت پيامبر با حوادث نوظهورى روبرو شدند كه هرگز حكم آنها در اين منبع عظيم اسلامى بيان نگرديده است. 

ب ـ آيا قدرت فكرى و استدلالى مسلمانان به پايه‏اى بود كه بتوانند از اصول و عقايد خود در برابر منكران و يهوديان و مسيحيان دفاع كنند و يا به سوال‏ها و پرسش‏هاى آنان پاسخ بگويند و حيثيت و آبروى اسلام را حفظ نمايند و ضعيفان را در برابر تبليغات ديگران از خروج از دين بازدارند. 

بررسى اين دو زمينه از نظر نفى و اثبات، ما را در شناخت حقيقت كمك كرده و صحت يكى از دو نظريه مربوط به امامت را كاملا روشن و محقق ميسازد. 

به عبارت روشن‏تر اگر مسلمانان از نظر علوم و فرهنگ اسلامى به حدى بودند كه‏بتوانند تمام احكام و فروع را از منابع اسلامى استخراج نمايند، و در ميدان بحث و مناظره از عقايد اسلامى دفاع كنند و به پرسش‏هاى آنان پاسخ بگويند امكان داشت كسى بگويد ديگر نيازى به وجود امام معصوم نداشتند، زيرا به حدى رسيده بودند كه ميتوانستند بدون رهبرى و الهام از او، براه افتند و روى پاى خود بايستند. 

ولى اگر ثابت شد كه اين دو منبع اسلامى پاسخگوى نيازهاى آنان در زمان پس از پيامبر نبود (1) تا چه رسد، پاسخگوى نياز بشر تا روز رستاخيز) به گواه اينكه مسلمانان پس از درگذشت پيامبر، پس از اختلاط با امتهاى روم و ايران، پس از آميزش با جمعيت‏هائى كه سرزمين آنان را در شرق و غرب و شمال فتح ميكردند، با مسائل نوظهورى روبرو ميشدند، كه هرگز حكم آنها را در كتاب و سنت پيامبر پيدا نمى‏كردند و ناچار مى‏شدند كه در اين موارد به آراء و نظرهاى نارساى بشرى عمل كنند، (اگر اين مطلب ثابت شد) در اين صورت مصلحت اسلام و مسلمانان ايجاب ميكند كه پس از پيامبر گرامى، امام معصوم و عالم و آگاهى باشد كه اينگونه نيازها را برطرف سازد و امت را از عمل به آراء و نظريات انسانهاى خطاكار كه از دايره ظن و تخمين و گمان و حدس تجاوز نميكردند، بى نياز سازد و از اين راه نعمت و لطف خدا درباره امت، تكميل گردد. 

عين اين سخن در «خودكفائى» آنان درباره دفاع از حريم عقايد و پاسخگوئى به پرسش احبار يهود و علماى مسيحى حكمفرماست. 

در اينجا نظر خوانندگان را به بيان مقدمه‏اى كه روشنگر مقدار موفقيت امت در اخذ احكام از پيامبر عاليقدر اسلام ميباشد، جلب مينمائيم.اين مقدمه داراى فرازهائى است كه آنها را به ترتيب بيان مى‏كنيم: 

1 ـ دوران رسالت و رهبرى پيامبر اسلام، از بيست و سه سال تجاوز نكرده كه قسمت مهمى از آن مربوط به پيش از هجرت، يعنى دوران اقامت وى در مكه، مى‏باشد.پيامبر سيزده سال تمام، عمر گرانبهاى خود را در راه تبليغ توحيد و دعوت مشركان مكه و حومه آن گذراند.در اين مدت، اگر چه موفقيتهائى بدست آورد و قلوب گروهى را متوجه آئين خود ساخت، اما بر اثر لجاجتهاى قريش و سرسختى‏بت‏پرستان محيط «مكه» نتيجه چشم‏گيرى نگرفت، تا آنجا كه دشمنان او نقشه قتل وى را كشيدند از اين جهت ناچار شد به فرمان خداوند مكه را به قصد مدينه ترك گويد و در «مدينه» رحل اقامت افكند. 

فشار تبليغ وى در مدت اقامت سيزده ساله مكه، روى معارف كلى اسلام و مسائل عقيدتى و مبارزه شديد با بت پرستى و دعوت مردم به توحيد و اعتقاد به معاد بود، و شرايط و اوضاع اجازه نمى‏داد كه جز در موارد خاصى درباره مسائل اجتماعى و اخلاقى و قوانين مدنى و احكام فرعى اسلام، از قبيل عبادات، سياسات، عقود و ايقاعات، سخن بگويد، زيرا روى سخن در مكه با گروهى بود كه هنوز در برابر بت سجده ميكردند و از آنها حاجت ميطلبيدند، و مرگ را پايان زندگى ميدانستند. 

از 