 گرفته بود و اگر مجموع سنتهاى پيامبر كه عقيده شيعه نزد پيشوايان معصوم، موجود است به آن قسمت منقول از پيامبر ضميمه گردند، قطعا سنت براى تمام نيازمنديها كافى خواهد بود. 

.2 نبردى كه پيامبر شخصا در آن شركت نميكرد، و فقط ستونى را براى كوبيدن نقطه تجمع شورشيان اعزام مى‏فرمود، «سريه» مى‏نامند. 

بيان احكام شرع 
كتاب: الهيات و معارف اسلامى، ص 367

نويسنده: آيت الله جعفر سبحانى 

آيا رشد علمى و فرهنگى مسلمانان آنروز، به پايه‏اى بود كه درباره اصول و فروع اسلام، از امام معصوم كه علم و عصمت او بسان علم و عصمت پيامبر باشد، بى‏نياز و به اصطلاح «خودكفا» باشند؟ يا اينكه نياز آنان به ادامه فيض الهى در اصول و فروع باقى بود؟ 

اين مطلب از دو نقطه نظر بايد مورد مطالعه قرار گيرد: 

الف ـ آيا نصوص كتاب و سنت كه در اختيار امت بود در بيان فروع و احكام به اندازه‏اى بود كه پاسخگوى تمام احتياجات جامعه اسلامى باشد؟ يا اينكه نصوص اين دو منبع، با توجه به نيازهاى روزافزون آنان، جوابگوى نيازهاى فقهى آنان نبود، و احكام فقهى كه در قرآن و سنت وارد شده به مراتب كمتر از نياز آنها بود، زيرا آنان پس از درگذشت پيامبر با حوادث نوظهورى روبرو شدند كه هرگز حكم آنها در اين منبع عظيم اسلامى بيان نگرديده است. 

ب ـ آيا قدرت فكرى و استدلالى مسلمانان به پايه‏اى بود كه بتوانند از اصول و عقايد خود در برابر منكران و يهوديان و مسيحيان دفاع كنند و يا به سوال‏ها و پرسش‏هاى آنان پاسخ بگويند و حيثيت و آبروى اسلام را حفظ نمايند و ضعيفان را در برابر تبليغات ديگران از خروج از دين بازدارند. 

بررسى اين دو زمينه از نظر نفى و اثبات، ما را در شناخت حقيقت كمك كرده و صحت يكى از دو نظريه مربوط به امامت را كاملا روشن و محقق ميسازد. 

به عبارت روشن‏تر اگر مسلمانان از نظر علوم و فرهنگ اسلامى به حدى بودند كه‏بتوانند تمام احكام و فروع را از منابع اسلامى استخراج نمايند، و در ميدان بحث و مناظره از عقايد اسلامى دفاع كنند و به پرسش‏هاى آنان پاسخ بگويند امكان داشت كسى بگويد ديگر نيازى به وجود امام معصوم نداشتند، زيرا به حدى رسيده بودند كه ميتوانستند بدون رهبرى و الهام از او، براه افتند و روى پاى خود بايستند. 

ولى اگر ثابت شد كه اين دو منبع اسلامى پاسخگوى نيازهاى آنان در زمان پس از پيامبر نبود (1) تا چه رسد، پاسخگوى نياز بشر تا روز رستاخيز) به گواه اينكه مسلمانان پس از درگذشت پيامبر، پس از اختلاط با امتهاى روم و ايران، پس از آميزش با جمعيت‏هائى كه سرزمين آنان را در شرق و غرب و شمال فتح ميكردند، با مسائل نوظهورى روبرو ميشدند، كه هرگز حكم آنها را در كتاب و سنت پيامبر پيدا نمى‏كردند و ناچار مى‏شدند كه در اين موارد به آراء و نظرهاى نارساى بشرى عمل كنند، (اگر اين مطلب ثابت شد) در اين صورت مصلحت اسلام و مسلمانان ايجاب ميكند كه پس از پيامبر گرامى، امام معصوم و عالم و آگاهى باشد كه اينگونه نيازها را برطرف سازد و امت را از عمل به آراء و نظريات انسانهاى خطاكار كه از دايره ظن و تخمين و گمان و حدس تجاوز نميكردند، بى نياز سازد و از اين راه نعمت و لطف خدا درباره امت، تكميل گردد. 

عين اين سخن در «خودكفائى» آنان درباره دفاع از حريم عقايد و پاسخگوئى به پرسش احبار يهود و علماى مسيحى حكمفرماست. 

در اينجا نظر خوانندگان را به بيان مقدمه‏اى كه روشنگر مقدار موفقيت امت در اخذ احكام از پيامبر عاليقدر اسلام ميباشد، جلب مينمائيم.اين مقدمه داراى فرازهائى است كه آنها را به ترتيب بيان مى‏كنيم: 

1 ـ دوران رسالت و رهبرى پيامبر اسلام، از بيست و سه سال تجاوز نكرده كه قسمت مهمى از آن مربوط به پيش از هجرت، يعنى دوران اقامت وى در مكه، مى‏باشد.پيامبر سيزده سال تمام، عمر گرانبهاى خود را در راه تبليغ توحيد و دعوت مشركان مكه و حومه آن گذراند.در اين مدت، اگر چه موفقيتهائى بدست آورد و قلوب گروهى را متوجه آئين خود ساخت، اما بر اثر لجاجتهاى قريش و سرسختى‏بت‏پرستان محيط «مكه» نتيجه چشم‏گيرى نگرفت، تا آنجا كه دشمنان او نقشه قتل وى را كشيدند از اين جهت ناچار شد به فرمان خداوند مكه را به قصد مدينه ترك گويد و در «مدينه» رحل اقامت افكند. 

فشار تبليغ وى در مدت اقامت سيزده ساله مكه، روى معارف كلى اسلام و مسائل عقيدتى و مبارزه شديد با بت پرستى و دعوت مردم به توحيد و اعتقاد به معاد بود، و شرايط و اوضاع اجازه نمى‏داد كه جز در موارد خاصى درباره مسائل اجتماعى و اخلاقى و قوانين مدنى و احكام فرعى اسلام، از قبيل عبادات، سياسات، عقود و ايقاعات، سخن بگويد، زيرا روى سخن در مكه با گروهى بود كه هنوز در برابر بت سجده ميكردند و از آنها حاجت ميطلبيدند، و مرگ را پايان زندگى ميدانستند. 

از اينجهت مى‏بينيم آياتى كه در محيط مكه نازل شده است غالبا بر محور توحيد و معاد و تشريح معارف كلى و عقيدتى اسلام دور ميزند، حتى بسيارى از دانشمندان، از اين راه آيات مكى را از مدنى تميز و تشخيص مى‏دهند. 

استقبال مردم مدينه از آئين اسلام و پشتيبانى آنان از پيامبر اكرم، به وى فرصت داد كه به بيان ساير مسائل حساس اسلامى بپردازد و يك قسمت از دستورها و احكام اسلام را در محيط خود پياده كند و وظايف مردم را از نظر حلال و حرام بيان نمايد. 

با اينهمه، زندگى پيامبر و مسلمانان در اين محيط، نيز دور از غوغا و مزاحمت نبود، زيرا تمركز مسلمانان در محيط مدينه، رعب عجيبى در دل مشركان شبه جزيره عربستان افكنده بود كه مشركان براى درهم كوبيدن اين نقطه، كرارا مدينه را به وضع شديدى محاصره كردند و با دادن تلفات سنگين و احيانا وارد ساختن خسارتهاى مالى و جانى بر مسلمانان (و بالاتر از همه، با گرفتن وقت عزيز و گرانبهاى پيامبر كه از هر لحظه‏اى از آن بايد در تربيت و رهبرى مردم و بيان احكام و دستورهاى الهى استفاده شود) عقب نشينى ميكردند و مسلمانان را براى مدت كوتاهى به حال خود وا مى‏گذاشتند. 

مزاحمت و اشغال وقت پيامبر و بازداشتن مسلمانان از آموزش مسائل دين منحصر به اين نبود، چه بسا به پيامبر گزارش‏هائى ميرسيد كه توطئه خطرناكى بر ضد اسلام در ميان افراد قبيله‏اى در شرف انعقاد است و آنان در فكر جمع پول و سلاح و تنظيم سپاه هستند، تا در روز معينى براى كوبيدن حكومت جوان اسلام به مدينه حمله كنند، اين گزارشها كه متأسفانه تعداد آنها در تاريخ اقامت دهساله پيامبر در مدينه بيش از حد عادى بود، پيامبر را بر آن ميداشت كه يا شخصا براى كوبيدن آنان رهسپار منطقه‏شورش شود و يا گروهى را به آنجا اعزام بدارد . 

گذشته از اينها منافقان مدينه براى خود حزب نيرومندى داشتند.از طرف ديگر يهوديان لجوج مدينه و خيبر و مسيحيان نجران، سد بزرگى بر سر راه اسلام بودند و همگى از طريق ايجاد توطئه و جنگهاى خونين و مشاجرات و مجادلات بى جا وقت عزيز پيامبر و مسلمانان را ميگرفتند و آنان را از آموزش احكام و فروع اسلام و مسائل ديگر اسلامى باز ميد