م، به روشنى جلوه مى‏كند كه در مقابل اين مذهب سازيها و مكتب‏تراشيها، قد علم كند و بى‏پايگى اين مذاهب را برملا سازد. 

امام، در اينصورت، ميزان حق و باطل و مايه شناسايى نظريه‏هاى ناروا خواهد بود. امت مى‏تواند با مراجعه به چنين فرد معصوم به اختلاف و كشمكش‏هاى خود در معارف و اصول دين خاتمه بخشند و چهره معارف اسلامى را با افكار لرزان خود مستور نسازد. 

قرآن پناهگاه امت 
در اينجا ممكن است گفته شود كه قرآن پناهگاه امت و مرجع قطعى مسلمانان در مسائل اختلافى ميباشد، چرا امت در مواقع اختلاف به جاى رجوع به امام، به كتاب آسمانى مراجعه نكند و از اين ثقل اكبر بهره نبرد؟ 

پاسخ آن روشن است، زيرا كسى منكر داورى قرآن و قاطعيت حكم و بيان او در مسائل اختلافى نيست، ولى قرآن مجيد با تمام گويائى كه دارد، با تمام قاطعيتى كه در طرح مطالب از خود نشان مى‏دهد، پس از پيامبر پيوسته مستمسك همه فرقه‏هاى اسلامى بوده و هر ملتى با ظواهر قرآن بر معتقدات خود استدلال كرده است. 

گروه اشاعره بر معتقدات خود با قرآن استدلال مى‏كرد همچنان كه معتزله كه در نقطه مقابل آنان قرار داشت، نظرات خود را با آيات قرآن توجيه مى‏نمود. گروه خوارج، بديهى‏ترين و فطرى‏ترين مسأله ـ لزوم حاكميت در ميان ملت ـ را انكار نموده و بر عقيده خود با آيه «ان الحكم الا لله» استدلال مى‏كرد، تمام فرقه‏هاى اسلامى بر قرآن تكيه كرده و عقايد خود را موافق قرآن معرفى مى‏نمودند. 

قرآن براى گروهى ميتواند حجت قاطع و رأى فاصل باشد كه با ذهن خالى بدون آراء پيشين، بدون پيشداورى‏هاى غلط، رو به قرآن آورند و بجاى استادى بر قرآن، شاگردى نسبت به آن بنمايند. اما براى آن گروههائى كه با صدها پيشداورى مجهز و آماده شده‏اند و عواملى آنان را در عقايد خويش پابرجا كرده نمى‏تواند قاضى و داور، هادى و راهنما، و روشنگر باشد . 

قرآن مجيد، حجت صامت و ساكت است يعنى نمى‏تواند در برابر گروههاى لجوج و عنود و بدفكران و كج انديشان و خودخواهان و پيشداوران، برخيزد و از خود دفاع كند و سوء استفاده آنها را روشن و آشكار سازد و مشت آنها را باز كند. 

اين كار بر عهده امام حى و ناطق است كه در پرتو علم وسيع و گسترده و عصمت و مصونيت الهى از قرآن دفاع كند و دست سوداگران را از آن كوتاه سازد و بى‏پايگى و تاويل‏هاى ناروا و تفسيرهاى غلط را روشن سازد. 

ب ـ امام، حافظ احكام اسلام است 
تا اينجا لزوم وجود امام معصوم و آگاه براى حفظ اصول و معارف اسلام و حفظ جامعه از مكتب تراشى‏ها و مذهب سازيها روشن و واضح گرديد. اكنون پيرامون لزوم امام در حفظ شريعت و آئين و احكام اسلام گفتگو كنيم: 

اگر اختلاف و دو دستگى امت اسلامى در تفسير معارف و عقايد اسلام، واضح و آشكار است، اختلاف و چند دستگى فقهاى اسلام در فروع و احكام، واجبات و مستحبات، محرمات و مكروهات و مباحات، كيفيت برگزارى فرائض اسلامى مانند وضو و نماز و روزه و زكات برگزارى فرائض اسلامى مانند وضو و نماز و روزه و زكات و حج، چشم‏گيرتر است، آنان نه تنها در اين مسائل دچار اختلاف و دودستگى هستند، بلكه در مسائل مربوط به شكار و ذبح حيوانات، نحوه تقسيم مواريث، مقدار كيفرها و ... اختلاف شديدى دارند. پيشوايان مذاهب چهارگانه اهل تسنن در كمتر مسأله‏اى اتفاق نظر دارند، مسلمانان در موضوع وضو كه كار روزمره آنهاست، اختلاف نظر دارند و هر فرقه‏اى با ظاهر قرآن براى نظر خود استدلال مى‏كند. بنابراين وجود امام براى حل اين اختلافات و حفظ احكام واقعى اسلام لازم است. 

ج ـ امام، حافظ سنت پيامبر است 
وجود امام، نه تنها در جلوگيرى از اختلافات در اصول و فروع مفيد و ضرورى است، بلكه وجود وى در مرحله ديگر كه خطرناكتر از اختلاف در اصول و فروع است، به صورت ضرورى‏ترى تجلى ميكند، زيرا: 

يكى از بلاهاى بزرگ كه جامعه اسلامى پس از درگذشت پيامبر صلى الله عليه و آله با آن روبرو شد، موضوع داغى بازار جعل حديث بود، و جاعلان حديث و تاريخ، با انگيزه‏هاى گوناگون وارد اين ميدان شدند. برخى از يهوديان و مسيحيان مسلمان نما مانند «كعب الاحبار» و يا «وهب بن منبه» روى عداوتى كه با اسلام داشتند، يك رشته اسرائيليات و مسيحيات را وارد تاريخ اسلام نمودند، گروهى از مسلمانان ضعيف الايمان، به تحريك خلفا و امراى وقت و يا به خاطر شهرت و مقام خواهى با انگيزه‏هاى ديگر دست به جعل حديث زدند. اينك مشروح اين قسمت: 

گروه منافق، چه آنهائى كه مشرك بودند، و مسلمان نما شدند، و يا آنهائى كه از آئين يهود و مسيح پيروى ميكردند، سپس به عللى به اسلام تظاهر نمودند، ضربه‏هاى سنگينى بر علوم و معارف اسلام وارد آوردند. آنان با ادخال خرافات اسرائيلى و مسيحى و يا جعل حديث از زبان پيامبر گرامى، چهره فرهنگ اسلام را دگرگون كرده و آنچه را كه تعاليم اسلام از آن بيزار است، در فرهنگ اسلام وارد ساختند و به خورد جامعه عوام و ساده لوح مسلمانان دادند و مردم بر اثر خوش بينى به بيان شيرين و قيافه‏هاى جذاب و ظاهر الصلاح آنان، تصور كردند كه آنچه از آنان مى‏شنوند، همگى حق و حقيقت است. 

اينجاست كه لزوم وجود امام معصوم و پيراسته از گناه و اشتباه كه بر متن صراط مستقيم اسلام باشد كاملا احساس مى‏گردد، تا مردم در پرتو مراجعه به وى، حق را از باطل و حقيقت را از مجاز بازشناسند، نه تنها در مواقع مراجعه مردم، حقايق را بازگو كند، بلكه بسان صاعقه آسمانى، ريشه اين نوع احاديث مجعول و منقولات باطل و افكار بى‏پايه را بسوزاند و جامعه را از دست اين نوع جاعلان حديث و دروغ پردازان تاريخ برهاند. 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:308.txt">مساله ولايت معنوى </a><a class="text" href="w:text:309.txt">مفهوم ولايت </a><a class="text" href="w:text:310.txt"> معانى ولايت</a><a class="text" href="w:text:311.txt">ولايت معنوي 1</a><a class="text" href="w:text:312.txt">ولايت معنوي 2</a><a class="text" href="w:text:313.txt">ولاء اثباتى عام 1</a><a class="text" href="w:text:314.txt">ولاء اثباتى عام 2</a></body></html>
مساله ولايت معنوى
در جلسه پيش‏مطلبى را عرض كردم كه البته من خودم شخصا به آن اعتقاد دارم و آن راهم مطلب اساسى مى‏دانم منتها اين مطلب شايد از اركان تشيع به شمار نمى‏رود، و آن اينكه‏آيا مقام پيغمبر اكرم فقط اين بود كه دستورات الهى، اصول و فروع اسلام به او وحى مى‏شد؟آن چيزى كه او مى‏دانست‏فقط اسلام واقعى بود و ديگر ماوراى آن، شان او نبود كه از جانب خدا بداند؟و در مقام عمل و تقوا نيز آيا[فقط]در مرحله‏اى‏بود مامون و معصوم از خطا؟همچنين آيا مقام ائمه عليهم السلام فقط اين است كه گرچه به ايشان وحى نمى‏شده است‏ولى اسلام را به وسيله پيغمبر(ص) دريافت كرده‏اند و فروع و كليات و جزئيات اسلام را همچنانكه پيغمبر به علمى كه هيچ‏شائبه اشتباه در آن نبود مى‏دانست آنها نيز مى‏دانند و در مقام تقوا و عمل هم مامون و معصوم از خطا هستند؟آيافقط همين است‏يا چيزهاى ديگرى هم در شخص پيغمبر و شخص امام وجود دارد؟آيا در ماوراى مسائل مربوط 