ش كسب كرده است) آيا مبدا و منشا آنهافقط و فقط تفكر(تفكر استدلالى و يا تفكر تجربى)است، يا كم و بيش عامل ديگرى هم در اين علوم دخالت دارد؟در ابتدا اين طوربه نظر مى‏رسد كه اگر بگويند اينهمه معلوماتى كه امروز بشر در رشته‏هاى مختلف دارد چيست، مى‏گوييم‏واضح است، يا از روى تجارب به دست آورده است - تدريجا تجربه و آزمايش كرده، يك چيزهايى به دستش آمده است - و يا از راه‏فكر و استدلال به دست آورده است.فكر و استدلال يعنى اينكه از مقدمات معلومى كه قبلا داشته، يك نتيجه مجهولى‏را به دست آورده است، مثل طرز استدلالى كه معمولا در رياضيات انجام مى‏دهند.اگر منشا معلومات بشر فقط همين دو راه‏باشد، به اصطلاح فلسفى بايد بگوييم در پيدايش علوم جز علت فاعلى چيز ديگرى دخالت نداشته‏است، زيرا وقتى ما يك چيز را تجربه مى‏كنيم، آن تجربه خودش عليت دارد

صفحه : 140
براى اينكه در ذهن مايك صورت خاصى منعكس بشود، يعنى ما علم خودمان را از آن موضوع‏تجربه خودمان فراگرفته‏ايم، او علت فاعلى و ذهن ما معلول است.

استدلالهاى بشر هم همين طور است، آن هم يك‏ميزان علت و معلول ساده است.

«حد وسط‏» در استدلال منطقى
منطقيين از قديم يك حرفى داشته‏اند وحرف خوبى هم بوده است، مى‏گويند در استدلالها سه عنصر دخالت دارد: عنصر اصغر و اكبر و حد وسط.مثلا در اين مثال: «سقراط انسان است و هر انسانى فانى شونده است،پس سقراط فانى شونده است‏» يك انسان داريم، يك فانى شونده.هدف ما اين است كه بفهميم آيا سقراط فانى شونده‏است‏يا نيست.اينجا يك حد وسط هست‏يعنى واسطه در كار است كه تكرار هم مى‏شود.مى‏گوييم: سقراط انسان است و هر انسانى‏فانى شونده است، پس سقراط فانى شونده است.اين حد وسط، رابط ميان اصغر و اكبر است.اگر اين رابط نمى‏بود، ما نمى‏توانستيم‏بفهميم سقراط فانى شونده است، ولى اين رابط كه پيدا شد، اين [نتيجه]كشف‏مى‏شود، يعنى اين دو[مقدمه]با يكديگر ارتباط پيدا مى‏كنند.

مثال مى‏زنم.مثال خيلى قديمى است و من‏در اين كتابهاى روان‏شناسى جديد اين مثال را ديده‏ام.كسى كه در يك طرف جويى قرار گرفته‏است و مى‏خواهد برود به آن طرف‏جوى بدون اينكه كفش و جورابهايش را از پايش بكند و برود توى آب، مى‏بيند نمى‏توانداز اين طرف جوى بپرد به آن طرف جوى، مى‏گويد چه كار بايد كرد؟ دنبال يك رابط مى‏گردد.مى‏گردد يك چيزى پيداكند.مى‏رود يك قلوه سنگى از يك گوشه‏اى پيدا مى‏كند، قلوه سنگ را مى‏اندازد وسط آب، بعد خيز مى‏گيرد، مى‏پرد روى‏قلوه سنگ و از روى قلوه سنگ مى‏پرد آن طرف جوى آب.اين قلوه سنگ اينجا براى او رابط شده است و وسيله شده است‏براى اينكه بتواند از اين طرف به آن طرف بپرد.البته طرفداران صد در صد علوم تجربى يك بحثى دارند كه اساسااين طور استدلال صحيح است‏يا صحيح نيست؟اين خودش مطلب ديگرى است كه ما فعلا نمى‏خواهيم وارد آن بحث بشويم.حالا چون مدعاى‏ما اين مطلب نيست، به قول كسانى كه اين راه را قبول دارند - كه البته درست هم هست - [استناد مى‏كنيم].

يك مثال ساده ديگر هم عرض مى‏كنم:ممكن است‏شما يك گرفتارى داشته

صفحه : 141
باشيدكه آن گرفتارى به دست فلان كس كه داراى فلان مقام است‏حل شدنى است.

يك پرونده‏اى براى‏شما درست كرده‏اند و دادستان كل آمده روى اين پرونده ادعانامه صادركرده است.اين براى شما مشكلى شده است.شما فكر مى‏كنيد كه از چه راهى مى‏توانيداين دادستان را روشن كنيد، ولى همين قدر مى‏دانيد كه خود شما - كه از نظر او متهم‏هستيد و هيچ سابقه نداريد - اصلا نمى‏توانيد راه به او پيدا كنيد.

شروع مى‏كنيد به فكر كردن تا يك راه حل پيدا كنيد.در اين‏بين يك رابط پيدا مى‏كنيد.

يك‏وقت به نظرتان مى‏رسد آقاى الف با اين دادستان دوست است، با شما هم دوست‏است.چون با شما دوست است، پس اگر از او خواهش بكنيد خواهش شما را مى‏پذيرد.

چون‏او با دادستان دوست است، پس اگر از دادستان خواهشى بكند دادستان خواهش اورا مى‏پذيرد.ذهن شما همينكه واسطه را پيدا كرد مى‏رود سراغ واسطه، ازاين شخص خواهش مى‏كند من چنين گرفتارى‏اى دارم و چنين چيزى هست و اين كار از شما ساخته است، شما بلند شو برو، و اومى‏رود، مشكل را هم حل مى‏كند.اين را مى‏گويند واسطه.اين جور كار كردن‏ها براى ذهن انسان خيلى عادى است.

در تعريف «فكر»هم معمولا اين طور مى‏گويند: ترتيب دادن يك سلسله امورى كه براى‏ذهن معلوم است، براى كشف يك مجهول.دو مقدمه معلوم را انسان به كار مى‏برد ولى‏آنها را ترتيب مى‏دهد، تا ترتيب ندهد و به آنها نظم ندهد، آن مجهول به دست نمى‏آيد.اگر دو مقدمه معلوم از يكديگرجدا باشند، انتقال ذهن به نتيجه ممكن نيست ولى وقتى كه به شكل مخصوصى اينها با يكديگر نظم پيدا كردند، انتقال ذهن‏به نتيجه آسان است.نتيجه در واقع مولود دو مقدمه است و مثل اين است كه اين دو مقدمه با يكديگرآميزش مى‏كنند، ازدواج مى‏كنند، از ازدواج آنها آن نتيجه به دست مى‏آيد.

اين خيلى ساده‏است.حاجى سبزوارى مى‏گويد: «الفكر حركة الى المبادى - و من مبادى الى‏المراد» فكر حركت ذهن است از مقصودش كه برايش مجهول است به سوى‏مقدمات، همينكه مقدماتش را به دست آورد و ترتيب داد، آن وقت از مقدمات حركت مى‏كند، مى‏رود به سوى مقصود خودش و مقصودش را كشف مى‏كند.

«الهام‏» عاملى‏ديگر در پيدايش معلومات
آيا تمام علومى كه بشر به دست آورده است،همه محصول مستقيم همين

صفحه : 142
تفكرهاى قياسى و يا تجربيات و استقراءهاى‏بشر است؟يا عامل ديگرى هم در پيدايش معلومات دخالت داشته است كه احيانا هر وقت انسان از راه تجارب و قياسات عاجزمى‏مانده است، نمى‏توانسته است به مقصود برسد و راه بر او بسته بوده است، يك عشقى، يك شوقى، يك طلب فوق‏العاده‏اى هم داشته است، يك وقت فكرى به صورت يك برق در ذهنش جهيده بدون اينكه آن برقى كه در ذهنش جهيده مسبوق‏به تجارب باشد و بدون اينكه آن طور قياس منطقى ارسطويى تشكيل داده باشد.آيا چنين چيزى وجود دارد يا وجودندارد؟اگر چنين چيزى در دنيا وجود داشته باشد پس بايد قبول كنيم عامل ديگرى هم - كه نام آن عامل را «الهام‏» مى‏خواهيدبگذاريد، «حدس‏» مى‏خواهيد بگذاريد، «اشراق‏» مى‏خواهيد بگذاريد، هر چه مى‏خواهيد بگذاريد - دخالت داشته است، عاملى‏كه به آن عاملها شباهت هم ندارد، يعنى معلول حوادث گذشته نيست، نتيجه مستقيم جريان قبلى نيست، بلكه فقط ذهن انسان‏آمادگى‏اى پيدا كرده است براى اينكه القاء و الهامى به نفس او بشود، ديگر غير از آن چيزى نيست.

اين اصل فرضيه و مدعاست.آيا چنين چيزى وجوددارد يا ندارد؟قهرا اين را از خود علما بايد پرسيد، از كسانى كه كارشان هميشه پژوهشهاى علمى بوده است.

اين از مطالبى است كه‏علماى قديم قبول داشته‏اند و مورد قبول علماى جديد هم - كه كم‏و بيش ديده‏ايم و مطالعه كرده‏ايم - هست.اما از علماى قديم، حالا ما نمى‏خواهيم‏شاهد بياوريم ولى در كلمات آنها