اضيات تابع شرايط عمومى اختراع و اكتشاف است، اين اتفاقات تنها براى رياضى‏دانان نبوده است.لاژوين فيزيكدان مشهور فرانسوى‏كاملا مسبوق و متوجه به اين موضوع بوده است چنانكه به كن والرى مى‏گويد: شما مى‏گوييد در بعضى‏لحظات احساس مى‏كنيد كه چيزى درونى شما را رهبرى مى‏كند.اين لحظات در تجربيات شخصى من به طور مستمر پيش مى‏آيد.

ژوليو كورى به خود من اظهار داشت: به من الهامات‏ناگهانى بسيارى شده است كه در هر موقع سهلترين وسيله را براى آزمايش يك فنومن با اطمينان به اينكه آن‏متد بهترين طريقه ممكن بوده است، در اختيار من گذاشته.مخصوصا اين احساس را در دو موقع به خوبى به ياد دارم كه يكى ازآنها به هنگام آزمايش انفجار اتم اورانيوم پيش آمده است.پوان كاره مى‏گويد: اختراع عبارت است از اجتناب از يك عده تركيبات‏و سنتزهاى ذهنى بى فايده، يعنى تميز و انتخاب.اين عمل تميز و انتخاب كه

صفحه : 146
بدون آن اختراعى‏صورت نخواهد گرفت، بايستى كاملا در عالم شعور باطنى و ناخودآگاهى‏انجام گيرد، زيرا كه شعور يا ضمير به خود ما آن را مجملا دريافت مى‏كند و تشخيص‏و تميز آن را بايستى بر عهده ضمير نابه خود دانست، چونكه در اين عمل انتخاب، قوه ادراك و ذوق و تميز لازم است واينها از مختصات ضمير نابه خود مى‏باشند، و بالعكس موقعى كه احتياج به قواعد و قوانين عادى و موجود جهت‏شرح و بيان‏آن مدركات باطنى پيدا مى‏كنيم، آن وقت است كه ضمير به خود و شعور ما دخالت مى‏كند» .

به هر حال اين موضوع كه موضوع «اشراق و الهام‏»است، خودش يك بحثى است.لابد شنيده‏ايد كه از قديم الايام مى‏گويند در ميان فلاسفه هم دو مكتب وجود داشته است: مكتب‏«مشاء» و مكتب «اشراق‏» .اينها از نظر لغت در مقابل همديگر نيستند. ارسطو و افلاطون با يكديگر اختلاف مشرب‏داشتند.ارسطو بيشتر متكى بود به تجسس، همين تجسسات علمى يا قياسى يا تجربى، و افلاطون بيشتر روى همين الهامات‏و اشراقات تكيه داشت و مى‏گفت ذهن و نفس را بايد تربيت كرد و آماده اين جور اشراقات‏و الهامات نمود.روى همين حساب به آنها مى‏گويند «اشراقى‏» ها.

ارسطو رسمش اين بوده كه در حالى‏كه راه مى‏رفته تعليماتش را مى‏داده است، [لذا به پيروان او]مى‏گويند«مشائين‏» يعنى راه روندگان.

«الهام‏» در عالم اسلام
در عالم اسلام هم همين دو روش وجود داشته است.غيراز فلاسفه اشراقى، عرفا شديدا دنبال اين راه مى‏روند و آن را تاييد مى‏كنند.ما حالا به حرف آنها كار نداريم.مى‏خواهيم‏ببينيم آيا در قرآن و حديث مطلبى در اين زمينه‏ها هست كه ممكن است كسى‏علمى داشته باشد كه آن علم، علم اشراقى باشد نه علم كسبى و تجسسى؟ يك اصطلاحى‏اخيرا شايع شده است، مى‏گويند «علم لدنى‏» . «علم لدنى‏» يعنى چه؟ كلمه «لدنى‏» يعنى چه؟اين اصطلاح از آن‏آيه قرآن كه در داستان موسى و عبد صالح است[گرفته شده است].در آنجا دارد موسى با رفيق خودش كه راه افتادند بروند

صفحه : 147
معانى ولايت
در مجمع البيان گفته است: امام ابى جعفر(ع)فرموده: مقصود از جمله"ثم اهتدى"اهتداء به ولايت اهل بيت است، زيرا به خدا سوگند اگر كسى خدا را در تمام‏عمرش در بين ركن و مقام عبادت كند، آنگاه بدون ولايت ما بميرد به صورت، در آتشش‏مى‏كند (1) و اين روايت را حاكم ابو القاسم حسكانى به سند خود نقل نموده و عياشى هم درتفسير خود به چند طريق نقل كرده است (2) . 

مؤلف: كافى هم آن را به سند خود از سدير از آنجناب آورده و قمى در تفسيرش به‏سند خود از حارث بن عمر از آن جناب و نيز ابن شهر آشوب در مناقب از ابى الجارود وابى الصباح كناسى از امام صادق و از ابى حمزه از امام سجاد نظير آن را روايت كرده‏اند، چيزى كه هست در اين چند روايت‏به جاى كلمه"اهتداء به ولايت اهل بيت"، "اهتداء به مااهل بيت"آمده است. 

و مراد از ولايت در آن حديث ولايت امور مردم در دين و دنيا است كه معنايش همان‏مرجعيت است در اخذ معارف دين و شرايع آن و در اداره امور مجتمع. 

همچنانكه رسول خدا به نص قرآن كريم داراى چنين ولايتى بود، و در امثال آيه"النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم"بدان تصريح شده.سپس اين مقام بعد از پيغمبر براى عترت اوقرار داده شد.آيه ولايت در قرآن كريم و احاديث متواترى كه از رسول خدا(ص)رسيده از قبيل حديث"ثقلين"و حديث"منزلت"و نظائر آن دو، بر اين مساله دلالت‏دارند. 

آيه مذكور هر چند در بين آياتى قرار دارد كه روى سخن در آنها با بنى اسرائيل است، و ظاهرش همين است، و ليكن مقيد به هيچ خصوصيتى كه مختص به آنان باشد و نگذاردشامل ديگران گردد نيست، بلكه در غير بنى اسرائيل نيز جارى است، همانطور كه در ايشان‏جارى است، اما اينكه در بنى اسرائيل جارى است، براى اين است كه موسى(ع)نيز از جهت اينكه امام در امت‏خود بود چنين ولايتى داشته، آن مقدار كه ساير انبياء در امت‏خود داشته‏اند، چون امت موسى نيز مامور بوده‏اند به وسيله آن جناب اهتداء يابند و در تحت‏ولايت او قرار گيرند. 

و اما اينكه گفتيم مختص به بنى اسرائيل نبوده شامل حال ديگران نيز مى‏شود، براى‏اين است كه آيه شريفه عام است و مختص به يك قوم و دو قوم نيست، مقام ولايت در زمان‏رسول خدا مردم را به ولايت او و بعد از آن جناب به ولايت ائمه هدى راه نمايى مى‏كند، پس‏ولايت، يك ولايت است و به هر كس مى‏خواهد منسوب باشد يك معنا دارد. 

حال كه اين معنا معلوم شد، به خوبى برايت روشن گرديد كه كلام آلوسى در تفسيرروح المعانى از درجه اعتبار ساقط است، وى بعد از نقل روايت‏سابق كه ما از مجمع از امام‏ابى جعفر آورديم مى‏گويد: ولايت ائمه اهل بيت و محبت ايشان مطلبى است كه نزد ما اهل‏سنت جاى هيچ اشكال نيست، و ما نيز به وجوب آن معتقديم، و ليكن حمل كلمه"اهتداء"درآيه مورد بحث در اين مساله، با اينكه اين كلمه در آيه‏اى قرار دارد كه خطاب در آن به بنى‏اسرائيل معاصر موسى(ع)است صحيح نيست، و مستلزم اين است كه بگوئيم: خداى تعالى ائمه اهل بيت را براى بنى اسرائيل نيز معرفى نموده و ولايت آن حضرات را برآنان نيز واجب كرده است و اين مطلب در اخبار صحيح نرسيده است، اين بود آن مقدارحاجت از كلام آلوسى (3) . 

و چيزى كه او را در اشتباه انداخته اين است كه او ولايت را به معناى محبت گرفته‏است و آنگاه آيه را مخصوص به بنى اسرائيل دانسته و چنين نتيجه گرفته كه جمله"ثم‏اهتدى"نمى‏تواند ناظر به اهل بيت‏باشد، غافل از اينكه ولايت در هيچ يك از آياتى كه درباره آن هست مخصوص به معناى محبت نيست، بلكه به معناى مالكيت تدبير و صاحب اختيارو تصرف قانونى در امورى است كه تصرف در آنها مستلزم پيروى و تبعيت ديگران و وجوب‏طاعت او بر ديگران باشد، و اين همان معنايى است كه ائمه اهل بيت آن را براى خود ادعاءمى‏كنند و اما صرف محبت معنايى است كه اگر واژه ولايت را توسعه دهيم شامل آن مى‏شود، چون بيرون از معناى حقيقى كلمه است، بلكه از لوازم عاديه معناى حقيقى است كه ادله مودت‏ذى القربى از آيه و روايت‏به م