ت موجودات است مقامى كه به اوتفويض شده است لازمه نحوه وجود و مرتبه وجودى است كه با او افاضه شده است نه چنين است كه مثلا ممكن بود يك پشه با يك ابلاغ جاى ميكائيل را بگيرد و يك مورچه با يك ابلاغ جاى عزرائيل را و يك انسان جاى جبرائيل را. 

همه آن اشتباهات - كه فرض مى‏شود كامل در جاى ناقص بنشيند و ناقص در جاى كامل - از آنجا پيدا شده است كه افراد قطعيت و ضرورت و روابط ذاتى موجودات را درك نمى‏كنند و مراتب موجودات را در جهان هستى از قبيل مراتب قراردادى و اعتبارى افراد در محيط اجتماع فرض مى‏كنند همه اشتباهات از قياس خدا به انسان و قياس نظام ذاتى جهان به نظام قراردادى اجتماع انسان ناشى مى‏شود. 

اينگونه افراد پيش خود فكر مى‏كنند همانطور كه هيچ مانعى نيست كه فلان رئيس مرؤوس باشد و مرؤوس رئيس چرا نبايد گوسفند بجاى انسان و انسان بجاى گوسفند باشد چرا آن را گوسفند و اين را انسان قرار داد؟ 

نمى‏دانند كه چنين چيزى محال است زيرا علت‏بودن علت‏برايمعلولى معين و معلول واقع شدن معلولى برا علتى معين جعلى و قراردارى نيست اگر«الف‏» علت است از براى «ب‏» بهخاطر خصوصيتيايت كه در ذات «الف‏» وحود دارد و آن را علت‏«ب‏» ساخته است ونيز «ب‏» ه معلل‏«الف‏» است‏خصوصيتى داردكه به خاطر آن مربوط با «الف‏»گشته است و اين خصوصيت چيزى جزنحوه وجود آنها نيست و به همين دليل آن خصوصيت امرى واقعى است نه اعتبارى و عارضى و قابل انتقال عليهذا ارتباط هر علت‏با معلل خودش‏از ذات معلل برمى خيزد معلول به تمام ذات خودمنشاصدور معلول است. 

از اينجا - همانطورى كه قبلا اشاره كرديم - روشن مى‏گردد كه مرتبه هر وجودى عين ذات او است و تخلف ناپذير است درست ماننند مراتب اعداد در يك صف اتوبوس افراد را مى‏توان عقب و جلوكردولى مراتب اعداد را نمى توان عقب و جلوكرد عدد پنج كه رتبه‏اش بعد از عدد چهار قرار دارد ممكن نيست قبل از آن قرار بگيرد قبل از عدد چهار، جز عدد سه چيزى نمى‏تواند باشد حتى اگر آن را پنج هم بناميم فقط نام را عوض كرده‏ايم و محال است كه واقعيت آن راعوض كنيم. 

بين همه موجودات جهان چنين نظامى ذاتى و عميق برقرار است اين جمله قرآن كريم درباره فرشتگان كه مى‏گويد و ما منا الاله مقام معلوم. (10) «نيست از ما كسى مگر آنكه مقام معلومى دارد» درباره همه موجودات صادق است هر چيزى جاى خاصى دارد وفرض آن در غير جاى خودش مساوى با از دست دادن ذات آن است و خلف است. (11) 

نظام عرضى 
علاوه بر نظام طولى كه ترتيب موجودات را از لحاظ فاعليت و خالقيت و ايجاد معين مى‏كندنظام ديگرى برخصوص جهان طبيعت‏حاكم است كه شرايط مادى و اعدادى بوجود آمدن يك پديده را تعيين مى‏نمايد (12) اين نظام نظام عرضى ناميده مى‏شود و به موجب اين نظام است كه تاريخ جهان وضع قطعى و مشخصى پيدا مى‏كند هر حادثه در مكان و زمان خاصى پديد مى‏آيد; و هر زما خاص و مكان خاص ظرف حوادث معين مى‏گردد. 

ما معمولا وقتى يكى از پديده‏ها را مورد سوال و ترديد قرار مى‏دهيم فقط به خود آن پديده توجه مى‏كنيم، حساب نمى‏كنيم كه آن پديده درنظام هستى چه جايى و چه وضعى دارد؟ درحالى كه هر پديده‏اى خواه نيك باشد يا بد معلول يك سلسله علل مخصوص و وابسته به شرايط معنى است هيچوقت‏يك حريق بدون ارتباط به عوامل و حوادث ديگر رخ نمى‏دهد و جلوگيرى از وقوع آن نيز خدا از يك سلسلع علل و عوامل خوا مادى و خواه معنوى امكان پذير نيست هيچ حادثه‏اى در جهان‏«منفرد» و «مستقل‏» از ساير حوادث نيست همه قسمتهاى جهان با يكديگر متصل و مرتبط است اين اتصال و ارتباط همه اجزا جهان را شامل مى‏گردد. ويك پيوستگى عمومى و همه جانبه را بوجود مى‏آورد اصل وابستگى اشياء به يكديگر و به عبارت ديگر اصل وحدت واقعى جهان - وحدت اندام وارى - اصلى است كه حكمت الهى تكيه فراوان بر آن دارد. اصل وابستگى اشياء در حكمت الهى مفهوم جدى‏ترى پيدا مى‏كند آن مفهوم «تجزيه نا پذيرى‏» جهان ست‏بعدا درباره اين اصل توضيح بيشترى خواهيم داد. 

در فلسفه گفته مى‏شود «كل حادث مسبوق بماده و مدة‏» يعنى هر پديده‏اى در چهار چوب زمان خاص و مكان خاص واقع مى‏شود هر پديده زمان خاصى و مكان خاصى دارد.ممكن نيست كه همه زمانها يا همه مكانها براى يك حادثه بى‏تفاوت باشد. 

مشاهدات عينى ما نيز اين مطلب را تاييد مى‏كند و قتى حريقى در يك نقطه جهان واقع شود در زمان معين و مكان معين و در ماده خاصى واقع مى‏شود وجود حريق به شرايطى بستگى دارد كه زمان و مكان آن را تعيين مى‏كنند خود آن شرايط نيز به نوبه خود زمان و مكان مشخصى دارند و به علل و عوامل خاصى وابسته هستند اگر سير خودمان را دنبال كنيم به اين نتيجه مى‏رسيم كه سلسله حواث مانند حلقه‏هاى زنجير به يكدگر متصلند هرحادثه‏اى باحادثه قبل از خود و با حادثه بعد از خود و به عبارت ديگر هر شيئى با گذشته وآينده خود بستگى دارد و اين بستگى يك رشته ازلى - ابدى را بوجود مى‏آورد. 

جالب‏تر اين است كه در كاوش عميق‏تر بين پديده‏هايى كه در عرض يكديگر قرار دارند و همزمان انجام مى‏شوند ارتباط و پيوستگى كشف مى‏كنيم. 

يك كارگر رفوگر فرشى را رفو مى‏كند ويك طبيب جراح مريضى را تحت عمل جراحى قرار مى‏دهد در سطحى بين اين دو كار هيچگونه رتباطى ديده نمى‏شود ولى اگر متوجه شويم كه يك آتش سوزى موجب سوختن مريض و فرش هر دو تا بوده است تصديق مى‏كنيم كه كار جراح و رفوگر از يك اصل سرچشمه گرفته است‏يك حادثه است كه اگر نمى‏بود هيچ كدام از اين دو به فعاليت نمى‏افتادند. 

كار همه انسانهايى كه از يك پدر بزرگ بوجود آمده‏اند به وجود آن پدر بزرگ در زمان و مكان خاص خودش مربوط مى‏گردد و بالنتيجه اگر همه اين انسانها نيز وابسته بهم خواهد بود. 

حادثه جدا شدن زمين از خورشيد نقطه مشترك همه كارها و حركاتى است كه در روى زمين انجام مى‏گيرد اگر آن حادثه نمى‏بود هيچيك از حوادث ديگر زمين نمى‏بود وجود آن حادثه سبب شده است كه حوادث ديگر هم به دنبال آن بوجود آيد. در فلسفه اصطلاحى هست تحت عنوان «وجوب بالقياس‏» و «امكان بالقياس‏» مورد اين اصطلاح اين است كه وقتى يك حادثه را بايك حادثه ديگر مقايسه كنيم اگر بافرض وجود حادثه آن وجود ديگرى ضرورى باشد مى‏گوييم حادثه دوم نسبت‏به حادثه اول‏«وجوب بالقياس‏» دارد ولى اگر با فرض حادثه اول وجود و عدم حادثه دوم هر دو تا ممكن باشد مى‏گوييم حادثه دوم نسبت‏به حادثه اول‏«امكان بالقياس‏» دارد. 

در نظر سطحى، چنين پنداشته مى‏شود كه بين برخى از حوادث و حوادث ديگر «وجوب بالقياس‏» است و مواردى هم هست كه بين دو حادثه هيچگونه ضرورى نيست و بين آنها «امكان بالقياس‏» حكمفرماست; ولى در نظر دقيق‏تر مى‏يابيم كه بين هر دو حادثه «وجوب بالقياس‏» حكومت مى‏كند و «امكان بالقياس‏» تحقق خارجى ندارد زيرا همه حوادث بالاخره در يك «علت راس‏» اشتراك دارند و چون بين هر علت و معلولى رابطه ضرورت وجود دارد بين ه