ز فراغ از نماز - يعنى پس از بازگشت از اين سفر آسمانى - چشمش به دست بچه مى‏افتد و با تعجب مى‏پرسد كه مگر چه شده است كه دست بچه را بسته‏ايد؟معلوم مى‏شود اين فرياد و غوغا نتوانسته است امام را از استغراق خارج كند، آرى، بگذريم از اين رديف انسانها، در ميان پيروان آنها ما در عمر خود افرادى را ديده‏ايم كه در حال نماز آنچنان مجموعيت‏خاطر و تمركز ذهن داشته‏اند كه به طور تحقيق از هر چه غير خداست غافل بوده‏اند.استاد بزرگوار و عاليقدر ما مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى اصفهانى(اعلى الله مقامه)از اين رديف افراد بود.

براى كسب اين پيروزى هيچ چيزى مانند عبادت كه اساش توجه به خداست، نمى‏باشد.رياضت كشان از راههاى ديگر وارد مى‏شوند و حداكثر اين است كه از راه مهمل گذاشتن زندگى و ستم بر بدن، اندكى بدان دست مى‏يابند، ولى اسلام از راه عبادت - بدون اينكه نيازى به آن كارهاى ناروا باشد - اين نتيجه را تامين مى‏كند.

صفحه : 302
توجه دل به خدا و تذكر اينكه در برابر رب الارباب و خالق و مدبر كل قرار گرفته است، زمينه تجمع خاطر و تمركز ذهن را فراهم مى‏كند.

زلف آشفته او باعث جمعيت ماست چون چنين است پس آشفته‏ترش بايد كرد دريغ است كه در اينجا تاييدى از شيخ فلاسفه اسلام، اعجوبه دهر، كه از بركت تعليمات اسلام انديشه‏هاى فلسفى را به جايى رسانده است كه پيشينيان يونانى و ايرانى و هندى و غير آنها هرگز نرسيده‏اند، نقل نكنيم.اين مرد بزرگ در نمط نهم اشارات پس از تشريح عبادت عوامانه كه تنها براى مزد است و ارزش زيادى ندارد، به عبادتهاى مقرون به معرفت مى‏پردازد، مى‏گويد: و العبادة عند العارف رياضة ما لهممه و قوى نفسه المتوهمة و المتخيلة ليجرها بالتعويد عن جناب الغرور الى جناب الحق فتصير مسالمة للسر الباطن حينما يستجلى الحق لا تنازعه فيخلص السر الى الشروق الباطن.

عبادت از نظر اهل معرفت، ورزش همتها و قواى وهميه و خياليه است كه در اثر تكرار و عادت دادن به حضور در محضر حق، همواره آنها را از توجه به مسائل مربوط به طبيعت و ماده به سوى تصورات ملكوتى بكشاند و در نتيجه، اين قوا تسليم «سر ضمير» و فطرت خداجويى انسان گردند و مطيع او شوند به حدى كه هر وقت اراده كند كه در پى جلب جلوه حق بر آيد، اين قوا در جهت‏خلاف فعاليت نكنند و كشمكش درونى ميان دو ميل علوى و سفلى ايجاد نشود و «سر باطن‏» بدون مزاحمت اينها از باطن كسب اشراق نمايد.

مرحله سوم اين است كه روح در مراحل قوت و قدرت و ربوبيت و ولايت‏خود به مرحله‏اى مى‏رسد كه در بسيارى از چيزها از بدن بى‏نياز مى‏گردد در حالى كه بدن صد در صد نيازمند به روح است.

روح و بدن نيازمند به يكديگرند.حيات بدن به روح است.روح صورت و حافظ بدن است.سلب علاقه تدبيرى روح به بدن مستلزم خرابى و فساد بدن است.و از طرف ديگر روح در فعاليتهاى خود نيازمند به استخدام بدن است، بدون به كار بردن اعضا و جوارح و ابزارهاى بدنى قادر به كارى نيست.بى‏نيازى روح از بدن به اين

صفحه : 303
است كه در برخى از فعاليتها از استخدام بدن بى‏نياز مى‏گردد.اين بى‏نيازى گاهى در چند لحظه و گاهى مكرر و گاهى به طور دائم صورت مى‏گيرد.اين همان است كه به «خلع بدن‏» معروف است.

سهروردى حكيم اشراقى معروف گفته است «ما حكيم را حكيم نمى‏دانيم مگر آنكه بتواند خلع بدن كند» .ميرداماد مى‏گويد «ما حكيم را حكيم نمى‏دانيم مگر آنكه خلع بدن براى او ملكه شده باشد و هر وقت اراده كند عملى گردد» .

همان طور كه محققان گفته‏اند، خلع بدن دليل بر كمال زيادى نيست، يعنى افرادى كه هنوز از عالم «مثال‏» عبور نكرده و قدم به غيب معقول نگذاشته‏اند، ممكن است به اين مرحله برسند.

مرحله چهارم اين است كه خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده شخص در مى‏آيد به طورى كه در حوزه بدن خود شخص اعمال خارق العاده سر مى‏زند.اين مطلب دامنه بحث زيادى دارد.امام صادق(عليه السلام)فرمود: ما ضعف بدن عما قويت عليه النية (1) .

آنچه كه همت و اراده نفس در آن نيرومند گردد و جدا مورد توجه نفس واقع شود، بدن از انجام آن ناتوانى نشان نمى‏دهد.

مرحله پنجم كه بالاترين مراحل است اين است كه حتى طبيعت‏خارجى نيز تحت نفوذ اراده انسان قرار مى‏گيرد و مطيع انسان مى‏شود.معجزات و كرامات انبياء و اولياء حق از اين مقوله است.

مساله معجزات و كرامات خود مساله قابل بحثى است كه جداگانه درباره توجيه آن بايد بحث‏شود.تدين به يكى از اديان آسمانى ملازم با قبول و ايمان به خرق عادت و معجزه است، مثلا يك نفر مسلمان نمى‏تواند مسلمان باشد و به قرآن ايمان و اعتقاد داشته باشد ولى منكر معجزه و خرق عادت باشد.از نظر حكمت الهى اسلامى، مشكل معجزه يك مشكل حل شده است و البته بررسى اين مساله مستلزم بحث در مقدمات زيادى است.ما در اينجا از نظر بحث «ولايت تصرف‏» در آن بحث مى‏كنيم و

.............................................................. 1.امالى صدوق/ص 293.

صفحه : 304
طبعا طرف سخن ما افرادى هستند كه به قرآن ايمان و اعتقاد دارند و وقوع معجزات را اعتراف دارند.سخن ما با آنها در اين جهت است كه معجزه جز مظهرى از ولايت تصرف و ولايت تكوينى نيست.بگذريم از قرآن كه علاوه بر جنبه معجزه بودن، كلام خداوند است نه كلام پيغمبر و وضع استثنائى دارد در ميان همه معجزات، معجزه بدان جهت صورت مى‏گيرد كه به صاحب آن از طرف خداوند نوعى قدرت و اراده داده شده كه مى‏تواند به اذن و امر پروردگار در كائنات تصرف كند، عصايى را اژدها نمايد، كورى را بينا سازد و حتى مرده‏اى را زنده كند، از نهان آگاه سازد.اين قدرت و آگاهى براى او تنها از طريق پيمودن صراط قرب و نزديك شدن به كانون هستى پيدا مى‏شود و «ولايت تصرف‏» جز اين چيزى نيست.

برخى مى‏پندارند كه در وجود معجزه، شخصيت و اراده صاحب معجزه هيچ گونه دخالتى ندارد، او فقط پرده نمايش است، ذات احديت مستقيما و بلا واسطه آن را به وجود مى‏آورد، زيرا كار اگر به حد اعجاز برسد از حدود قدرت انسان در هر مقامى باشد خارج است، پس آنگاه كه معجزه صورت مى‏گيرد، انسانى در كائنات تصرف نكرده است، بلكه خود ذات احديت است كه مستقيما و بدون دخالت اراده انسان، در كائنات تصرف كرده است.

اين تصور اشتباه است.گذشته از اينكه علو ذات اقدس احديت ابا دارد كه يك فعل طبيعى بلا واسطه و خارج از نظام از او صادر گردد، اين تصور بر خلاف نصوص قرآنى است.قرآن در كمال صراحت آورنده «آيت‏» (معجزه)را خود رسولان مى‏داند ولى البته با اذن و رخصت ذات احديت.بديهى است كه اذن ذات احديت از نوع اذن اعتبارى و انسانى نيست كه با لفظ و يا اشاره، ممنوعيت اخلاقى يا اجتماعى او را از بين ببرد.اذن پروردگار همان اعطاى نوعى كمال است كه منشا چنين اثرى مى‏گردد و اگر خداوند نخواهد، آن كمال را از او مى‏گيرد.در سوره مباركه مؤمن آيه 78 مى‏فرمايد: و ما كان لرسول ان ياتى باية الا باذن الله.

هيچ پيامبرى را نرسد كه آيت(معجزه)بياورد مگر با اذن خداوند.

در اين آيه كريمه آ