 سياسى نيز زياد به كار رفته است.
رسول اكرم فرمود: 

ثلاث لا يغل عليهن قلب امرء مسلم: اخلاص العمل لله، و النصيحة لائمة المسلمين و اللزوم لجماعتهم (41) . 

هرگز قلب يك مسلمان نسبت به سه چيز خيانت و ترديد روا نمى‏دارد: اخلاص نيت براى خدا، خيرخواهى براى زعماى 
مسلمين در راه رهبرى مسلمين، همراهى با جماعت مسلمين. 

على(عليه السلام)در يكى از نامه‏هايش كه در نهج البلاغه ثبت است مى‏فرمايد:
فان اعظم الخيانة خيانة الامة و افظع الغش غش الائمة (42) . 

بزرگترين خيانتها خيانت به جامعه است و شنيع‏ترين دغلبازيها، دغلبازى با پيشوايان مسلمين است. 

زيرا نتيجه اين دغلبازى عليه مسلمين است.اگر ناخداى يك كشتى آن كشتى را درست هدايت كند و شخصى پيدا شود و آن 
ناخدا را فريب دهد و كشتى را دچار خطر كند، تنها به ناخدا خيانت نكرده است، به همه سكان كشتى خيانت كرده است. 

در اين جمله نيز كلمه «امام‏» به اعتبار رهبرى اجتماعى اطلاق شده است. 

در تاريخ مسلمين زياد مى‏خوانيم كه مسلمانان - حتى ائمه اطهار - خلفاى عصر خود را با كلمه «امام‏» خطاب مى‏كردند.
چيزى كه هست امام به اين معنى گاهى امام عدل است و گاهى امام جور و مسلمانان در قبال هر يك از آنها وظايفى دارند.
پيغمبر اكرم در حديث مشهورى كه فريقين روايت كرده‏اند فرمود:
افضل الجهاد كلمة عدل عند امام جائر (43) . 

بالاترين جهاد، يك سخن حق است در برابر يك پيشواى جور. 

و همچنين پيغمبر اكرم فرمود: 

افة الدين ثلاثة: امام جائر، و مجتهد جاهل، و عالم فاجر (44) . 


سه چيز آفت دين به شمار مى‏روند(و مانند يك آفت كه گياهى يا حيوانى را از پا در مى‏آورد، دين را از پا در مى‏آورند): پيشواى 
ستمگر، عابد نادان و عالم گناهكار. 

بالاتر اينكه در خود قرآن از پيشوايانى ياد شده است كه مردم را به آتش جهنم دعوت مى‏كنند و با كلمه «امام‏» هم تعبير شده 
است:
و جعلناهم ائمة يدعون الى النار (45) . 

آنان را پيشوايانى قرار داده‏ايم كه به آتش مى‏خوانند. 

البته شك نيست كه غالبا كلمه «امام‏» يا «ائمه‏» به پيشوايان عادل و صالح اطلاق مى‏شود و در عرف شيعه كلمه «امام‏» بر 
پيشوايان بر حق و معصوم اطلاق مى‏شود كه فقط دوازده نفرند. 

4 . ولاء تصرف 
ولاء تصرف يا ولاء معنوى بالاترين مراحل ولايت است.ساير اقسام ولايت‏يا مربوط است به رابطه قرابتى با رسول اكرم بعلاوه 
مقام طهارت و قداست‏شخصى اهل البيت، يا مربوط است به صلاحيت علمى و يا اجتماعى آنها.آنچه به نام ولايت در دو مورد 
اخير ناميده مى‏شود از حدود تشريع و قرار داد تجاوز نمى‏كند گو اينكه ريشه و مبنا و فلسفه اين قرارداد صلاحيت علمى يا 
اجتماعى است، اما ولايت تصرف يا ولايت معنوى، نوعى اقتدار و تسلط فوق العاده تكوينى است.اول بايد ببينيم ولايت تصرف 
چه معنى و مفهومى دارد و مقصود معتقدين چيست؟ 

نظريه ولايت تكوينى از يك طرف مربوط است به استعدادهاى نهفته در اين موجودى كه به نام «انسان‏» در روى زمين پديد 
آمده است و كمالاتى كه اين موجود شگفت بالقوه دارد و قابل به فعليت رسيدن است، و از طرف ديگر مربوط است به رابطه 
اين موجود با خدا.مقصود از ولايت تكوينى اين است كه انسان در اثر پيمودن صراط عبوديت به مقام قرب الهى نائل مى‏گردد 
و اثر وصول به مقام قرب - البته در مراحل عالى آن - اين است كه معنويت انسانى كه خود حقيقت و واقعيتى است، در وى 
متمركز مى‏شود و با داشتن آن معنويت، قافله سالار معنويات، مسلط بر ضمائر و شاهد بر اعمال و حجت زمان مى‏شود.زمين 
هيچگاه از وليى كه حامل چنين معنويتى باشد، و به عبارت ديگر، از «انسان كامل‏» خالى نيست. 

ولايت به اين معنى غير از نبوت و غير از خلافت و غير از وصايت و غير از امامت به معنى مرجعيت در احكام دينى است، 
غيريتش با نبوت و خلافت و وصايت، واقعى است و با امامت، مفهومى و اعتبارى. 

مقصود از اينكه غيريتش با نبوت و خلافت و وصايت، واقعى است اين نيست كه هر كه نبى يا وصى يا خليفه شد «ولى‏» نيست، 
بلكه مقصود اين است كه نبوت و همچنين وصايت و خلافت، حقيقتى است غير از ولايت، و الا انبياء عظام، خصوصا خاتم آنها، 
داراى ولايت كليه الهيه بوده‏اند. 

و مقصود از اينكه غيريتش با امامت، اعتبارى است اين است كه يك مقام است، به اعتبارى «امامت‏» و به اعتبار ديگرى 
«ولايت‏» ناميده مى‏شود.كلمه «امامت‏» در بسيارى از تعبيرات اسلامى در مورد همين ولايت معنوى به كار رفته است.مفهوم 
امامت مفهوم وسيعى است.امامت‏يعنى پيشوايى.يك مرجع احكام دينى پيشواست، همچنانكه يك زعيم سياسى و اجتماعى 
نيز پيشواست و همچنانكه يك مربى باطنى و راهنماى معنوى از باطن ضمير نيز پيشواست. 

از نظر شيعه كه مساله ولايت مطرح است از سه جنبه مطرح است و در هر سه جنبه چنانكه گفته شد كلمه امامت به كار 
رفته است:
اول از جنبه سياسى، كه احق و اليق براى جانشينى پيغمبر براى زعامت و رهبرى سياسى و اجتماعى مسلمين چه كسى 
بوده است و چه كسى مى‏بايست بعد از پيغمبر زعيم مسلمين باشد، و اينكه پيغمبر از طرف خداوند على را براى اين پست و 
مقام اجتماعى تعيين كرده بود.اين جهت است كه در حال حاضر جنبه تاريخى و اعتقادى دارد نه جنبه عملى. 

دوم آنكه در بيان احكام دين بعد از پيغمبر به چه كسانى بايد رجوع كرد و آن كسان علم خود را از چه طريق كسب كرده‏اند؟
و آيا آنها در بيان احكام معصوم‏اند يا نه؟و چنانكه مى‏دانيم شيعه معتقد به امامت ائمه معصومين است.اين جهت، هم جنبه 
اعتقادى دارد و هم عملى. 

سوم از جنبه معنوى و باطنى.از نظر شيعه در هر زمان يك «انسان كامل‏» كه نفوذ غيبى دارد بر جهان و انسان، و ناظر بر 
ارواح و نفوس و قلوب است و داراى نوعى تسلط تكوينى بر جهان و انسان است، همواره وجود دارد و به اين اعتبار نام او 
«حجت‏» است.بعيد نيست - همچنانكه گفته‏اند - آيه كريمه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (46) ناظر به اين معنى از ولايت 
نيز بوده باشد. 

مقصود از ولايت تصرف يا ولايت تكوينى اين نيست كه بعضى جهال پنداشته‏اند كه انسانى از انسانها سمت‏سرپرستى و 
قيمومت نسبت به جهان پيدا كند به طورى كه او گرداننده زمين و آسمان و خالق و رازق و محيى و مميت من جانب الله 
باشد. 

اگر چه خداوند، جهان را بر نظام اسباب و مسببات قرار داده و موجوداتى كه قرآن آنها را ملائكه مى‏نامد «مدبرات امر» (47) و 
«مقسمات امر» (48) به اذن الله مى‏باشند و اين جهت هيچ گونه منافاتى با شريك نداشتن خداوند در ملك و خالقيت ندارد، و 
همچنين با اين كه «به هيچ وجه هيچ موجودى «ولى‏» به معناى يار و ياور خدا و حتى آلت و ابزار خدا به شمار نمى‏رود» 
منافات ندارد(و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا) (49) ، نسبت مخلوق به خالق جز 
مخلوقيت و مربوبيت مطلقه و لا شيئيت نيست. 

قرآن در عين اينكه خداوند را در حد اعلاى غنا و بى‏نيازى معرفى مى‏كند و در عين اينكه مثلا مى‏گويد: «الله يتوفى الانفس 
حين موتها» (50) ، باز مى‏گويد: «قل يتو