فيكم ملك  الموت الذى وكل بكم‏» (51) ، «الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم‏» (52) .قرآن در عين اينكه مى‏فرمايد: «خداوند بر همه چيز حفيظ است‏» (53) ، مى‏فرمايد: «و يرسل عليكم حفظة حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا» (54) . 

در اين آيه كريمه رسولانى را، هم به عنوان نگهبان و هم قبض كننده ارواح معرفى مى‏كند. 

پس، از نظر توحيدى، وجود وسائط و نسبت دادن تدبير امور به غير خداوند ولى به اذن خداوند و به اراده خداوند به طورى 
كه مدبران، مجريان اوامر و اراده پروردگارند، مانعى ندارد. 

در عين حال، اولا ادب اسلامى اقتضا مى‏كند كه ما خلق و رزق و احيا و اماته و امثال اينها را به غير خدا نسبت ندهيم زيرا 
قرآن مى‏كوشد كه ما از اسباب و وسائط عبور كنيم و به منبع اصلى دست‏يابيم و توجه‏مان به كارگزار كل جهان باشد كه 
وسائط نيز آفريده او و مجرى امر او و مظهر حكمت او مى‏باشند، ثانيا نظام عالم از نظر وسائط نظام خاصى است كه خداوند 
آفريده است و هرگز بشر در اثر سير تكاملى خود جانشين هيچيك از وسائط فيض نمى‏گردد بلكه خود فيض را از همان 
وسائط مى‏گيرد، يعنى فرشته به او وحى مى‏كند و فرشته مامور حفظ او و مامور قبض روح او مى‏گردد، در عين اينكه ممكن 
است مقام قرب و سعه وجودى آن انسان از آن فرشته‏اى كه مامور اوست احيانا بالاتر و بيشتر باشد. 

مطلب ديگر اينكه ما حدود ولايت تصرف و يا ولايت تكوينى يك انسان كامل و يا نسبتا كامل را نمى‏توانيم دقيقا تعيين كنيم، 
يعنى مجموع قرائن قرآنى و قرائن علمى كه نزد ما هست اجمالا وصول انسان را به مرتبه‏اى كه اراده‏اش بر جهان حاكم باشد 
ثابت مى‏كند، اما در چه حدودى؟آيا هيچ حدى ندارد و يا محدود به حدى است؟
مطلبى است كه از عهده ما خارج است. 

مطلب سوم كه لازم است گفته شود اين است كه ولايت تصرف، شان بنده‏اى است كه از هواجس نفسانى بكلى پاك شده است.اين قدرت قدرتى نيست كه به اصطلاح دلبخواه و تابع هوس و ميل خود  سر يك انسان باشد.اساسا انسانى كه هنوز محكوم هوسها و ميلهاى خودسر است از چنين كرامتهايى محروم است.انسانى كه  تا آن حد پاك باشد، اراده‏اش از مبادئ و مقدماتى كه اراده ما را منبعث مى‏كند هرگز منبعث نمى‏شود، انبعاث اراده‏اش با  تحريكى درونى و اشاره‏اى غيبى است.و اما اينكه اين تحريك و اشاره به چه نحو است و چگونه است، ما نمى‏دانيم و لهذا چنين  كسان «گاهى بر طارم اعلى نشينند» و «گهى تا پشت پاى خود نبينند» . 

اما اينكه در آيات كريمه قرآن آمده است: قل لا املك لنفسى نفعا و لا ضرا» (55) من مالك هيچ سود و زيانى براى خود نيستم)، 
بديهى است كه مى‏خواهد بگويد مالك اصلى همه سود و زيانها خداست و توانايى من بر سود و زيانم نيز از خداست نه از 
خودم، و الا چگونه ممكن است كه انسانهاى ديگر در حدودى مالك سود و زيان خود باشند و اما پيغمبر حتى از انسانهاى 
ديگر هم كمتر باشد؟! اين نكات سه گانه لازم بود كه در مقدمه بحث «ولايت تكوينى‏» ياد آورى شود، و چون كمتر درباره اين 
موضوع بحث مى‏شود، بعلاوه عده‏اى اظهار علاقه مى‏كنند كه ما اين موضوع را مطرح كنيم، اندكى سخن را در اين باره بسط 
مى‏دهيم. 

اعتراف مى‏كنم كه قبول ولايت به اين معنى اندكى دشوار است، باور كردنش خالى از صعوبت نيست.مخصوصا طبقه 
روشنفكر ما چندان از طرح چنين مسائلى خرسند نيستند، احيانا دشوارى مطلب و مورد انكار بودن آن را به اين صورت 
طرح مى‏كنند: «فعلا با اينهمه مسائل ضرورى و فورى براى مسلمين طرح اين گونه مسائل كه پيغمبر و امام، ولايت تكوينى 
دارند يا ندارند، چه ضرورتى دارد؟» .برخى ديگر انكار و اشكال خود را به صورت ديگر كه رنگ مذهبى دارد طرح مى‏كنند و 
آن اينكه:
اين غلو است و مقام فوق بشرى و نيمه خدايى براى بشر قائل شدن است، كار خدا را به غير خدا نسبت دادن است، پس 
شرك است و با اصل اولى و اساسى اسلام كه توحيد است، منافى است. 

حقيقت اين است كه ما از پيش خود نه مى‏توانيم مطلبى را قبول كنيم و نه مى‏توانيم رد كنيم.شرك يا توحيدى بودن يك 
نظريه به ميل و اراده ما نيست كه هر چه  را خواستيم شرك بناميم و هر چه را خواستيم نام توحيد روى آن بگذاريم.معيارهاى بسيار دقيق قرآنى و برهانى دارد.
معارف اسلامى در مسائل مربوط به شرك و توحيد از اوج و عظمتى برخوردار است ما فوق تصور افراد عادى.مساله فورى‏تر و 
ضرورى‏تر بودن بعضى مسائل نسبت به بعضى ديگر نيز سخنى است اساسى، ولى معيار ضرورى بودن تنها اين نيست كه يك 
مساله‏اى در يك زمان بيشتر طرح شود و افراد بيشتر احساس احتياج كنند.اشتباه است اگر خيال كنيم همواره احساس 
احتياج‏ها بر طبق احتياجهاست. 

اينكه قرآن در عرض مسائل و معارف خود چه اندازه بر مطلبى تكيه دارد، خود يك معيار است كه در هر زمان بايد مورد 
استفاده قرار گيرد.مساله ولايت تكوينى يكى از مسائل مربوط به «انسان‏» و استعدادهاى انسانى است.قرآن به انسان و 
استعدادهاى انسانى و جنبه غير عادى خلقت او اهميت فراوان مى‏دهد و ما در بحثهايى كه ان شاء الله در كتاب قرآن و انسان (56) 
طرح خواهيم كرد به اين مساله رسيدگى مى‏نماييم.
در اينجا كافى است كه اشاره‏اى اجمالى به اين مطلب بنماييم و پايه‏هاى اين فكر را با توجه به معانى و مفاهيم قرآنى روشن 
كنيم تا عده‏اى خيال نكنند كه به اصطلاح اين يك سخن «قلندرى‏» است. 

در اين گونه مسائل كه احيانا بر فهم ما گران مى‏آيد اگر ما خود را تخطئه بكنيم به حقيقت نزديكتر است تا اينكه انكار نماييم.
شك ندارد كه مساله «ولايت‏» به معنى چهارم از مسائل عرفانى است، ولى اين دليل نمى‏شود كه چون يك مساله عرفانى است 
پس بايد مردود قلمداد شود.اين مساله يك مساله عرفانى است كه از ديد تشيع يك مساله اسلامى نيز هست.تشيع يك 
مذهب است و عرفان يك مسلك.اين مذهب و آن مسلك(قطع نظر از خرافاتى كه به آن بسته‏اند)در اين نقطه با يكديگر 
تلاقى كرده‏اند و اگر الزاما بنا هست كه گفته شود يكى از ايندو از ديگرى گرفته است به حكم قرائن مسلم تاريخى قطعا اين 
عرفان است كه از تشيع اقتباس كرده است نه بالعكس.به هر حال، ما پايه‏ها و ريشه‏هاى اين انديشه را به طور اختصار بيان 
مى‏كنيم: 

مهمترين مساله‏اى كه در اين زمينه بايد مطرح شود، مساله «قرب‏» و «تقرب الى الله‏» است.مى‏دانيم كه در اسلام، بلكه در هر 
آيين آسمانى، روح دستورها كه بايد اجرا شود قصد قربت است و نتيجه نهايى كه از اعمال بايد گرفته شود، تقرب به ذات 
احديت است.پس بحث‏خود را از معنى و مفهوم «قرب‏» آغاز مى‏كنيم. 

تقرب به خدا يعنى چه؟ 
انس ما با مفاهيم اعتبارى و اجتماعى كه در زندگى اجتماعى به كار مى‏بريم غالبا سبب خطا و اشتباه ما مى‏شود، سبب 
مى‏شود كه الفاظى كه در معارف اسلامى آمده است از معناى حقيقى خود منسلخ شوند و مفهومى اعتبارى و قراردادى پيدا 
كنند. 

ما آنجا كه كلمه «قرب‏» و نزديكى را در خارج از مفاهيم اجتماعى به كار مى‏بريم همان مفهوم حقيقى را اراده مى‏كنيم، مثلا 
مى