اى زندگى در اين جهان بيهوده است. 

اما نبايد تصور كرد كه فلسفه‏هاى دستورهاى اسلامى، در مسائل زندگى خلاصه مى‏شود، خير، در عين حال به كار بستن اين 
دستورات وسيله‏اى است براى طى طريق عبوديت و پيمودن صراط قرب و استكمال وجود.انسان يك سير كمالى باطنى 
دارد كه از حدود جسم و ماده و زندگى فردى و اجتماعى بيرون است و از يك سلسله مقامات  معنوى سرچشمه مى‏گيرد.انسان با عبوديت و اخلاص خود عملا در آن سير مى‏كند، احيانا در همين دنيا و اگر نه، در جهان 
ديگر كه حجاب برطرف شد همه مقاماتى را كه طى كرده - كه همان مقامات و مراتب قرب و در نتيجه ولايت است - 
مشاهده مى‏نمايد (60) . 

نبوت و ولايت
حضرت استادنا الاكرم علامه طباطبائى(مد ظله العالى)مى‏فرمايند:
«احكام و نواميس دينى كه يك دسته از آنها همان مقررات اجتماعى مى‏باشند، در ظاهر يك سلسله افكار اجتماعى مى‏باشند،
ارتباط آنها با سعادت و شقاوت اخروى، و به عبارت ساده دينى با نعمتهاى بهشتى و نقمتهاى دوزخى، منوط به واقعيتهايى 
است كه به واسطه عمل به آن نواميس و مقررات يا ترك آنها در انسان به وجود آمده و در پس پرده حس ذخيره شده و پس از 
انتقال وى به نشئه آخرت و پاره شدن پرده غفلت و حجاب انيت براى انسان ظاهر و مكشوف افتد...پس در زير لفافه زندگى 
اجتماعى كه انسان با رعايت نواميس دينى بسر مى‏برد، واقعيتى است زنده و حياتى است معنوى كه نعمتهاى اخروى و 
خوشبختيهاى هميشگى از آن سرچشمه گرفته و به عبارت ديگر مظاهر وى مى‏باشند.اين حقيقت و واقعيت است كه به نام 
«ولايت‏» ناميده مى‏شود. «نبوت‏» واقعيتى است كه احكام دينى و نواميس خدايى مربوط به زندگى را به دست آورده و به مردم 
مى‏رساند و «ولايت‏» واقعيتى است كه در نتيجه عمل به فرآورده‏هاى نبوت و نواميس خدايى در انسان به وجود مى‏آيد» (61) . 

امام، حامل ولايت
حضرت معظم له درباره ثبوت ولايت و حامل آن(امام)و اينكه جهان انسانى همواره از انسانى كه حامل ولايت باشد(انسان 
كامل)خالى نيست، مى‏فرمايند: 

«در ثبوت و تحقق صراط ولايت كه در وى انسان مراتب كمال باطنى خود را طى كرده و در موقف قرب الهى جايگزين 
مى‏شود، ترديدى نيست، زيرا ظواهر دينى بدون يك واقعيت باطنى تصور ندارد و دستگاه آفرينش كه براى انسان ظواهر 
دينى (مقررات عملى و اخلاقى و اجتماعى)را تهيه نموده و وى را به سوى او دعوت كرده است، ضرورتا اين واقعيت باطنى را 
كه نسبت به ظواهر دينى به منزله روح است آماده خواهد ساخت و دليلى كه دلالت بر ثبوت و دوام نبوت(شرايع و احكام) در 
عالم انسانى كرده و سازمان مقررات دينى را به پا نگه مى‏دارد، دلالت بر ثبوت و دوام و فعليت‏سازمان ولايت مى‏كند.و چگونه 
متصور است كه مرتبه‏اى از مراتب توحيد و يا حكمى از احكام دين، امر(فرمان)زنده‏اى بالفعل داشته باشد در حالى كه 
واقعيت باطنى كه در بردارد در وجود نباشد و يا رابطه عالم انسانى با آن مرتبه مقطوع بوده باشد.كسى كه حامل درجات 
قرب و امير قافله اهل ولايت بوده و رابطه انسانيت را با اين واقعيت‏حفظ مى‏كند در لسان قرآن (62) «امام‏» ناميده مى‏شود.امام 
يعنى كسى كه از جانب حق سبحانه براى پيشروى صراط ولايت اختيار شده و زمام هدايت معنوى را در دست گرفته.ولايت 
كه به قلوب بندگان مى‏تابد، اشعه و خطوط نورى هستند از كانون نورى كه پيش اوست، و موهبتهاى متفرقه، جويهايى 
هستند متصل به درياى بيكرانى كه نزد وى مى‏باشد» (63) . 

در اصول كافى(باب «ان الائمة نور الله‏» )از ابو خالد كابلى روايت مى‏كند كه گفت از امام باقر(عليه السلام)از اين آيه سؤال 
كردم:
فامنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلنا (64) . 

به خدا و فرستاده‏اش و نورى كه فرود آورده‏ايم ايمان آوريد. 

امام ضمن توضيح معناى اين آيه فرمود:
و الله يا ابا خالد لنور الامام في قلوب المؤمنين انور من الشمس المضيئة بالنهار. 

به خدا سوگند - اى ابا خالد! - كه نور امام در دل مردم با ايمان كه تحت نفوذ و سيطره معنوى او هستند از نور خورشيد در 
روز روشن‏تر است. 

مقصود اين است كه محدود كردن هدف و مقصد و ظاهر و باطن دستورهاى دينى به آثارى كه از نظر زندگى مترتب مى‏شود،
و قرب الهى را كه نتيجه مستقيم انجام صحيح اين اعمال است‏يك امر اعتبارى و مجازى از قبيل تقرب به ارباب زر و زور در 
دنيا تلقى كردن بدون آنكه نقش مؤثرى در حيات معنوى و واقعى انسان داشته باشد و او را واقعا در نردبان وجود بالا ببرد، 
اشتباه بزرگى است.افرادى كه مراتب قرب را واقعا طى كرده و به عالى‏ترين درجات آن نائل گشته يعنى واقعا به كانون هستى 
نزديك شده‏اند، طبعا از مزاياى آن بهره‏مند شده‏اند و همانها هستند كه احاطه بر عالم انسانى دارند و ارواح و ضمائر ديگران 
را تحت تسلط مى‏گيرند و شهيد بر اعمال ديگران‏اند. 

اساسا هر موجودى كه قدمى در راه كمال مقدر خويش پيش رود و مرحله‏اى از مراحل كمالات خود را طى كند، راه قرب به 
حق را مى‏پيمايد.انسان نيز يكى از موجودات عالم است و راه كمالش تنها اين نيست كه به اصطلاح در آنچه امروز «تمدن‏» 
ناميده مى‏شود - يعنى يك سلسله علوم و فنون كه براى بهبود اين زندگى مؤثر و مفيد است و يك سلسله آداب و مراسم كه 
لازمه بهتر زيستن اجتماعى است - پيشرفت‏حاصل كند.اگر انسان را تنها در اين سطح در نظر بگيريم مطلب همين است، 
ولى انسان راهى و بعدى ديگر دارد كه از طريق تهذيب نفس و با آشنايى آخرين هدف يعنى ذات اقدس احديت‏حاصل 
مى‏گردد. 

از عبوديت تا ربوبيت
تعبير زننده‏اى است: از بندگى تا خداوندگارى؟!!مگر ممكن است بنده‏اى از مرز بندگى خارج گردد و پا در مرز خدايى 
بگذارد(اين التراب و رب الارباب)؟!به قول محمود شبسترى:
سيه رويى ز ممكن در دو عالم
جدا هرگز نشد و الله اعلم 

راست است، ولى مقصود از «ربوبيت‏» خداوندگارى است نه خدايى.هر صاحب قدرتى خداوندگار آن چيزهايى است كه تحت 
نفوذ و تصرف اوست.جناب عبد المطلب به ابرهه كه به قصد خراب كردن كعبه آمده بود گفت:
انى رب الابل و ان للبيت ربا (65) . 

من صاحب شترانم كه براى مطالبه آنها آمده‏ام، اما خانه خود صاحبى دارد. 

ما تعبير بالا را به پيروى از يك حديث معروف كه در مصباح الشريعة آمده است آورديم.در آن حديث مى‏گويد: «العبودية 
جوهرة كنهها الربوبية‏» يعنى همانا بندگى خدا و پيمودن صراط قرب به حق گوهرى است كه نهايت آن خداوندگارى يعنى 
قدرت و توانايى است. 

بشر همواره در تلاش بوده و هست كه راهى پيدا كند كه بر خود و بر جهان تسلط يابد.فعلا به اينكه چه راههايى را براى اين 
هدف برگزيده و در آن راه كامياب و يا ناكام شده است كارى نداريم.در ميان آن راهها يك راه است كه وضع عجيبى دارد، از 
اين نظر كه انسان تنها وقتى از اين راه استفاده مى‏كند كه چنان هدفى نداشته باشد، يعنى هدفش كسب قدرت و تسلط بر 
جهان نباشد، بلكه هدفش در نقطه مقابل اين هدف باشد، يعنى هدفش «تذلل‏» ، «خضوع‏» ، «فنا» و «نيستى‏» از خود باشد.آن 
راه عجيب راه عبوديت است. 

آن كس