رباب و خالق و مدبر كل قرار گرفته است، زمينه تجمع خاطر و تمركز ذهن را 
فراهم مى‏كند. 

زلف آشفته او باعث جمعيت ماست
چون چنين است پس آشفته‏ترش بايد كرد
دريغ است كه در اينجا تاييدى از شيخ فلاسفه اسلام، اعجوبه دهر، كه از بركت تعليمات اسلام انديشه‏هاى فلسفى را به جايى 
رسانده است كه پيشينيان يونانى و ايرانى و هندى و غير آنها هرگز نرسيده‏اند، نقل نكنيم.اين مرد بزرگ در نمط نهم اشارات 
پس از تشريح عبادت عوامانه كه تنها براى مزد است و ارزش زيادى ندارد، به عبادتهاى مقرون به معرفت مى‏پردازد، مى‏گويد:
و العبادة عند العارف رياضة ما لهممه و قوى نفسه المتوهمة و المتخيلة ليجرها بالتعويد عن جناب الغرور الى جناب الحق 
فتصير مسالمة للسر الباطن حينما يستجلى الحق لا تنازعه فيخلص السر الى الشروق الباطن. 
عبادت از نظر اهل معرفت، ورزش همتها و قواى وهميه و خياليه است كه در اثر تكرار و عادت دادن به حضور در محضر حق، 
همواره آنها را از توجه به مسائل مربوط به طبيعت و ماده به سوى تصورات ملكوتى بكشاند و در نتيجه، اين قوا تسليم «سر 
ضمير» و فطرت خداجويى انسان گردند و مطيع او شوند به حدى كه هر وقت اراده كند كه در پى جلب جلوه حق بر آيد، اين 
قوا در جهت‏خلاف فعاليت نكنند و كشمكش درونى ميان دو ميل علوى و سفلى ايجاد نشود و «سر باطن‏» بدون مزاحمت 
اينها از باطن كسب اشراق نمايد. 

مرحله سوم اين است كه روح در مراحل قوت و قدرت و ربوبيت و ولايت‏خود به مرحله‏اى مى‏رسد كه در بسيارى از چيزها از 
بدن بى‏نياز مى‏گردد در حالى كه بدن صد در صد نيازمند به روح است. 

روح و بدن نيازمند به يكديگرند.حيات بدن به روح است.روح صورت و حافظ بدن است.سلب علاقه تدبيرى روح به بدن 
مستلزم خرابى و فساد بدن است.و از طرف ديگر روح در فعاليتهاى خود نيازمند به استخدام بدن است، بدون به كار بردن 
اعضا و جوارح و ابزارهاى بدنى قادر به كارى نيست.بى‏نيازى روح از بدن به اين است كه در برخى از فعاليتها از استخدام بدن بى‏نياز مى‏گردد.اين بى‏نيازى گاهى در چند لحظه و گاهى مكرر و گاهى به  طور دائم صورت مى‏گيرد.اين همان است كه به «خلع بدن‏» معروف است. 

سهروردى حكيم اشراقى معروف گفته است «ما حكيم را حكيم نمى‏دانيم مگر آنكه بتواند خلع بدن كند» .ميرداماد مى‏گويد 
«ما حكيم را حكيم نمى‏دانيم مگر آنكه خلع بدن براى او ملكه شده باشد و هر وقت اراده كند عملى گردد» . 

همان طور كه محققان گفته‏اند، خلع بدن دليل بر كمال زيادى نيست، يعنى افرادى كه هنوز از عالم «مثال‏» عبور نكرده و 
قدم به غيب معقول نگذاشته‏اند، ممكن است به اين مرحله برسند. 

مرحله چهارم اين است كه خود بدن از هر لحاظ تحت فرمان و اراده شخص در مى‏آيد به طورى كه در حوزه بدن خود شخص 
اعمال خارق العاده سر مى‏زند.اين مطلب دامنه بحث زيادى دارد.امام صادق(عليه السلام)فرمود:
ما ضعف بدن عما قويت عليه النية (75) . 

آنچه كه همت و اراده نفس در آن نيرومند گردد و جدا مورد توجه نفس واقع شود، بدن از انجام آن ناتوانى نشان نمى‏دهد. 


مرحله پنجم كه بالاترين مراحل است اين است كه حتى طبيعت‏خارجى نيز تحت نفوذ اراده انسان قرار مى‏گيرد و مطيع 
انسان مى‏شود.معجزات و كرامات انبياء و اولياء حق از اين مقوله است. 

مساله معجزات و كرامات خود مساله قابل بحثى است كه جداگانه درباره توجيه آن بايد بحث‏شود.تدين به يكى از اديان 
آسمانى ملازم با قبول و ايمان به خرق عادت و معجزه است، مثلا يك نفر مسلمان نمى‏تواند مسلمان باشد و به قرآن ايمان و 
اعتقاد داشته باشد ولى منكر معجزه و خرق عادت باشد.از نظر حكمت الهى اسلامى، مشكل معجزه يك مشكل حل شده 
است و البته بررسى اين مساله مستلزم بحث در مقدمات زيادى است.ما در اينجا از نظر بحث «ولايت تصرف‏» در آن بحث 
مى‏كنيم و طبعا طرف سخن ما افرادى هستند كه به قرآن ايمان و اعتقاد دارند و وقوع معجزات را اعتراف دارند.سخن ما با آنها در اين 
جهت است كه معجزه جز مظهرى از ولايت تصرف و ولايت تكوينى نيست.بگذريم از قرآن كه علاوه بر جنبه معجزه بودن، 
كلام خداوند است نه كلام پيغمبر و وضع استثنائى دارد در ميان همه معجزات، معجزه بدان جهت صورت مى‏گيرد كه به 
صاحب آن از طرف خداوند نوعى قدرت و اراده داده شده كه مى‏تواند به اذن و امر پروردگار در كائنات تصرف كند، عصايى را 
اژدها نمايد، كورى را بينا سازد و حتى مرده‏اى را زنده كند، از نهان آگاه سازد.اين قدرت و آگاهى براى او تنها از طريق 
پيمودن صراط قرب و نزديك شدن به كانون هستى پيدا مى‏شود و «ولايت تصرف‏» جز اين چيزى نيست. 

برخى مى‏پندارند كه در وجود معجزه، شخصيت و اراده صاحب معجزه هيچ گونه دخالتى ندارد، او فقط پرده نمايش است، 
ذات احديت مستقيما و بلا واسطه آن را به وجود مى‏آورد، زيرا كار اگر به حد اعجاز برسد از حدود قدرت انسان در هر مقامى 
باشد خارج است، پس آنگاه كه معجزه صورت مى‏گيرد، انسانى در كائنات تصرف نكرده است، بلكه خود ذات احديت است كه 
مستقيما و بدون دخالت اراده انسان، در كائنات تصرف كرده است. 

اين تصور اشتباه است.گذشته از اينكه علو ذات اقدس احديت ابا دارد كه يك فعل طبيعى بلا واسطه و خارج از نظام از او 
صادر گردد، اين تصور بر خلاف نصوص قرآنى است.قرآن در كمال صراحت آورنده «آيت‏» (معجزه)را خود رسولان مى‏داند ولى 
البته با اذن و رخصت ذات احديت.بديهى است كه اذن ذات احديت از نوع اذن اعتبارى و انسانى نيست كه با لفظ و يا اشاره، 
ممنوعيت اخلاقى يا اجتماعى او را از بين ببرد.اذن پروردگار همان اعطاى نوعى كمال است كه منشا چنين اثرى مى‏گردد و 
اگر خداوند نخواهد، آن كمال را از او مى‏گيرد.در سوره مباركه مؤمن آيه 78 مى‏فرمايد:
و ما كان لرسول ان ياتى باية الا باذن الله. 

هيچ پيامبرى را نرسد كه آيت(معجزه)بياورد مگر با اذن خداوند. 

در اين آيه كريمه آورنده آيت را پيامبران مى‏داند ولى به اذن پروردگار. 

مخصوصا كلمه «اذن پروردگار» اضافه مى‏شود كه توهم نشود كه كسى از خودش در مقابل ذات حق استقلال دارد و همه 
بدانند كه «لا حول و لا قوة الا بالله‏» هر حول و قوه‏اى - اعم از اندك يا بسيار، كوچك يا بزرگ - متكى به ذات اقدس احديت 
است، هر موجودى در هر مرتبه‏اى مجراى اراده و مشيت الهى است و مظهرى از مظاهر آن است، پيامبران در هر كار و از 
جمله در اعجاز خود متكى و مستمد از منبع لا يزال غيبى هستند. 

در سوره مباركه نمل، داستان سليمان و ملكه سبا را نقل مى‏كند.سليمان، ملكه سبا را احضار مى‏كند و ملكه به حضور 
سليمان روانه مى‏شود.سليمان از حاضران مجلس مى‏خواهد كه تخت ملكه را پيش از ورود خودش حاضر نمايند.برخى 
داوطلب مى‏شوند و سليمان به نوع كار آنها راضى نمى‏شود تا آنكه:
قال الذي عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك (76) . 

آن كه دانشى از لوح محفوظ نزد او بود گفت: من پيش از آنكه چشم به هم بزنى آن را حاضر مى‏كنم(و حاضر كرد). 

تعبير قرآن اين است ك