اد مواجه می‏شوم . اين‏  سؤال كنندگان يا اساسا به خدا معتقد نيستند و يا اعتقادشان آنقدر محكم‏  نيست كه به تصديق اجمالی به حكمت و مصلحت قناعت كنند . از اينرو لازم‏  است برخی مسائل كه با ريشه اين سؤالات سر و كار دارد طرح شود تا مشكلات‏  حل گردد . 
مطلب ديگر اينكه يك اشكال مهم در مورد " حكمتها " و " مصلحتها "  هست كه كمتر طرح می‏شود و اگر اين اشكال مرتفع نگردد جواب اجمالی بالا  ارزش خود را از دست می‏دهد . حل آن اشكال موقوف به اين است كه ما يك‏  اصل اساسی را كه پايه جواب تفصيلی آينده است و حكما بيشتر به آن جواب‏  تكيه می‏كنند پايه ريزی كنيم ، و تنها با اتكاء به آن اصل است كه هم‏  جواب اجمالی گذشته ارزش پيدا می‏كند و هم جواب تفصيلی آينده . آن اشكال‏  اين است : 
آيا اساسا در مورد خداوند ، " مصلحت " و " حكمت " می‏تواند معنی و  مفهوم داشته باشد ؟ آيا می‏توان گفت خداوند فلان كار را به خاطر فلان‏  مصلحت كرده است و يا حكمت فلان كار خداوند اين است و آن است ؟ و آيا  اين نوع انديشه‏ها درباره خداوند ناشی از قياس گرفتن خداوند به مخلوقات‏  نيست ؟ 
ممكن است كسی ادعا كند كه اساسا درباره خداوند ، " حكمت " و "  مصلحت " مفهوم و معنی ندارد و همه اينها از قياس گرفتن خالق به مخلوق‏  پيدا شده است ، زيرا معنی اينكه مصلحت چنين اقتضا می‏كند ، اين است كه‏  برای رسيدن به فلان مقصد بايد از فلان وسيله استفاده شود ، انتخاب آن‏  وسيله مصلحت است زيرا به فلان مقصد می‏رساند ، و انتخاب فلان وسيله ديگر  مصلحت نيست زيرا از آن مقصد دور می‏كند ، مثلا می‏گوييم مصلحت اقتضا كرده‏  است كه درد و رنج باشد تا لذت ، معنی و مفهوم داشته باشد ، حكمت‏  ايجاب كرده كه ما در پستان داشته باشد تا فرزند غذای آماده‏ای داشته باشد  ، حكمت و مصلحت ايجاب كرده كه فلان حيوان شاخ داشته باشد تا در برابر  هجوم دشمن از خود دفاع كند . 
آيا نمی‏توان گفت كه : همه اينها قياس گرفتن خداوند است با بشر و  ساير موجودات ناقص ديگر ؟

برای بشر و هر موجود ناقص ديگر ، مصلحت و حكمت ، معنی و مفهوم دارد  ، زيرا بشر و يا يك موجود ناقص ديگر ، در داخل نظامی قرار گرفته كه آن‏  نظام به هر حال از يك سلسله اسباب و مسببات تشكيل شده است . آن موجود  برای اينكه به مسبب برسد چاره‏ای ندارد جز اينكه به سبب متوسل شود .  
چنين موجودی آنگاه كه می‏خواهد به يك مقصدی برسد ، اگر آن چيزی كه به‏  عنوان وسيله انتخاب می‏كند همان چيزی باشد كه در نظام عالم ، سبب آن‏  مقصد قرار داده شده است كاری بر وفق مصلحت و حكمت انجام داده است ، و  الا بر خلاف مصلحت و حكمت عمل كرده است . 
مصلحت و حكمت درباره موجودی صادق است كه جزئی از نظام موجود و دارای‏  قدرتی محدود است و چاره‏ای ندارد جز اينكه نظام موجود را به رسميت‏  بشناسد . محدود بودن قدرت ، جزئی از مفهوم مصلحت و حكمت است . 
اما موجودی كه فوق اين نظام است و خود پديد آورنده اين نظام است ،  برای او حكمت و مصلحت چه معنی و مفهومی می‏تواند داشته باشد ؟ او چه‏  نيازی دارد كه برای رسيدن به يك مقصد ، متوسل به اسباب شود تا گفته شود  فلان كارش حكيمانه بود و فلان كارش غير حكيمانه . عليهذا صحيح نيست كه‏  بگوييم خداوند مثلا درد و رنج را آفريد تا لذت ، معنی و مفهوم داشته باشد  ، پستان مادر را آفريد تا بچه بی غذا نماند . خداوند می‏تواند بدون اينكه‏  بچه به شير و پستان مادر نياز داشته باشد او را سير گرداند و بدون آنكه‏ 
به انسان رنج برساند مفهوم و معنی لذت را به او بفهماند . 
نظام اسباب و مسببات ، از نظر ما يك امر جدی است ، ولی از نظر  خداوند يك امر تشريفاتی بيش نيست . عليهذا ما می‏توانيم حكيم باشيم نه‏  خدا ، فعل ما می‏تواند حكيمانه باشد - يعنی منطبق بر نظام موجود باشد - نه‏  فعل خدا كه عين نظام است . خود نظام بر وفق نظام ديگری آفريده نشده است‏  . خداوند ، خالق نظامی است كه در مرتبه بعد از خلقت آن نظام و بر قراری‏  آن ، اگر كسی آن نظام را بشناسد و عمل خود را بر آن تطبيق دهد كار  حكيمانه‏ای انجام داده است . 
اگر گفته شود خداوند ، عالم را منظم و بر اساس علل و اسباب ، و  مقدمات و نتايج قرار داده تا علم و حكمت خود را بر بندگانش روشن‏ 
گرداند و وسيله‏ای برای معرفت آنها قرار دهد ، زيرا اگر نظم و اتقانی‏  نبود ، يعنی اگر گزاف و صدفه در كار بود و به دنبال هر مقدمه‏ای هر گونه‏  نتيجه‏ای انتظار می‏رفت ، راهی برای معرفت خدا نبود ، جواب اين است كه‏  خود اين مطلب ، كه حصول معرفت برای بندگان ، مبتنی است بر مطالعه نظام‏  حكيمانه خلقت ، به معنی اين است كه نظامی قطعی و ضروری بر عالم‏  حكمفرماست ، و حال آنكه بنابر اصل فوق ، توسل به اسباب برای حصول نتايج‏  ، شأن    بندگان است نه شأن خداوند ، برای خداوند ممكن است كه همان معرفتها را  برای بندگان ايجاد كند بدون اينكه از اين راه استفاده شود . 
بنابراين بيان ، ممكن است بر منطق كسانی كه شرور و تبعيضها را بر  اساس " حكمت " و " مصلحت " توجيه می‏كنند ايراد گرفته شود كه :   تبعيضها و بديها را بر اساس " حكمت " و " مصلحت " نمی‏شود توجيه‏   كرد ، زيرا خداوند می‏توانست همه آن آثار و فوائدی را كه برای تبعيضها و  بديها هست بيافريند بدون آنكه چنين وسائل ناراحت كننده‏ای در كار باشد . 
اين است اشكال بزرگی كه بايد قبلا حل شود تا نوبت به طرح مسأله "  مصلحت " در جواب اشكال برسد . 
اكنون وارد اصل جواب می‏شويم . مطلب عمده اين است كه نظام عالم را  بشناسيم . آيا نظام عالم يك نظام قراردادی است يا يك نظام ذاتی ؟ معنی‏  خلقت و آفرينش از اين نظر چيست ؟ آيا معنی آن اين است كه خداوند  مجموعی از اشياء و حوادث می‏آفريند در حالی كه هيچ رابطه واقعی و ذاتی‏  ميان آنها نيست ، بعد آنها را به صف می‏كشد و يكی را پشت سر ديگری قرار  می‏دهد و از اين قرارداد ، نظام و سنت ، و مقدمه و نتيجه ، و مغيا و  غايت پيدا می‏شود ؟ يا آنكه روابط علل و اسباب با معلولات و مسببات ، و  روابط مقدمات با نتايج ، و روابط مغياها با غايتها طوری است كه قرار  گرفتن هر معلولی و مسببی در دنبال علت و سبب خود ، و قرار گرفتن هر  نتيجه به دنبال مقدمه خود ، و قرار گرفتن هر غايت به دنبال مغيای خود ،  عين وجود آن است ، و به اصطلاح : " مرتبه هر وجود در نظام طولی و عرضی‏  جهان مقوم ذات آن وجود است " آنچنانكه مراتب اعداد هستند . اينك‏  توضيح و مثالی از اعداد : 
در اعداد می‏بينيم كه عدد " يك " قبل از عدد " دو " ، و عدد " دو  " قبل از عدد " سه " و بعد از عدد " يك " است ، و همچنين هر عددی‏  غير از عدد " يك " ، بعد از عددی و قبل از عدد ديگر است . هر عددی‏  مرتبه‏ای را اشغال كرده است و در مرتبه خود احكام و آثاری دارد و مجموع‏  اعداد كه محدود به حدی نيستند نظامی را بوجود آورده‏اند .  
اعداد چه وضعی دارند ؟ آيا وجود و ماهيت اعداد ، با درجه و مرتبه آنها  دو امر جداگانه اند و هر يك از اعداد از خود وجود و ماهيتی مستقل از  درجه و مرتبه خود دارد و می‏ت