 است.اين همان تعبير تحليلى علمى است، اين مربوط به آينده نيست، خواب الهامى نيست،چون در سر[ضمير]او يك خاطره عجيبى بوده، از نظر خودش هم عجيب بوده. مى‏رفته مرده‏ها را از خاك قبر درمى‏آورده، بدنشان رامى‏انداخته، كفنشان را مى‏برده، بعد كفن را هم تبديل به پول مى‏كرده و مصرف مى‏كرده است.

همين خاطره ذهنى درعالم رؤيا به اين صورت برايش مجسم شده است.بعد تحقيق كردند، معلوم‏شد قضيه از همين قرار است.اقرار كرد كه من همان كفن دزد هستم.

صفحه : 153
خواب ديگرى نقل مى‏كنند كه ابن سيرين به همين‏شكل علمى آن را تحليل كرده است و آن اين است كه مى‏گويند يك نفر آمد گفت: من خواب ديدم كه در كوچه‏هاى تاريك راه‏را بر مردم مى‏بندم.وقتى ابن سيرين از او اقرار گرفت كه تو اين خواب را خودت ديده‏اى؟و گفت‏خودم ديده‏ام، گفت:من حدس مى‏زنم كسى كه اخيرا بچه‏ها را گير مى‏آورد و خفه مى‏كند، بايد همين مرد باشد.مى‏گويند آن مرد خورجينى هم‏داشت.رفتند اول خورجينش را نگاه كردند، يك حلقه و طناب پيدا كردند. بعد هم خودش اقرار كرد.چون بچه‏هاى كم زورتررا گير مى‏آورده و خفه مى‏كرده، در ذهن و روح خودش اين[خاطره]بوده كه اين مجراى تنگ را كه همان مجراى تنفس باشد داردبر افراد مى‏بندد.همين خاطره ذهنى در عالم رؤيا به اين صورت تجلى مى‏كند كه راه را بر مردم مى‏بندد.راهى كه بر نفس‏مى‏بسته است و در واقع راه حيات مردم را قطع مى‏كرده، در عالم رؤيا به اين صورت منعكس شده است.

رؤياو رابطه آن با حوادث آينده
البته اين خوابها خوابهايى است كه به خاطرات گذشته‏انسان بستگى دارد. ولى ندرتا، احيانا همان طورى كه در مواقع ديگر هم الهام و اشراق در جايى به سراغ انسان مى‏آيدكه حالت عجز و ناتوانى و بيچارگى است و راههاى ديگر بسته است (مثل دعا، كه موقعى وقت دعاست كه تمام راهها به روى‏انسان بسته باشد و ديگر وقت اين است كه انسان از غيب بخواهد و از غيب هم به او مدد برسد)[در خواب هم در چنين حالاتى‏به انسان الهام مى‏شود].در تمام نقاط دنيا، در تاريخ گذشته و در زمان حاضر احيانا رؤياهايى پيدا مى‏شوند كه اساسا باگذشته ارتباط ندارند.راجع به همين ابن سيرين نوشته‏اند كه باز يك كسى آمد گفت: من خواب ديدم كه خروسى آمد به خانه‏من و در خانه من جوهايى ريخته بود، دانه‏هاى جو را جمع كرد و رفت. گفت: برو اگردر خانه‏ات يك وقت دزدى شد، بيا به من خبر بده.آن وقت چيزى به او نگفت.

بعد از مدتى آن مرد آمد گفت: خانه ما را دزد زده است.ابن‏سيرين گفت: برو سراغ مؤذن، اين كار، كار مؤذن است.نه اينكه او خروس را در خواب ديده بود، [به مؤذن‏تعبير كرد].حالا اگر اين خواب راست باشد، چه رابطه‏اى است ميان اين خواب و حادثه‏اى‏كه در آينده پيش مى‏آيد؟اين ديگر با خاطرات گذشته اين مرد ارتباط ندارد،

صفحه : 154
چون دزدى از خانه‏او يك خاطره آينده است.در اين زمينه البته خوابها خيلى زياد است، من‏يك جريانش را خودم در عمرم ديده‏ام، اين را هم برايتان نقل‏مى‏كنم، بعد ممكن است هر كسى جريانى داشته‏باشد كه بخواهد نقل كند.

خانم من يك استعدادعجيبى دارد(خيلى زنها اين طور هستند)، گاهى خوابهاى عجيبى مى‏بيندكه من هم خودم هر چه شكاكى كنم، آخر نمى‏توانم چيزى بگويم.

چهار سال پيش در سال اولى كه من در مسجد هدايت‏مى‏رفتم نماز مى‏خواندم، يك روز به من گفت كه به نظرم امروز ديگر شما را به مسجد راه ندهند.گفت: من خواب‏ديدم كه سازمان امنيت در مسجد هدايت را بسته است.من وقتى سوار ماشين شدم و رفتم، به كلى[اين جريان را]فراموش كرده‏بودم.با تاكسى آمدم، تا پياده شدم رفتم در همان راهرو، ديدم دو سه نفر دارند بر مى‏گردند.گفتم: موضوع چيست؟گفتند: در مسجد را ديشب بسته‏اند.

در همان سال يك جريان ديگرى كه خيلى عجيب بود[اتفاق‏افتاد].يكى از اقوام نزديك خانم من رفت اروپا و مى‏خواست اصلا آنجا بماند و تحصيلاتش را ادامه بدهد.هفت‏هشت ماه آنجا بود، برگشت و آمد.جوان متدينى است، گفت: من احساس كردم كه اگر آنجا بروم، بايد زن داشته‏باشم و الا اخلاقم‏فاسد مى‏شود.بعد يك جريانى را از خودش نقل كرد كه معلوم شد در آنجا در يك مهمانخانه‏اى كه يك روز مريض بوده،با يك دختر مسيحى آشنا شده است.گفت: من آنجا نشسته بودم، يك دختركى آمد و گفت: شما مثل اينكه حالتان خوش نيست.اهل‏كجا هستيد و تحصيلاتتان چيست؟و بعد هم وقتى خواستم بلند شوم بيايم گفت: شما چون بيمار هستيد، اجازه بدهيد من‏بيايم شما را برسانم.آمد و مرا رساند و آنجا را كه ياد گرفت، ديگر گاهى اوقات مى‏آمد و از من خبر مى‏گرفت.وقتى فهميدمن مذهبى هستم بيشتر علاقه‏مند شد.معلوم شد خودش هم دانشجوى يكى از دانشكده‏هاى الهى آنجاست.

گفت: پدر و مادر من اهل سوئدند، نسبت به مذهب‏خيلى بى قيد و بى علاقه بودند.خود من خيلى به مذهب علاقه‏مند هستم.مسيحى خيلى متعصبى هم بود.اين دختراز او خواستار ازدواج شده بود و او گفته بود چون تو جوان مذهبى‏اى هستى، حاضرم با تو ازدواج كنم ولى اگر بخواهى ازدواج كنى‏بايد مسلمان بشوى.گفته بود نه، من مسلمان نمى‏شوم، چون مسيحى خيلى متعصبى بود و خواسته بود او را ببرد نزد پدر ومادرش كه او نرفته بود.او ديگر آمد ايران، اما دلش آنجا بود.آن دختر هم دلش اينجا بود، مرتب

صفحه : 155
نامه از او مى‏رسيد.يك شب سحر ماه رمضان،خانم من گفت: من امشب يك بار پدرم را خواب ديدم، يك بار هم اين دخترى كه او مى‏گفت و عكسش را هم با خودش آورده بود.گفت:پدرم را خواب ديدم، خيلى عصبانى بود، آمد و با تعرض گفت: فلانى كجاست؟گفتم: آقا موضوع چيست؟گفت: او مى‏خواهدبرود با يك دختر مسيحى ازدواج كند.گفتم: نه آقا، او حالا خودش هم ازدواج نمى‏كند.بعد خانم من گفت: من‏خود دختر را در نوبت دوم در خواب ديدم، با او صحبت كردم، گفتم: دخترجان!تو چرا اين پسر را رها نمى‏كنى و مرتب نامه مى‏نويسى؟تويك دختر مسيحى هستى، او مسلمان است، تو غربى هستى، او شرقى است، ازدواج شما تناسب ندارد.ديدم آن دختر گفت‏فردا نامه من مى‏رسد، در آن نامه جواب شما را نوشته‏ام.علامت نامه من هم اين است كه در پشت آن دو تا 8 هست.خانم من‏اين را نقل كرد و همين حرفها سبب شد كه ما آن روز ديرتر بخوابيم.بعد هم كه نماز خوانديم نخوابيديم.تقريبا نيم‏ساعت از طلوع آفتاب گذشته بود كه زنگ در صدا كرد.آن جوان خودش رفت. پستى بود.

هفت هشت دقيقه‏اى طول كشيد تا نامه را بازكرد و خواند.وقتى آمد ديدم رنگ در صورتش نيست.گفت: سبحان الله!نامه خود دختر است.نوشته بود كه چندى است در بيمارستان‏هستم و عمل كرده‏ام و معلوم هم نيست‏خوب بشوم و اين نامه را الآن من مى‏گويم و يك نفر ديگر است كه دارد براى‏تو مى‏نويسد(گفت همان وقت هم بيمارى قلبى داشت و گفته بود كه شايد احتياج به عمل پيدا كنم).شايد هم تو بعد از اين‏ديگر نامه‏اى از من دريافت نكنى و من مرده باشم.و در آخر نوشته بود كه آدرس من عوض شده است، اگر خواستى بعد ازاين، نامه‏اى براى من بنو