 إلى السماء فقال اسئلك بحق محمد الا غفرت لى فاوحى الله اليه و من محمد؟ فقال تبارك اسمك، لما خلقت رفعت رأسى إلى عرشك فاذا فيه مكتوب لا اله الا الله و محمد رسول الله فقلت إنه ليس احد اعظم عندك قدرا: ممن جعلت اسمه مع اسمك فاوحى اليه انه آخر النبيين من ذريتك و لولا هو لما خلقتك» (8) . 

وقتى آدم مرتكب گناهى شد، سر به آسمان بلند كرد و گفت (خدايا) ترا به حق محمد سؤال مى‏كنم كه مرا ببخشى، خدا به او وحى نمود كه محمد كيست؟ آدم پاسخ داد، وقتى مرا آفريدى، سر به عرش بلند نمودم در اين هنگام ديدم در آن نوشته است «معبودى جز خدا نيست و محمد پيامبر خدا است» با خود گفتم كه محمد بزرگترين مخلوق اوست كه خدا نام او را كنار خود آورده است، در اين موقع به او وحى شد كه او آخرين پيامبر از ذريه تو است، و اگر او نبود، ترا خلق نمى‏كردم. 

نظرما پيرامون اين حديث: 
1 ـ در «قرآن مجيد» بر خلاف آنچه كه ميان ما رواج دارد، لفظ كلمات بر ذوات و شخصيت‏ها اطلاق گرديده است، مانند: 

الف: 

«ان الله يبشرك بيحيى مصدقا بكلمة من الله» (9) . 

خداوند ترا به يحيى كه تصديق كننده كلمه ايست از جانب خدا، بشارت مى‏دهد. مراد از كلمه در اين آيه حضرت مسيح ( عليه السلام) است. 

ب: 

«يا مريم ان الله يبشرك بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم» (10) . 

اى مريم، خداوند به كلمه‏اى از او كه نام او مسيح، عيسى فرزند مريم است، بشارت مى‏دهد . 

«انما المسيح عيسى بن مريم رسول الله و كلمته» (11) . 

مسيح، فرزند مريم، پيامبر خدا و كلمه او است. 

«قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر» (12) . 

بگو اگر دريا براى كلمات خداى من مركب گردد، دريا به پايان مى‏رسد. 

«و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله» (13) . 

و دريا را، هفت درياى ديگر مدد كند، كلمات خدا به پايان نمى‏رسد. مقصود از كلمات موجودات جهان آفرينش است كه هر كدام از علم و قدرت آفريدگار حكايت مى‏كند. 

با توجه به اين كه در آيه مورد بحث، لفظ كلمات وارد شده است مى‏توان گفت كه مقصود از كلمات همان شخصيت‏هاى محترم «ذوات مقدس» است كه به آنها متوسل گرديده است و در روايات ياد شده از اسامى آن شخصيت‏ها فقط نام «محمد» آمده است. و لذا در روايات شيعه اين حقيقت به دو صورت نقل شده است، گاهى «كلمات» به اسامى اين ذوات مقدس تفسير شده و گاهى به اشباح نورانى آنها. اينك هر دو تفسير: 

«إن آدم راى مكتوبا على العرش اسماء معظمة مكرمة فسأل عنها فقيل له هذه اسماء اجل الخلق منزلة عند الله تعالى و الاسماء محمد و على و فاطمة و الحسن و الحسين، فتوسل آدم عليه السلام إلى ربه فى قبول توبته و رفع منزلته» (14) . 

آدم نام‏هائى را ديد كه در عرش نوشته است، و به آنها توسل جست، به او گفته شد كه آنها نامهاى گرامى‏ترين مخلوقات خداست و آن نامها عبارتند از محمد، على، فاطمه، حسن و حسين . آدم براى قبول توبه و تعالى خود به آنها متوسل گرديد. 

ديگر احاديث شيعه، مى‏رساند كه آدم اشباح نورانى پنج تن را مشاهده كرده و براى آگاهى از اين روايات به تفسير برهان مراجعه فرمائيد (15) . 

2 ـ با مراجعه به كتابهاى تاريخ و حديث روشن مى‏گردد كه توسل حضرت آدم به پيامبر يك مطلب معروف و مشهورى بوده است، زيرا «امام مالك» ، به منصور دوانيقى در حرم پيامبر چنين گفت: 

«هو وسيلتك و وسيلة ابيك آدم» (16) . 

پيامبر وسيله تو و وسيله پدرت آدم است. 

شعراى اسلامى اين حقيقت را به نظم در آورده‏اند و گفته‏اند: 

«به قد اجاب الله آدم إذ دعا 

و نجى فى بطن السفينة نوح 

قوم بهم عفرت خطيئة آدم 

و هم الوسيلة و النجوم الطلع» (17) 

به واسطه او خداوند، دعاى آدم را اجابت كرد، 

و نوح را در داخل كشتى نجات داد 

افرادى كه گناه آدم به واسطه آنان بخشوده گشته، 

كسانى كه واسطه درگاه خدا و ستارگان درخشانند 

حديث چهارم، توسل پيامبر به حق پيامبر و حق پيامبران پيشين: 
«لما ماتت فاطمة بنت اسد، دخل عليها رسول الله ( صلى الله عليه و آله) فجلس عند رأسها، فقال رحمك الله يا أمى بعد امى ثم دعا رسول الله ( صلى الله عليه و آله) اسامة بن زيد، و ابا ايوب الانصارى و عمر بن الخطاب و غلاما اسود، يحفرون، فحفروا قبرها، فلما بلغوا الحد، حفر رسول الله بيده و اخرج ترابه، فلما فرغ دخل رسول الله ( صلى الله عليه و آله) فاضطجع فيه، ثم قال: الله الذى يحيى و يميت و هو حى لا يموت إغفر لامى فاطمة بنت اسد و وسع عليها مدخلها بحق نبيك و الأنبياء الدين من قبلى» . 

هنگامى كه فاطمه دختر اسد، درگذشت، رسول خدا پس از اطلاع از مرگ وى بر بالين او نشست و فرمود: اى مادرم پس از مادرم، خدا ترا رحمت كند، سپس اسامه و ابوايوب و عمر بن الخطاب و غلام سياهى را خواست كه قبرى آماده سازند، وقتى قبر آماده شد، پيامبر خدا با دست خود لحدى ساخت و خاك آن را با دست خود در آورده و در قبر رو به پهلو دراز كشيد و اين چنين دعا كرد: 

خدائى كه زنده مى‏كند و مى‏ميراند و او زنده است و نمى‏ميرد، مادرم فاطمه دختر اسد را بيامرز و جايگاه او را وسيع قرار ده، به حق پيامبرت و پيامبرانى كه پيش از من بودند . 

مؤلف «خلاصة الكلام» مى‏گويد: 

«رواة الطبرانى فى الكبير و الاوسط و ابن حبان و الحاكم و صححوه...» (18) . 

اين حديث را طبرانى در معجم كبير و اواسط خود و ابن حبان و حاكم نقل كرده و صحت آن را تصديق كرده‏اند. 

«سيد احمد زينى دحلان» در كتاب «الدر رالسنية فى الرد على الوهابية» مى‏نويسد: 

«روى ابن ابى شيبة عن جابر مثل ذلك، و كذا روى مثله ابن عبد البر عن ابن عباس، و رواه ابو نعيم فى حلية الاولياء عن انس، ذكر ذلك كله الحافظ جلال الدين السيوطى فى الجامع الكبير» . (19) 

محدث معروف ابن ابى شيبه از جابر، اين حديث را نقل كرده و نيز از ابن عبد العزيز از عباس و ابونعيم از انس نقل نموده‏اند. و همه اين مطالب را جلال الدين سيوطى در جامع كبير آورده است. 

نگارنده اين حديث را، به صورت ياد شده از دو كتاب نقل مى‏كند، كه برخى مشتمل بر دعاى مورد بحث هست و برخى ديگر نيست. 

1 ـ حلية الاولياء «ابو نعيم اصفهانى» جلد سوم، صفحه .121

2 ـ وفاء الوفاء «سمهودى» جلد سوم صفحه .899

حديث پنجم، توسل به شخص پيامبر: 
گروهى از محدثان اسلامى، نقل كرده‏اند كه عربى باديه نشين بر پيامبر وارد شد و شروع به سخن كرد و گفت: 

«لقد اتيناك و ما لنا بعير يئط (20) لنا و لا صبى يغط» (21) 

ما به سوى تو آمده‏ايم، در حاليكه نه شترى داريم كه ناله كند، و نه كودكى كه بخواند . 

آنگاه اين اشعار را سرود: 

«اتيناك و العذراء تدمى ليانها 

و قد شغلت أم الصبي عن الطفل 

و لا شى‏ء مما ياكل الناس عندنا 

سوى الحنظل العامى و العلهز الفسل 

و ليس لنا إلا اليك فرارنا 

و اين فرار الناس إلا إلى الرسل»

ما به سوى تو آمده‏ايم، در حاليكه از سينه اسبها خون مى‏چكد، مادر كودك از طفل خود بازداشته شده است. چيزى نزد ما نيست كه مردم بخورند. 

مگر حنظل تلخى كه در سال مجاعت مى‏خورند و غذاى بدى از كرك و خون. 

ما چاره‏اى جز پناه به سوى تو نداريم. 

و پناه مردم 