من بشر شده است.چرا؟ علم چراغ است، روشنايى است.استفاده از آن‏بستگى دارد كه بشر اين چراغ را در چه مواردى و براى چه هدفى به كار ببرد، به قول سنايى براى مطالعه يك كتاب از آن‏استفاده كند و يا براى دزديدن يك كالا در شب تاريك و «چو دزدى با چراغ آيد گزيده‏تر برد كالا» .

بشر علم را همچون ابزارى براى هدفهاى‏خويش استفاده مى‏كند، اما هدف بشر چيست و چه بايد باشد؟علم ديگر قادر نيست هدفهاى بشر را عوض كند، ارزشها را در نظرش‏تغيير دهد، مقياسهاى او را انسانى و عمومى بكند.آن ديگر كار دين است، كار قوه‏اى است كه كارش تسلط بر غرايز و تمايلات‏حيوانى و تحريك غرايز عالى و انسانى اوست.علم همه چيز را تحت تسلط خويش قرار مى‏دهد مگر انسان و غرايز اورا.انسان علم را در اختيار مى‏گيرد و در هر جهت كه بخواهد آن را به كار

.............................................................. 1.نازعات/24.

صفحه : 358
مى‏برد، اما دين انسان را در اختيار مى‏گيرد، جهت انسان راو مقصد انسان را عوض مى‏كند.

ويل دورانت در مقدمه لذات فلسفه درباره‏«انسان عصر ماشين‏» مى‏گويد: «ما از نظر ماشين توانگر شده‏ايم و از نظر مقاصد فقير» (1) .

انسان عصر علم و دانش با انسان ما قبل اين عصردر اينكه اسير و بنده خشم و شهوت خويش است هيچ فرق نكرده است.علم نتوانسته است آزادى از هواى نفس را به او بدهد.علم‏نتوانسته است ماهيت‏حجاجها، چنگيزها، نادرها، ابو مسلم‏ها، سزارها را عوض كند.آنها با همان ماهيت بعلاوه مقدار زيادى نفاق‏و دورويى و تظاهر بر جهان حكومت مى‏كنند با اين تفاوت كه علم دست آنها را درازتركرده است، تيغ يك ذرعى‏شان تبديل شده به موشك بمب‏افكن قاره پيما.

آينده جهان
ما به دليل اينكه‏مؤمن و مسلمانيم و در عمق ضميرمان اين اصل وجود دارد كه: «جهان را صاحبى باشد خدا نام‏» هر چه دردنيا پيشامدهايى مى‏شود هرگز احساس خطر عظيم، خطرى كه احيانا بشريت را نيست و نابود كند و كره زمين را تبديل‏به توده خاكستر كند و زحمات چند هزار ساله بشريت را كان لم يكن نمايد نمى‏كنيم.در ته دل خودمان باور داريم كه سالهاى سال،قرنها، شايد ميليونها سال ديگر، در روى اين زمين زندگى و حيات موج خواهد زد.فكر مى‏كنيم بعد از ما آنقدر مسلمانها بيايندو زندگى كنند و بروند كه فقط خدا عدد آنها را مى‏داند.آرى، ما در ته دل خود اينطور فكر مى‏كنيم و هرگز اين انديشه‏را به خود راه نمى‏دهيم كه ممكن است عمر جهان يعنى عمر بشر و عمر زمين ما به پايان رسيده باشد.

تعليمات انبياء، نوعى امنيت‏و اطمينان خاطر به ما داده است و در واقع در ته قلب خود به مددهاى‏غيبى ايمان و اتكا داريم. اگر به ما بگويند يك ستاره عظيم در فضا در

.............................................................. 1.لذات فلسفه، بخش دعوت، پاراگراف آخر.

صفحه : 359
حركت است و تا شش ماه ديگر به مدار زمين‏مى‏رسد و با زمين ما برخورد مى‏كند و در يك لحظه زمين ما به يك توده خاكستر تبديل مى‏شود باز هم با همه ايمان و اعتقادى‏كه به پيش بينى‏هاى دانشمندان داريم به خود ترس راه نمى‏دهيم، در ته دلمان يك نوع ايمان و اطمينانى هست كه‏بنا نيست بوستان بشريت كه تازه شكفته است در اثر باد حوادث ويران گردد.

آرى، همان طورى كه‏باور نمى‏كنيم زمين ما به وسيله يك ستاره، يك حادثه جوى نيست ونابود شود، باور نمى‏كنيم كه بشريت به دست‏خود بشر و به وسيله نيروهاى‏مخربى كه به دست بشر ساخته شده منهدم گردد.آرى، ما به حكم يك الهام معنوى كه از مكتب انبياء گرفته‏ايم باور نمى‏كنيم.

ديگران چطور؟آيا آنها هم‏باور نمى‏كنند؟آيا همين اطمينان و خوشبينى نسبت به آينده انسان‏و زمين و زندگى و تمدن و خوشبختى و بهروزى و عدالت و آزادى در آنها وجود دارد؟ابدا.

هر چندى يك بار در روزنامه‏ها، در نطقهاو سخنرانيهاى گردانندگان سياست جهان آثار بدبينى شومى نسبت به آينده بشريت و تمدن مشاهده مى‏كنيم.اگر از آن درسى كه‏دين به ما آموخته صرف نظر كنيم و ايمان به مددهاى غيبى را از دست بدهيم و تنها بر اساس علل ظاهرى حكم كنيم‏بايد به آنها حق بدهيم كه بدبين باشند.چرا بدبين نباشند؟در دنيايى كه سرنوشتش بستگى پيدا كرده به دگمه‏اى كه‏انسانى فشار دهد و پشت‏سرش وسائل مخرب كه قدرت آنها را خدا مى‏داند به كار بيفتد، در دنيايى كه به راستى بر روى انبارى‏از باروت قرار گرفته و جرقه‏اى كافى است كه يك حريق جهانى به وجود بياورد،چه جاى خوشبينى به آينده است؟راسل در كتاب اميدهاى نو مى‏گويد: «زمان حاضر زمانى است كه در آن حس حيرت توام‏با ضعف و ناتوانى همه را فرا گرفته است.مى‏بينيم به طرف جنگى پيش مى‏رويم كه تقريبا هيچكس خواهان آن نيست،جنگى كه همه مى‏دانيم قسمت اعظم نوع بشر را به ديار نيستى خواهد فرستاد.و با وجود اين مانند خرگوشى كه در برابر مارافسون شده باشد خيره خيره به خطر نگاه مى‏كنيم بدون آنكه بدانيم براى جلوگيرى از آن چه بايد كرد؟ در همه جا داستانهاى مخوف از بمب اتمى و هيدروژنى و شهرهاى با خاك

صفحه : 360
يكسان شده و خيل قشون روس(1) و قحطى و سبعيت و درنده خويى براى يكديگر نقل مى‏كنيم،ولى با اينكه عقل حكم مى‏كند كه از مشاهده چنين دورنمايى بر خود بلرزيم،چون جزئى از وجودمان از آن لذت مى‏برد و شكافى عميق روح ما را به دو قسمت‏سالم و ناسالم تقسيم مى‏كند،براى جلوگيرى از بدبختى تصميم قاطعى نمى‏گيريم‏» (2) .

چه تصميمى؟مگر بشر قادر است چنين تصميمى‏بگيرد؟هم او مى‏گويد: «دوره به وجود آمدن انسان نسبت به دوره تاريخى،طولانى، ولى نسبت به دوره‏هاى زمين شناسى كوتاه است.تصور مى‏كنند انسان يك ميليون سال است كه به وجود آمده.اشخاصى‏هستند و از آن جمله اينشتاين كه به زعم آنها بسيار محتمل است كه انسان دوره حيات خود را طى كرده باشد ودر ظرف سنين معدودى موفق شود با مهارت شگرف علمى خود، خويشتن را نابود كند» (3) .

انصافا اگر بر اساس علل مادى و ظاهرى قضاوت‏كنيم اين بدبينى‏ها بسيار بجاست.فقط يك ايمان معنوى، ايمان به «امدادهاى غيبى‏» و اينكه «جهان را صاحبى باشدخدا نام‏» لازم است كه اين بدبينى‏ها را زايل و تبديل به خوشبينى كند و بگويد بر عكس، سعادت بشريت، رفاه و كمال بشريت،زندگى انسانى و زندگى مقرون به عدل و آزادى و امن و خوشى بشر، در آينده است و انتظار بشر را مى‏كشد.

اگر اين بدبينى را بپذيريم‏واقعا مساله صورت عجيب و مضحكى به خود مى‏گيرد، مثل بشر مثل‏طفلى مى‏شود كه در اولين لحظه‏اى كه قادر مى‏شود چاقو به دست بگيردآن را به شكم خود مى‏زند، خودكشى مى‏كند و كوچكترين حظى از وجود خود نمى‏برد.

مى‏گويند از عمر زمين‏در حدود چهل ميليارد سال مى‏گذرد و از عمر انسان در حدود يك ميليون‏سال.مى‏گويند اگر همه زمين و حيوان و انسان را كه بر روى زمين به

.............................................................. 1.در زمانى كه كتاب اميدهاى نو نوشته‏مى‏شد، غرب از روس وحشت داشت، اما اكنون عامل چين به ميان آمده و هر دواز آن مى‏ترسند.مثل معر