رفهاى ماديين زياد مى‏خوانيدكه مى‏گويند هر چيزى تا وجودش اجتناب ناپذير نباشد وجود پيدا نمى‏كند، يعنى تا وجودش ضرورى نشود وجود پيدا نمى‏كند.مثلابه شما مى‏گويند گردش اين صفحه را نگاه كنيد، اگر اين گردش الآن وجود دارد، ضرورت پيدا كرده است كه‏وجود پيدا كند، يعنى مجموع شرايط و علل به آن ضرورت بخشيده‏اند، كه اين را مى‏گويند «ضرورت بالغير» ، منتهااين ضرورتى است كه از ناحيه ذاتش نيست، علت به آن ضرورت داده، و اين درست هم هست.ما مى‏گوييم هر ممكنى‏ضرورى است، هر ممكن الوجودى واجب الوجود است اما واجب الوجود بالغير، يعنى هر ممكن الوجودى علتش به آن‏ضرورت بخشيده است.بنابراين وجوب وجود بالغير با وجوب وجود بالذات اشتباه نشود.آن تقسيمى كه ما ذكر كرديم اين بود كه اشياءيا ممكن الوجود بالذات‏اند يا واجب الوجود بالذات، و البته ما گفتيم ممكن الوجود از ناحيه واجب الوجود بالذات،واجب بالغير مى‏شود، يعنى چون او واجب الوجود است و به اين ضرورت مى‏بخشد، اين وجود پيدا مى‏كند.

پس ماديين مى‏گويندنظام عالم نظام ضرورت است، ما هم مى‏گوييم نظام ضرورت است،منتها آنها مى‏گويند دست روى هر چيزى كه بگذاريد واجب بالغير است، مامى‏گوييم اين واجب بالغيرها يك جا منتهى مى‏شود به يك واجب بالذات.

پس وجوب بالغير را احدى انكار ندارد و قابل انكار هم‏نيست.ما آمديم با آنها توافق

صفحه : 200
كرديم و مى‏گوييم اين‏عالم، اين هستها، اين پديده‏ها و اين نظامى كه ما مى‏بينيم، يك‏نظام صد در صد ضرورى و قطعى است.شما كتابهاى ماديين را كه بخوانيد، مى‏بينيد كه‏پر است از اين حرفها، كتابهاى الهيون را هم كه بخوانيد، مى‏گويند: «حف الممكن بالضرورتين‏» دو ضرورت دو طرف هر ممكنى را گرفته است.

ما اين بحث را در مقاله هشتم اصول فلسفه[مطرح]كرده‏ايم.فلسفه‏در اين جهت اختلاف نظرى ندارد كه نظام عالم نظام ضرورت است.حتى روى حسابهاى فلسفى، اين حرفى كه‏الآن از دهان من بيرون مى‏آيد، در عين اينكه در آن نظام اختيار كه ما مى‏گوييم، اختيار به آن معنا در مقابل جبرهست، در عين حال ضرورت است، يعنى چه؟يعنى اصلا محال بود كه اين حرف، در اين ساعت و در اين لحظه، از دهان من بيرون‏نيايد.چرا؟چون اين حرف در اين ساعت و در اين لحظه كه از دهان من بيرون آمد يا آن پلك چشم شما كه تكان خورد،به موجب علتى بوده است، اگر آن علت نبود، محال بود كه پلك چشم شما تكان بخورد يا اين حرف از دهان من بيرون بيايد،نه يك علت، بلكه مجموع عللى كه وجود پيدا كرده‏اند، به آن ضرورت بخشيده‏اند.چطور مى‏شد كه اين[حادثه]واقع‏نشود؟علت آن وجود پيدا نكند، و آن علت چرا وجود پيدا كرده؟باز هم يك مجموع شرايط و عللى به آن ضرورت بخشيده‏است.مى‏رويم سراغ آن علت اصلى، به آن هم يك مجموع عللى ضرورت بخشيده است.پس با اينكه موجودات عالم - به قول‏ما و آنها - همه ممكنات هستند، همه واجبات هستند اما واجبات بالغير. هر واجبى اگربگوييم چرا ضرورت پيدا كرد؟مى‏گوييم چون علتش به آن ضرورت بخشيد.

سينوى‏ها مى‏گويند اگرتمام نظام هستى از ممكنات تشكيل شود، اين ضرورتى كه الآن قبول‏داريم نبود.اين ضرورتى كه الآن تو هم قبول دارى، به دليل وجود واجب‏الوجود بالذات است، چون خدا در عالم هست، اين نظام عالم نظام ضرورت است و اگر خدا يعنى واجب الوجود بالذاتى در عالم‏نباشد، نه مخلوق و موجودى هست و نه مى‏تواند اين موجود مخلوق‏ها ضرورى باشند.چرا؟براى اينكه وجود اين موجودممكن وقتى ضرورت پيدا مى‏كند كه تمام راههاى نيستى بر آن بسته باشد. مثلا اگر اين موجود ممكن ده علت دارد، نه علت‏وجود داشته باشد و يكى وجود نداشته باشد، يك راه نيستى كه برايش باز باشد، آن موجود نيست.

پس اشياءوقتى در دنيا ضرورت پيدا مى‏كنند كه تمام راههاى نيستى بر آنها


صفحه : 201
بسته باشد.اينكه شماالآن مى‏بينيد كه اين عالم هست و ضرورى است[به اين جهت است كه]تمام‏راههاى نيستى بر عالم بسته شده است.منتها شما مى‏گوييد اين نظام‏همه ممكنات است، من مى‏گويم اين نظام منتهى مى‏شود به يك واجب الوجود.از من و شما - هر دو - مى‏پرسنداين[موجود]چرا وجود پيدا كرده است و چرا ضرورت دارد كه وجود پيدا كند؟ مى‏گوييم به حكم اين علت; به حكم اينكه اين‏علت وجود داشته، اين هم بوده است; چون اين علت وجود داشته، اين هم ضرورت پيدا كرده است.

مى‏بينيم اين سؤال‏جواب پيدا كرد.مى‏رويم سراغ اين علت، اين چرا وجود و ضرورت پيدا كرده‏است؟مى‏گوييد چون اين بود، اين نمى‏توانست نباشد.مى‏بينيم راست مى‏گويد.سراغ‏اين مى‏رويم، باز شما مى‏گوييد چون اين بود، اين نمى‏توانست نباشد. مى‏گوييم بله.

يك فرض ديگر در اينجا هست و آن اين است: اگرمن بگويم «الف‏» چرا وجود دارد؟مى‏گوييد چون «ب‏» وجود دارد.مى‏گفتم خوب، «ب‏» وجود پيدا نكند كه «الف‏» هم وجودپيدا نكند; اين نباشد تا آن هم نباشد.مى‏گفتيد چون «ج‏» بود، «ب‏» هم نمى‏توانست نباشد.مى‏گفتم نه آقا، «الف‏» نباشدبه اينكه «ب‏» هم نباشد به اينكه «ج‏» هم نباشد.مى‏گفتيد وقتى «ج‏» بود، نمى‏توانست «ب‏» نباشد و وقتى «ب‏» بود، نمى‏توانست‏«الف‏» نباشد.يكدفعه مى‏گوييم «سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسى‏» ; مى‏گويم آقا، چرا الف «هست‏» ؟چرا الف‏«نيست‏» نيست تا اينكه نه «ب‏» باشد، نه «ج‏» باشد، نه «د» باشد...الى غير النهايه؟يعنى چرا اصلا بر عالم نيستى مطلق‏حكومت نمى‏كند؟چه چيزى راه نيستى را بر جميع عالم بسته است؟يعنى نبودن اين شى‏ء بالخصوص[منوط]به اين است‏كه هيچيك از علل آن نباشد; اگر اين علل متكى به واجب الوجود بالذات باشند، اين[شى‏ء]نمى‏تواند نباشد.چرا؟چون اگراين[شى‏ء]نباشد بايد[علت]آن نباشد، [اگر علت]آن نباشد بايد[علت علت] آن نباشد، [اگر علت علت]آن نباشد بايد[علت علت علت]آن‏نباشد و...آخر كار اگر همه اينها بخواهند نباشند، بايد چيزى نباشد كه عدم بر ذات او محال است(يعنى واجب الوجودبالذات)و چون محال است كه او نباشد، او بايد باشد; او كه بود همه اينها هستند.

اما اين نظام هر چه جلوترمى‏رود[مى‏بينيم]اين[شى‏ء]در ذات خودش مى‏تواند نباشد، اين[شى‏ء]هم‏مى‏تواند نباشد و...اگر اينها زبان داشته باشند و از هر كدامشان

صفحه : 202
بپرسيد چرا هستى؟مى‏گويد من خودم كه‏نمى‏خواستم باشم، يكى ديگر مرا هست كرد; چون آن هست، من مجبورم باشم. به آن هم كه مى‏گفتيم، مى‏گفت من مى‏توانستم نباشم‏ولى آن ديگرى كه هست، من مجبورم كه باشم.ما تا وقتى اين نظام را قطع كنيم و ببريم، هر جا كه از كمرگاهش بگيريم،جواب داريم.مثلا ما به اين سه شى‏ء مى‏گوييم چرا هستند؟مى‏گويد اين بالا سر من هست، من نمى‏توانستم نباشم.اما اگر روى‏تمام اين نظام يكجا دست بگذاريم، بگوييم چرا تمام آن يكجا «نيست‏» نيست و چه دليلى دارد كه بايد باشد؟[بدون واجب‏الوجود بالذات جواب نداريم]; يعنى اگر تمام نظام عالم از ممكنات باشد(ممكن ا