هم ابعث لنا ملكا نقاتل فى سبيل الله... (15) و از اين كريمه و ما بعد آن نكات فراوانى استفاده مى‏شود كه برخى از آنها عبارتست از : 

الف ـ لزوم رهبر مخصوصا در جريان جنگ و دفاع. 

ب ـ لزوم استناد و انبعاث به خداوند و از طرف آن حضرت خواه بلا واسطه و خواه مع الواسطه . 

ج ـ لزوم پيروى و اطاعت از مقام فرماندهى، زيرا نصب رهبرى كه واجب الاطاعة نباشد موردى ندارد. 

د ـ مبارزه آوارگان اگر به خداوند مؤمن باشد، قتال در راه خداست چون در اين آيه انگيزه مبارزه همان تبعيد از وطن و دورى از فرزندان ياد شده است: ... قالوا و ما لنا الا نقاتل فى سبيل الله و قد اخرجنا من ديارنا و ابنائنا ... (16) گرچه ممكن است گاهى تبعيد آن گروه از بنى اسرائيل به جرم اسلام خواهى آن بوده است نظير آيه: الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله ... (17) ليكن اطلاق آيه شامل هر دو صورت مى‏باشد؛ لذا دفاع از مال حلال و مشروع و عرض و ... به عنوان يك دفاع مقدس كه مرگ د راين راه جنبه شهادت دارد مطرح است: قال رسول الله (ص) : من قتل دون ماله فهو بمنزلة شهيد... من قتل دون عياله فهو شهيد... من قتل دون مظلمته فهو شهيد ... (18) . 

و جريان ضرورت رهبرى امام معصوم (ع) يا نائبان آن حضرت را مى‏توان از نصوصى كه دلالت دارد بر وجوب جهاد با اذن امام عادل استنباط كرد: عن جعفر بن محمد (ص) : ... و الجهاد واجب مع امام عادل ... (19) ؛ و عن على (ع) : عليكم بالجهاد فى سبيل الله مع كل امام عدل فأن الجهاد فى سبيل الله باب من ابواب الجنة. (20) 

ن ـ آنچه مورد پيشنهاد آوارگان بنى اسرائيل بود تنها بعث رهبر نبود بلكه دو چيز بود : يكى اصل حكم مبارزه و ديگرى قائد دفاع؛ نه آنكه اصل حكم قتال تثبيت شده بود و آنان به انتظار تعيين قائد جنگ به سر مى‏بردند، لذا پيامبر آنان چنين فرمود: ... فهل عسيتم ان كتب عليكم القتال الا تقاتلوا ...معلوم مى شود تا آن زمان حكم قتال نسبت به آنها نازل نشده بود. 

و ـ از آنچه از آيه « و قال لهم بينهم ان الله قد بعث لكم طالوت ملكا قالوا انى يكون له الملك علينا و نحن احق بالملك منه و لم يؤت سعة من المال قال ان الله اصطفاه عليكم و زاده بسطة فى العلم و الجسم و الله يؤتى ملكه من يشاء و الله واسع عليم (21) » استفاده مى‏شود، همانند بيان شرائط رهبرى است؛ مانند طهارت ضمير و صفوت دل كه ناظر به عصمت يا عدالت است و مانند تخصص علمى درهمه شئون رهبرى يا خصوص فن نظامى‏براى قائد جنگ و مانند توانائى و شهامت و صلابت و شجاعت لازم كه در فرمانده لشكر ضرورى مى‏باشد . 

بنابر اين كلمه «اصطفاه» نه به معناى نصب تشريعى است تا تكرار كلمه «قد بعث» باشد؛ و نه به معناى تخصص علمى و توان بدنى است تا كلمات بعدى بيان كننده او باشند بكله به معناى خاص خود مى‏باشد كه هم نسبت به كلمه بعث تازگى دارد و هم نسبت به كلمات بعدى خصوصيت خود را افاده مى‏كند لذا نفرمود: «اصطفاه لكم» بلكه فرمود «اصطفاه عليكم» و معناى لكم نصب است چه اينكه در بعث فرمود «بعث لكم» و معناى «عليكم» همان ترجيح و تفضيل است نظير «ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين» (22) 

ه ـ منشأ نقد بنى اسرائيل كه گفتند طالوت صالح رهبرى نيست و ما از او سزاوارتريم همان استصنام ثروت و مال‏پرستى است كه طالوت داراى ثروت نبود و همان نژاد پرستى است كه قبيله خود را از نژاد انبياء و ملوك گذشته مى‏دانستند و از اين رهگذر فخر موروثى را با توهم امتناع بداء و استحاله نسخ احتكار مى‏كردند، غافل از آنكه نژاد نقشى ندارد و سلطنت فقط از آن خداوندست كه به هركس بخواهد مى‏دهد و چون خداى سبحان حكيم است اراده او بر اساس حكمت تنظيم مى‏گردد و در اين جريان اراده ذات اقدس الهى تعلق گرفت كه طالوت را كه از صلاح فطرى بنام صفوت روح و از تخصص علمى به عنوان بسط در دانش و از شهامت و قدرت بدنى برخوردار است به عنوان بسط در جسم فرمانده جنگ نمايد و تفكر شيطانى نژاد پرستان اسرائيلى را كه شعار «نحن احق بالمك منه» را از ابليس كه بنيانگذار استكبار «انا خير منه» است فرا گرفتند، در هم بكوبد و توهم استحاله نسخ و بداء را با تعبير بلند «و الله يؤتى ملكه من يشاء» ابطال كند و سند آن را كه سعه بيكران ملك وجود الهى و علم و آگاهى آن حضرت است، تفهيم فرمايد. 

خلاصه آنكه جهاد و ملحقات آن از قبيل روابط بين المللى با صاحبان اديان و نيز با ملحدان از لحاظ تنظيم جزيه و غير آن و از جهت اعلام جنگ يا صلح و از لحاظ اداره امور اسراء جنگى و حفظ و صرف و هزينه غنائم جنگى و مانند آن از احكام قطعى اسلام است و بدون سرپرست جامع الشرائط نخواهد بود و در دوران امر بين غير فقيه يا فقيه، تقدم از آن فقيه است چه اينكه در دوران امر بين فقيه غير عادل يا فقيه عادل ترجح از آن فقيه عادل است و همچنين نسبت به كفايت و تدبير. 

پنجم: حجر و تقليس از احكام قطعى فقه اقتصادى است كه بدون حكم فقيه جامع الشرائط حاصل نخواهد شد زيرا حجر گاهى سبب طبيعى دارد مانند كودكى و جنون و بردگى و بيمارى و سفاهت؛ گاهى سبب فقهى و انشائى دارد اگر كسى سرمايه‏هاى اصيل خود را در تجارت مثلا از دست داده باشد و بيش از فلوسى چند در اختيارش نباشد و در برابر آن دين فراگير داشته باشد كه جوابگوى ديون او نباشد قبل از مراجعه به محكمه، محجور نخواهد بود و هنوز حق تصرف در اموال خود را دارد ولى بعد از رجوع بستانكار به محكمه و ثبوت دين مستوعب و حلول مدت آن ديون حاكم شرع بدهكار را تفليس و محجور مى‏كند و با انشاء حكم حجر حقوق بستانكاران از ذمه به عين منتقل مى‏شود و بعد از آن حق هيچگونه تصرفى در اعيان مالى خود ندارد مگر در موارد استثناء؛ همانطورى كه انتقال حق از عين به ذمه بايد به اذن حاكم شرع باشد نظير آنچه درخمس مطرح است زيرا خمس به عين مال تعلق مى‏گيرد و تصرف در آن قبل از تخميس روا نيست مگر با مصالحه و موافقت حاكم جامع الشرائط در صورت غبطه و صلاح همچنين انتقال حق از ذمه به عين نيز بدون حكم فقيه جامع الشرائط نخواهد بود و هيچ اختلافى بين فقهاء از اين جهت وجود ندارد كه ثبوت حجر بدون حكم حاكم شرع نمى‏باشد گرچه در احتياج زوال آن به حكم اختلاف نظر وجود دارد: لا خلاف ممتد به فى انه لا يثبت حجر المفلس الا بحكم الحاكم و انما انحلاف فى توقف رفعه على حكم الحاكم ... (23) 

آنچه كه در اين حكم فقهى شايسته دقت است آنست كه گاهى ورشكستگى و پديده دين مستوعب در يك واحد كسبى كوچك رخ مى‏دهد كه بررسى آن براى محكمه دشوار نيست ولى گاهى براى شركتهاى عظيم و بانكها و مانند آن حاصل مى‏شود كه هرگز بدون كارشناسهاى متخصص در دستگاههاى دقيق حسابرسى تشخيص آن ميسور نيست و لازمه آن داشتن همه عانصر فنى و تخصصى و ابزار دقيق رياضى مى‏باشد چه اينكه لازمه آن ايضا مجهز بودن به قدرتهاى اجرائى مانند حبس بدهكار مماطل و اجبار وى به تأديه ديون و... خواهد بود و هيچ فردى همتاى فقيه جامع الشرائط شايسته اين سمت نمى‏باشد. 

از اين رهگذر مطلب ديگرى ثابت خواهد شد و آن نظام 