نى شما كه به خداوند ايمان آورديد به لازمه ايمان عمل كنيد نه اينكه شما ربوبيت خداوند را انشاء و تثبيت نموديد. 

و اما سمت‏هاى الهى كه قابل جعل و انشاء است و ليكن در اختيار احدى نيست بلكه فقط در اختيار خداست كه بلاواسطه يا مع الواسطه آنها را جعل مى فرمايد مانند سمت رسالت، خلافت، ولايت، امامت، قضاء و حق افتاء...كه اين سمتها همانند رياست، وزارت و مديريت و نظائر آنها از مشاغل بشرى كه داخل در قسم دوم‏اند نيست تا ثبوت و سقوط آنها در اختيار انسانها باشد. و لازمه سمت‏هاى ياد شده آن است كه ميثاق و بيعت مردم هيچگونه تأثيرى در اصل ثبوت آنها نداشته باشد: الله علم حيث يجعل رسالته . (44) و چيزى كه در اختيار فرد يا جامعه نيست انشاء اصل آن ميسورشان نخواهد بود و هرگز جد آنان متمنى نمى‏شود چيزى را در عالم اعتبار ثابت نمايند كه از قلمرو قدرت آنها بيرون است. و صرف اينكه انشاء خفيف المونه است كافى نيست به چيزى كه مقدور نيست تعلق بگيرد و تنها نقشى كه ميثاق مردم راجع به آنها دارد همانا انشاء تعهد و تثبيت اعتراف به آن سمت مجعول از طرف خداوند خواهد بود. و معناى «جمهورى اسلامى» هم غير از اين نيست كه اصل مكتب اسلام توسط وحى الهى تثبت شده است و چيزى بر او افزوده يا از آن كاسته نمى‏شود و هيچ تأثيرى براى بيعت جمهور و ميثاق توده مدرم نيست مگر انشاء تعهد و گردن نهادن و به همين معنا رسالت رسول اكرم (ص) نيز جمهورى است زيرا توده انسانهاى متفكر بعد از ارزيابى آن را مى‏شناسند وبعد از معرفت وى، اعتراف به حقانيت آن مى‏نمايند و مضمون آيه « قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا ادركم به فقد لبثت فيكم عمرا من قبله افلا تعقلون » (45) همين است كه پيامبر بگو اگر خداوند مى‏خواست كه وحى و رسالتى نباشد من اين قرآن را بر شما تلاوت نمى‏كردم و خداوند هم شما را اهل ولايت و فهم آن قرار نمى‏داد و معارف آن را توسط من به شما نمى‏فهماند و من عمرى را در بين شما بسر بردم و با شما بودم و هرگز داعيه نداشته و كلامى اينچنين بلند و معجز از من نشنيديد؛ پس اگر خوب تعقل كنيد به حق بودن دعوى و صحيح بودن دعوت پى مى‏بريد و سپس ايمان مى‏آوريد. 

پس مفاد اين جمهورى اسلامى و همچنين جمهوريت رسالت و نبوت و وحى و قرآن و ... را به خوبى تبيين مى‏نمايد و روشن مى‏دارد كه رأى مردم هيچ اثرى در ثبوت اين حقائق و معارف نداشته و نخواهد داشت بلكه فقط در فهميدن و پذيرش آنها مؤثر است و هرگونه ميثاق و بيعتى كه بين توده مردم و رسول اكرم (ص) مطرح شود خواه راجع به اصل شريعت و رسالت آن حضرت باشد و خواه ناظر به جنبه ولايت و حكومت... آن ذات مقدس باشد، متوجه مقام اثبات است نه اصل ثبوت و راجع به ايان و انشاء تعهد است نه انشاء ثبوت مقامهاى ياد شده. و استدلال و احتجاجى كه بين پيامبر اكرم (ص) و بين جمهور پديد مى‏آمد فقط ناظر به مقام اعتراف بود يعنى شما كه پذيرفتيد نبايد نقض كنيد نه چون شما پذيرفتيد و مقام ولايت را براى من انشاء كرديد پس اين مقام براى من ثابت است و بايد از آن اطاعت شود چه اينكه ميثاقى كه با خداوند بستند همانا پايدارى در مقام عمل بود: و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا يولون الادبار و كان عهدا لله مسئولا . (46) 

و به همين معنا ولايت و خلافت و امامت امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ جمهورى است زيرا توده متفكران بعد از بررسى اصل امامت و احراز ضرورت عصمت امام و اگاهى به اينكه پى بردن به عصمت ميسور كسى نيست و بدون اعلام مبدئى كه عالم غيبت و شهادت است معلون نخواهد شد به اين نتيجه مى‏رسند كه تنها راه ثبوت خلافت نص است نه انتخاب فرد يا گروه، سپس با پى جوئى به نص معتبر كه از رسول اكرم (ص) رسيده است نائل مى‏شوند آنگاه به امامت امام معصوم منصوص ايمان مى‏آورند و با او ميثاق وفادارى مى‏بندد و بيعت مى‏كنند. و هيچ تأثيرى براى ميثاق و بيعت مردم در مقام ثبوت مقام منيع امامت نيست و فقط در مرحله اثبات تعهد و اعتراف حجت امام معصوم است بر آنها و اگر احتجاجى به جريان ميثاق و بيعت در نهج البلاغه و غير آن راجع به مسأله خلافت مطرح شده است فقط ناظر به مقام اثبات است نه ثبوت، يعنى به اين مطلب برمى‏گردد: شما كه امامت و خلافت على بن ابيطالب (ع) را پذيرفتيد چرا آن را نقض مى‏كنيد و با مروق و نكت و قسط صفوف گوناگون مارقين و ناكثين و قاسطين را تشكيل مى‏دهند، نه به آن مطلب برگردد: شما كه ولايت را به على بن ابيطالب (ع) إعطا كرديد و آن حضرت را ولى قرار داديد چرا وفادار نيستيد، بين اين دو مطلب فرق عميق است. 

و همانطورى كه مى‏توان به نص و نصب اجتماع نمود، مى‏شود به ميثاق و بيعت محاجه كرد ليكن احتجاج به ميثاق به هيچ وجه مستلزم صحت امامت به وسيله انتخاب مردم نيست، چه اينكه احتجاج به ميثاق ربوبيت خداوند و عبوديت انسانها ملزوم با انشاء ربوبيت و اعطاء مقام الوهيت به خداوند سبحان نيست و يا ميثاق به رسالت رسول اكرم (ص) و امت آن حضرت بودن موهم اين معنا نخواهد بود كه رسالت پيامبر (ص) همانند رياست يك رئيس قابل جعل و اعطاء اعتبارى است. و شاهد آنكه رأى جمهور كمترين اثرى در مقام ثبوت ندارد آنست كه درباره حضرت امام حسن (ع) و حضرت امام حسين (ع) آمده است كه: ان الحسن (ع) و الحسين (ع) امامان قاما اوقعدا . زيرا رأى جمهور فقط ناظر به مقام اثبات و تعهد ايمانى خود آنها است نه راجع به مقام ثبوت و انشاء امامت و آنچه وظيفه مردم است تولى خواهد بود نه توليت و جعل ولايت و اگر ظاهر بعضى از نصوص عنوان توليت مطرح است مراد همان پذيرش و تولى است زيرا قبل از آن اصل ولاء حضرت على (ع) تثبيت شد: و قد كان رسول الله (ص) عهد الى عهدا، فقال: يابن ابى طالب! لك ولاء امتى فان ولوك فى عافية و اجمعوا عليك بالرضا فقم بامرهم و ان اختلفوا عليك فدعهم و ما هم فيه. (47) و پذيرش مردم فقط ناظر به مقام اثبات است نه ثبوت اصل ولايت خواه به نحو انشاء تأسيسى باشد و خواه به نحو انشاء تاكيدى چون هيچكدام مقدور مردم نخواهد بود. 

و اگر احتجاج به ميثاق و بيعت از باب جدال احسن باشد تقريرش به اين نحو است كه ثبوت ولايت فقط به نص و نصب است و يا شورا با انتخاب حاصل نمى‏شود ليكن بر فرض ثبوت آن به انتخاب شما كه حضرت على (ع) را انتخاب نموديد و با او ميثاق بستيد لازمه مبناى شما وفادارى و پايمردى است. اين تقريب جدال احسن به نحو قضيه شرطيه است كه هرگز مستلزم صدق مقدم يا تالى نخواهد بود. و در جدال مخصوصا جدال احسن صدق متن مقدمه و قضيه مأخوذه در احتجاج معتبر است نه غير از آن و آنچه در احتجاج به ميثاق و بيعت مطرح است روح آن به قضيه شرطيه برمى‏گرد نه حمليه، پس جواب آنچه گفته شد كه استدلال امير المؤمنين (ع) به بيعت از راه جدال احسن است و در آن از راه حق و صحيح استفاده مى‏شود نه باطل و ميثاق مانند نص و نصب دليل ثبوت اصل ولايت است ليكن در طول آن نه در عرض وى، آن است كه اولا جدال و اجتماع جدلى ناظر به مقام پيروى و اطاعت و حرمت نقض عهد است كه راجع به مرحله اثبات است نه ثبو