وشن می‏گردد كه مرتبه هر  وجودی عين ذات او است و تخلف ناپذير است . درست مانند مراتب اعداد  . در يك صف اتوبوس ، افراد را می‏توان عقب و جلو كرد ، ولی مراتب‏  اعداد را نمی‏توان عقب و جلو كرد ، عدد پنج كه رتبه‏اش بعد از عدد چهار  قرار دارد ممكن نيست قبل از آن قرار بگيرد . قبل از عدد چهار ، جز عدد  سه چيزی نمی‏تواند باشد ، حتی اگر آن را پنج هم بناميم ، فقط نام را عوض‏  كرده‏ايم و محال است كه واقعيت آن را عوض كنيم . 
بين همه موجودات جهان چنين نظامی ذاتی و عميق برقرار است . اين جمله‏  قرآن كريم درباره فرشتگان كه می‏گويد : « و ما منا الا له مقام معلوم »(10) " نيست از ما كسی مگر آنكه مقام معلومی دارد " درباره همه موجودات‏  صادق است . هر چيزی جای خاصی دارد و فرض آن در غير جای خودش مساوی با  از دست دادن ذات آن است و خلف است ( 11 ) . 
 

نظام عرضی 
علاوه بر نظام طولی كه ترتيب موجودات را از لحاظ فاعليت و خالقيت و  ايجاد  معين می‏كند ، نظام ديگری بر خصوص جهان طبيعت حاكم است كه شرايط مادی و  اعدادی بوجود آمدن يك پديده را تعيين می‏نمايد ( 12 ) . اين نظام ، نظام‏  عرضی ناميده می‏شود و به موجب اين نظام است كه تاريخ جهان وضع قطعی و  مشخصی پيدا می‏كند . هر حادثه در مكان و زمان خاصی پديد می‏آيد ، و هر زمان‏  خاص و مكان خاص ، ظرف حوادث معينی می‏گردد .  
ما معمولا وقتی يكی از پديده‏ها را مورد سؤال و ترديد قرار می‏دهيم فقط به‏  خود آن پديده توجه می‏كنيم ، حساب نمی‏كنيم كه آن پديده در نظام هستی چه‏  جايی و چه وضعی دارد ؟ در حالی كه هر پديده‏ای خواه نيك باشد يا بد ،  معلول يك سلسله علل مخصوص و وابسته به شرايط معينی است ، هيچوقت يك‏  حريق بدون ارتباط به عوامل و حوادث ديگر رخ نمی‏دهد و جلوگيری از وقوع آن‏  نيز جدا از يك سلسله علل و عوامل ، خواه مادی و خواه معنوی ، امكان پذير  نيست . هيچ حادثه‏ای در جهان ، " منفرد " و " مستقل " از ساير حوادث‏ 
نيست ، همه قسمتهای جهان با يكديگر متصل و مرتبط است . اين اتصال و  ارتباط ، همه اجزاء جهان را شامل می‏گردد و يك پيوستگی عمومی و همه جانبه‏  را بوجود می‏آورد . اصل وابستگی اشياء به يكديگر ، و به عبارت ديگر اصل‏  وحدت واقعی جهان - وحدت اندام واری - اصلی است كه حكمت الهی تكيه‏  فراوان بر آن دارد . اصل وابستگی اشياء ، در حكمت الهی مفهوم جدی تری‏  پيدا می‏كند و آن مفهوم " تجزيه ناپذيری " جهان است . بعدا درباره اين‏  اصل توضيح بيشتری خواهيم داد . 
در فلسفه گفته می‏شود : " كل حادث مسبوق بمادش و مدش " يعنی هر  پديده‏ای در چهارچوب زمان خاص و مكان خاص واقع می‏شود . هر پديده ، زمان‏  خاصی و مكان خاصی دارد . ممكن نيست كه همه زمانها يا همه مكانها برای‏  يك حادثه ، بی تفاوت باشد .

مشاهدات عينی ما نيز اين مطلب را تأييد می‏كند . وقتی حريقی در يك‏  نقطه جهان واقع شود ، در زمان معين و مكان معين و در ماده خاصی واقع‏  می‏شود . وجود حريق به شرايطی بستگی دارد كه زمان و مكان آن را تعيين‏  می‏كنند . خود آن شرايط نيز به نوبه خود زمان و مكان مشخصی دارند و به علل‏  و عوامل خاصی وابسته هستند . اگر سير خودمان را دنبال كنيم به اين نتيجه‏  می‏رسيم كه سلسله حوادث ، مانند حلقه‏های ز نجير به يكديگر متصلند ، هر  حادثه‏ای با حادثه قبل از خود و با حادثه بعد از خود ، و به عبارت ديگر 
هر شيئی با گذشته و آينده خود ، بستگی دارد ، و اين بستگی يك رشته ازلی‏  - ابدی را بوجود می‏آورد . 
جالب تر اين است كه در كاوش عميق تر ، بين پديده‏هايی كه در عرض‏  يكديگر قرار دارند و همزمان انجام می‏شوند ارتباط و پيوستگی كشف می‏كنيم . 
يك كارگر رفوگر ، فرشی را رفو می‏كند و يك طبيب جراح ، مريضی را تحت‏  عمل جراحی قرار می‏دهد . در نظر سطحی بين اين دو كار ، هيچگونه ارتباطی‏  ديده نمی‏شود ، ولی اگر متوجه شويم كه يك آتش سوزی موجب سوختن مريض و  فرض هر دو تا بوده است ، تصديق می‏كنيم كه كار جراح و رفوگر از يك اصل‏  سرچشمه گرفته است ، يك حادثه است كه اگر نمی‏بود هيچ كدام از اين دو به‏  فعاليت نمی‏افتادند . 
كار همه انسانهايی كه از يك پدر بزرگ به وجود آمده‏اند ، به وجود آن‏  پدر بزرگ در زمان و مكان خاص خودش مربوط می‏گردد و بالنتيجه كار همه‏  اين انسانها نيز وابسته بهم خواهد بود . 
حادثه جدا شدن زمين از خورشيد ، نقطه مشترك همه كارها و حركاتی است‏  كه در روی زمين انجام می‏گيرد . اگر آن حادثه نمی‏بود هيچيك از حوادث‏  ديگر زمين نمی‏بود . وجود آن حادثه سبب شده است كه حوادث ديگر هم به‏  دنبال آن بوجود آيد . 
در فلسفه ، اصطلاحی هست تحت عنوان " وجوب بالقياس " و " امكان‏  بالقياس " . مورد اين اصطلاح اين است كه وقتی يك حادثه را با يك‏  حادثه ديگر مقايسه می‏كنيم ، اگر با فرض وجود حادثه اول ، وجود ديگری‏  ضروری باشد می‏گوييم حادثه دوم نسبت به حادثه اول " وجوب بالقياس "  دارد ، ولی اگر با فرض حادثه اول ، وجود و عدم حادثه دوم هر دو تا ممكن‏  باشد می‏گوييم حادثه دوم نسبت به حادثه اول " امكان بالقياس " دارد . 
در نظر سطحی ، چنين پنداشته می‏شود كه بين برخی از حوادث و حوادث ديگر  " وجوب بالقياس " است و مواردی هم هست كه بين دو حادثه هيچگونه‏  رابطه ضروری نيست و بين آنها " امكان بالقياس " حكمفرما است ، ولی‏  در نظر دقيق تر می‏يابيم كه  بين هر دو حادثه " وجوب بالقياس " حكومت می‏كند و " امكان بالقياس‏  " تحقق خارجی ندارد ، زيرا همه حوادث بالاخره در يك " علت رأس "  اشتراك دارند و چون بين هر علت و معلولی رابطه ضرورت وجود دارد ، بين‏  همه حوادث ، ضرورت حكمفرماست .  
اصولی كه اثبات اين پيوستگی ضروری و عمومی بر آن متكی است از اين‏  قرار است : 
. 1 قانون علت و معلول عمومی . 
. 2 ضرورت علت و معلول . 
. 3 سنخيت علت و معلول . 
. 4 جهان هستی ، همه به يك علت العلل منتهی می‏شود . 
اصل اول ، همان قانون پايه و بديهی‏ای است كه همه علوم به آن اتكاء دارند و انكار آن ، مستلزم انكار همه چيز و غرق شدن در غرقاب سوفسطائی‏  گری است . 
اصل دوم ، مبين اين حقيقت است كه هر معلول ، وقتی بوجود می‏آيد كه نه‏  تنها علت او موجود باشد بلكه از ناحيه وجود علت ، ضرورت پيدا كرده‏  باشد . مادامی كه وجود يك معلول از ناحيه علت خود ضروری نگردد محال‏  است كه آن معلول بوجود آيد ، و بالعكس ، وقتی كه علت تامه يك شی‏ء ،  محقق شد ، وجود معلول را ايجاب می‏كند ، و در اين صورت موجود نشدن معلول‏  محال است . از اين اصل نتيجه می‏شود كه هر چيزی كه موجود شده ، وجودش‏  ضرورت داشته است و هر چيزی كه موجود نشده ، عدمش ضرورت داشته است. 
اصل سوم ، ارتباط مشخص علت و معلول را تضمين می‏كند و نتيجه می‏دهد كه‏  هيچ علتی نمی‏تواند بجای معلول خودش ، معلول ديگری را بوجود آورد ، و هيچ‏  معلولی نيز ممكن نيست از غير علت خودش بوجود آيد .  
از اين سه اصل ، نتيجه می‏شود كه جهان يك نظام قاطع و غير قابل تبديلی‏  دارد ، و با ضميمه شدن اصل چهارم كه همان 