مى‏كنم ضيق وقت‏نويسنده و خواننده اجازه بحث در اطراف صحت و فساد آن و امثال آن را بدهد و اتلاف عمر را با همه كوتاهيش تجويز نمايد. 

الميزان جلد 7 صفحه 6 علامه طباطبايى رضوان الله تعالى عليه 

تعبير قرآن درباره مرگ
آيات عموم كه از آنهامى‏شود تفسير مرگ را از زبان قرآن دانست، يكى آن آياتى است كه از مرگ‏به «توفى‏» تعبير مى‏كند كه اين آيات زياد است: «الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم‏» (1) .

الذين تتوفيهم الملائكة‏طيبين (2) .

الله يتوفى الانفس حين موتها و التى لم‏تمت فى منامها (3) .

و هو القاهر فوق‏عباده و يرسل عليكم حفظة حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلناو هم لا يفرطون (4) .

خدا قاهر است در بالاى بندگان و براى شما نگهبانان‏مى‏فرستد تا آن وقتى كه مردن يكى از شما مى‏رسد، همان رسل و فرستاده‏هاى ما او را توفى مى‏كنند(مى‏ميرانند).

حتى اذا جائتهم رسلنايتوفونهم (5) .

اعبد الله‏الذى يتوفيكم (6) .

و قالواء اذا ضللنا فى الارض ائنالفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون.قل يتوفيكم ملك الموت‏الذى وكل بكم (7) .

از اين آيات زياد داريم كه مرگ را تعبير به «توفى‏» كرده‏است. «توفى‏» از ماده «وفى‏» است، همان ماده‏اى كه وفا و استيفا از آن ماده است. «توفى‏» از ماده فوت نيست.ما فارسى‏زبان‏ها گاهى فوت را با وفات مرادف خيال مى‏كنيم.فوت از دست رفتن است، اگر تعبير فوت مى‏كرد، مرگ به همان معناى تباهى‏و تمام شدن و از دست رفتن بود.وفات از ماده وفا و استيفاست و به اتفاق تمام لغتها «توفى‏» يعنى استيفا كردن و تحويل گرفتن يك‏چيز بتمامه. «الله يتوفى الانفس حين موتها» يعنى خدا نفسها را در وقت مردن بتمامه و بكماله مى‏گيرد، و همچنين‏آيات ديگرى كه در اين زمينه هست همان مفهوم قبض را مى‏دهد.در قرآن كلمه «قبض‏» نيامده و ما در عرف خودمان مى‏گوييم‏عزرائيل روح را قبض كرد، قابض الارواح است، ولى قبض با توفى كه در قرآن آمده هر دو يك معنى را مى‏دهند.

در يكى از اين آيات مساله خواب را با مردن دريك رديف مى‏شمارد، مى‏فرمايد: «الله يتوفى الانفس حين‏موتها و التى لم تمت فى منامها» خدا نفسها را در وقت مردن و[نفس]

.............................................................. 1.نحل/28. 2.نحل/32. 3.زمر/42. 4.انعام/61. 5.اعراف/37. 6.يونس/104. 7.سجده/10 و 11.

صفحه : 647
زنده‏ها را كه هنوزنمرده‏اند در وقت‏خوابيدن مى‏گيرد، آن كه مرد ديگر نفسش برنمى‏گرددو آن كه خوابيده است آن را دو مرتبه مى‏فرستد.معلوم مى‏شود از نظر قرآن يك‏چيزى هست كه نام او «نفس‏» است. «فيمسك التى قضى عليها الموت‏» آن كه حكم مرگ بر او شده است، نگهش مى‏دارد «و يرسل الاخرى‏الى اجل مسمى‏» (1) و آن ديگرى(يعنى خوابيده)را مى‏فرستد تا يك وقت مقدر و تعيين شده كه آن هم براى هميشه بايد گرفته شود.

خود خوابيدن را باز اگر ما از نظر جسمانى در نظربگيريم يك حالت‏خيلى عادى است.اگر چه من نمى‏دانم و در بعضى كتابها خوانده‏ام كه هنوز راز خوابيدن هم صددر صد كشف نشده است تا چه رسد به راز خواب ديدن، ولى خواب از نظر اصول جسمانى جز قطع يك سلسله روابط چيزى‏نيست.اما قرآن خواب را كه در آن حال شعور انسان ضعيف شده و در يك حدى[از بين]رفته، يك نوع عقب بردن و عقب‏كشيدن همان نفس مى‏داند، جدا كردن آن نفس مى‏داند و بيدارى را مساوى با بازگشتن همان نفس(آن چيزى كه خودش اسمش را نفس گذاشته است).

اين يك سلسله آيات‏است.حالا شما راجع به اين آيات تامل كنيد، ببينيد اين آيات را مى‏شودطور ديگرى تفسير كرد كه مفهومش اين نباشد كه مردن بيرون‏بردن و تحويل گرفتن يك چيز است از انسان يا نه؟ظاهرش كه اين است.

.............................................................. 1.زمر/42. 

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 645 
مردن يك امر وجودى
«يا ايتها النفس المطمئنة، ارجعى الى ربك راضية مرضية، فادخلى فى عبادى، و ادخلى جنتى‏» (1) .حالت روح آرام و نفس آرام يافته را[بيان مى‏كند].به تعبير قرآن انسان آرامش واقعى را كه ديگر هر گونه اضطراب و تزلزل از او گرفته شود، تنها وقتى پيدا مى‏كند كه به ذكر الله برسد، يعنى به خدا برسد، ياد خدا از روى ايمان و معرفت كامل است كه آرامش كامل به انسان مى‏دهد: «اى نفس مطمئن!بازگرد به سوى پروردگارت كه تو از پروردگارت خشنودى و پروردگارت هم از تو خشنود است‏» . 

اين آيه هم نشان مى‏دهدكه با يك شاعر(يعنى با يك مدرك)، با يك متفكر دارند حرف مى‏زنند.اگرغير از اين باشد مثل اين است كه به چراغى در حالى كه دارد خاموش‏مى‏شود و حيات خودش را از دست مى‏دهد، بگوييم اى چراغ حالا تو بازگرد!اين ديگر بازگشتن نيست، تمام شدن است.بعلاوه، قرآن‏همين طورى كه حيات را يك امر وجودى مى‏داند و رسول و مامور و فرشته براى آن قائل است، براى مردن‏هم فرشته مخصوص و فرشتگان مخصوص قائل است.اگر مردن تمام شدن حيات مى‏بود، ديگر اين حرفها كه ما فرستادگان و فرشتگانى‏داريم و آنها را مى‏فرستيم كه بگيرند و بياورند معنى نداشت.بله، [درباره]هر چه حيات است مى‏گفت ما فرشتگان‏خودمان را مى‏فرستيم، به اين عالم روزى مى‏دهند، حيات مى‏دهند، آن ساعتى كه حيات ندادند[مردن است]، مردن يعنى‏حيات ندادن.اما قرآن مساله اماته را يك امرى مافوق مردن و فقدان حيات تلقى مى‏كند، يعنى آن را يك نوع حيات، يك‏نوع انتقال، يك تطور حيات و تنور حيات تلقى مى‏كند. «ميرانده شد» مثل اين است كه بگوييم بچه‏اى از مادر متولدشد، وضعى تبديل به وضع ديگر شد، حياتى تبديل به حيات ديگر شد، نه اينكه حياتى بود و بكلى سلب شد.

اينها سلسله آياتى بود كه‏ما در اين زمينه پيدا كرديم كه دلالت مى‏كند انسان در فاصله مردن‏تا روز قيامت از يك نوع حيات - كه بعدها حيات برزخى و عالم برزخ اصطلاح شده - برخوردار است.

.............................................................. 1.فجر/27 - 30. 

استاد شهيد مرتضى مطهرى مجموعه آثار جلد 4 صفحه 656 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:36.xml">آشنايى با توحيد </a><a class="folder" href="w:html:42.xml">توحيد ذاتى </a><a class="text" href="w:text:45.txt">توحيد صفاتى </a><a class="folder" href="w:html:46.xml">توحيد عملى (عبادى) </a><a class="folder" href="w:html:49.xml"> توحيد افعالى </a></body></html>
ترس از مرگ 
كتاب: معاد و جهان پس از مرگ، ص 25
نويسنده: آيت الله مكارم شيرازى 
دو كس از مرگ مى‏ترسند، آن كس كه آن را به معنى نيستى و فناى مطلق تفسير مى‏كند، و آن كس كه پرونده‏اش سياه و تاريك است! 

آنها كه نه جزء اين دسته‏اند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت كنند مگر چيزى از دست مى‏دهند؟ 

داستان «آب حيات» با آب و تاب فراوان در همه جا مشهور است. 

و نيز از قديمترين ايام، بشر در جستجوى چيزى به نام «اكسير جوانى» بوده است، و براى آن افسانه‏ها به هم بافته، و آرزوها در دل پرورانده است. 

اين همه گفتگو، از يك چيز حكايت مى‏كند و آن مسأله وحشت آدمى از مرگ، و عشق به ادامه حيات و فرار از پايان زندگى است، همان طور كه افسانه «كيميا» همان ماده شيميائى مرموزى كه چون به مس كم 