ها كه نه مرگ را فنا مى‏بينند، نه پرونده تاريك و سياه دارند، چرا از مرگ بترسند ! چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت داشته باشند؟ چرا؟ ... 
پديده مرگ  
كتاب: مجموعه آثار، ج 1، ص 199

نويسنده: آيت الله شهيد مطهري

يكی از انديشه‏هايی كه همواره بشر را رنج داده است انديشه مرگ و پايان‏ يافتن زندگی است . آدمی از خود می‏پرسد چرا به دنيا آمده‏ايم و چرا می‏ميريم ؟ منظور از اين ساختن و خراب كردن چيست ؟ آيا اين كار لغو و بيهوده نيست ؟ 

منسوب به خيام است : 

تركيب پياله‏ای كه در هم پيوست 

بشكستن آن روا نمی‏دارد مست 

چندين قد سرو نازنين و سر و دست 

از بهر چه ساخت وز برای چه شكست ؟ 

جامی است كه عقل آفرين می‏زندش 

صد بوسه ز مهر بر جبين می‏زندش 

اين كوزه گرد هر چنين جام لطيف 

می‏سازد و باز بر زمين می‏زندش 

دارنده كه تركيب طبايع آراست 

از بهر چه افكند و را در كم و كاست ؟ 

گر نيك آمد ، شكستن از بهر چه بود ؟

 ور نيك نيامد اين صور ، عيب‏  كه راست ؟ 

ناراحتی از مرگ يكی از علل پيدايش بدبينی فلسفی است . فلاسفه بدبين ، حيات و هستی را بی هدف و بيهوده و عاری از هر گونه حكمت تصور می‏كنند . اين تصور ، آنان را دچار سرگشتگی و حيرت ساخته و احيانا فكر خودكشی را به آنها القاء كرده و می‏كند ، با خود می‏انديشند اگر بنابر رفتن و مردن‏ است نمی‏بايست می‏آمديم ، حالا كه بدون اختيار آمده‏ايم اين اندازه لااقل از ما ساخته هست كه نگذاريم اين بيهودگی ادامه يابد ، پايان دادن به‏ بيهودگی خود عملی خردمندانه است . 

و نيز منسوب به خيام است : 

گر آمدنم به خود بدی نامدمی 

ور نيز شدن به من بدی كی شدمی 

به زآن نبدی كه اندرين دير خراب 

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی 

چون حاصل آدمی در اين شورستان 

جز خوردن غصه نيست تا كندن جان 

خرم دل آنكه زين جهان زود برفت 

و آسوده كسی كه خود نيامد به جهان 

بر شاخ اميد اگر بری يافتمی 

هم رشته خويش را سری يافتمی 

تا چند به تنگنای زندان وجود 

ای كاش سوی عدم رهی يافتمی 

نگرانی از مرگ 

پيش از اينكه مسأله مرگ و اشكالی را كه از اين ناحيه بر نظامات جهان‏ ايراد می‏گردد بررسی كنيم ، لازم است به اين نكته توجه كنيم كه ترس از مرگ و نگرانی از آن ، مخصوص انسان است . حيوانات درباره مرگ ، فكر نمی‏كنند . آنچه در حيوانات وجود دارد غريزه فرار از خطر و ميل به حفظ حيات حاضر است . البته ميل به بقاء به معنای حفظ حيات موجود ، لازمه مطلق حيات

است، ولي در انسان، علاوه بر اين، توجه به آينده و بقاء در آينده نيز وجود دارد. به عبارت ديگر در انسان آرزوي خلود و جاويدان ماندن وجود دارد و اين آرزو مخصوص انسان است. آرزو فرع بر تصور آينده، و آرزوي جاويدان ماندن، فرع بر انديشه و تصور ابديت است و چنين انديشه و تصوري از مختصات انسان است. عليهذا ترس و خوف انسان از مرگ كه همواره  

انديشه او را به خود مشغول می‏دارد چيزی جدا از غريزه فرار از خطر است كه‏ عكس العملی است آنی و مبهم در هر حيوانی در مقابل خطرها . كودك انسان‏ نيز پيش از آنكه آرزوی بقاء به صورت يك انديشه در او رشد كند به حكم‏ غريزه فرار از خطر ، از خطرات پرهيز می‏كند . 

" نگرانی از مرگ " زاييده ميل به خلود است ، و از آنجا كه در نظامات طبيعت هيچ ميلی گزاف و بيهوده نيست ، می‏توان اين ميل را دليلی‏ بر بقاء بشر پس از مرگ دانست . اين كه ما از فكر نيست شدن رنج می‏بريم‏ خود دليل است بر اينكه ما نيست نمی‏شويم . اگر ما مانند گلها و گياهان ، زندگی موقت و محدود می‏داشتيم ، آرزوی خلود به صورت يك ميل اصيل در ما بوجود نمی‏آمد . وجود عطش دليل وجود آب است . وجود هر ميل و استعداد اصيل ديگر هم دليل وجود كمالی است كه استعداد و ميل به سوی آن متوجه‏ است . گويی هر استعداد ، سابقه‏ای ذهنی و خاطره‏ای است از كمالی كه بايد به سوی آن شتافت . آرزو و نگرانی درباره خلود و جاودانگی كه همواره‏ انسان را به خود مشغول می‏دارد ، تجليات و تظاهرات نهاد و واقعيت نيستی‏ ناپذير انسان است . نمود اين آرزوها و نگرانيها عينا مانند نمود رؤياهاست كه تجلی ملكات و مشهودات انسان در عالم بيداری است . آنچه‏ در عالم رؤيا ظهور می‏كند تجلی حالتی است كه قبلا در عالم بيداری در روح‏ ما وارد شده و احيانا رسوخ كرده است ، و آنچه در عالم بيداری به صورت‏ آرزوی خلود و جاودانگی در روح ما تجلی می‏كند كه به هيچ وجه با زندگی‏ موقت اين جهان متجانس نيست ، تجلی و تظاهر واقعيت جاودانی ماست كه‏ خواه ناخواه از " وحشت زندان سكندر " رهايی خواهد يافت و " رخت بر خواهد بست و تا ملك سليمان خواهد رفت " . مولوی اين حقيقت را بسيار جالب بيان كرده آنجا كه می‏گويد : 

پيل بايد تا چو خسبد اوستان 

خواب بيند خطه هندوستان 

خر نبيند هيچ هندستان به خواب 

خر زهندستان نكرده است اغتراب 

ذكر هندستان كند پيل از طلب 

پس مصور گردد آن ذكرش به شب 

اين گونه تصورات و انديشه‏ها و آرزوها نشاندهنده آن حقيقتی است كه‏ حكما و عرفا آن را " غربت " يا " عدم تجانس " انسان در اين جهان‏ خاكی خوانده‏اند .

مرگ ، نسبی است 

اشكال مرگ از اينجا پيدا شده كه آن را نيستی پنداشته‏اند و حال آنكه‏ مرگ برای انسان نيستی نيست ، تحول و تطور است ، غروب از يك نشئه و طلوع در نشئه ديگر است ، به تعبير ديگر ، مرگ نيستی است ولی نه نيستی‏ مطلق بلكه نيستی نسبی ، يعنی نيستی در يك نشئه و هستی در نشئه ديگر . 

انسان مرگ مطلق ندارد . مرگ ، از دست دادن يك حالت و بدست آوردن‏ يك حالت ديگر است و مانند هر تحول ديگری فناء نسبی است . وقتی خاك‏ تبديل به گياه می‏شود ، مرگ او رخ می‏دهد ولی مرگ مطلق نيست ، خاك ، شكل سابق و خواص پيشين خود را از دست داده و ديگر آن تجلی و ظهوری را كه در صورت جمادی داشت ندارد ، ولی اگر از يك حالت و وضع مرده است ، در وضع و حالت ديگری زندگی يافته است . 

از جمادی مردم و نامی شدم 

وز نما مردم به حيوان سر زدم 

مردم از حيوانی و آدم شدم 

پس چه ترسم كی زمردن كم شدم ؟ 

حمله ديگر بميرم از بشر 

تا بر آرم از ملائك بال و پر 

وز ملك هم بايدم جستن ز جو 

كل شی‏ء هالك الا وجهه 

دنيا ، رحم جان 

انتقال از اين جهان به جهان ديگر ، به تولد طفل از رحم مادر بی شباهت‏ نيست . اين تشبيه ، از جهتی نارسا و از جهتی ديگر رساست . از اين جهت‏ نارساست كه تفاوت دنيا و آخرت ، عميق تر و جوهری تر از تفاوت عالم‏ رحم و بيرون رحم است . رحم و بيرون رحم ، هر دو ، قسمتهايی از جهان‏ طبيعت و زندگی دنيا می‏باشند ، اما جهان دنيا و جهان آخرت دو نشئه و دو زندگی اند با تفاوتهای اساسی ، ولی اين تشبيه از جهتی ديگر رساست ، از اين جهت كه اختلاف شرايط را نشان می‏دهد . طفل در رحم مادر به وسيله جفت‏ و از راه ناف ، تغذيه می‏كند ، ولی وقتی پا به اين جهان گذاشت ، آن راه‏ مسدود می‏گردد و از طريق دهان و لوله هاضمه ، تغذيه می‏كند . در رحم ، ششها ساخته می‏شود اما بكار نمی‏افتد و زمانی كه طفل به خارج رحم منتقل شود ، ششها مورد استفاده او قرار می‏گي